مَّ أَوْلَى لَكَ فَأَوْلَى) (٣٥)

مرگ  بر  تو!  مرگ!  باز  هم  مرگ  بر  تو!  مرگ‌!.

واژۀ  «‌أولی‌‌«  به  معنی  سزاوارتر  و  درخورتر،  تعبیری  است ‌که  متضمّن  تهدید  و  بیم  است‌.  یعنی  سزاوارتر  و  درخورتر  به  مرگ  و  نابودی  است‌.  پیغمبر  خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم  دفعه‌ای  یقۀ  ابوجهل  را  گرفت،  و  او  را  سخت  تکان  داد،  و  بدو  فرمود:

(أَوْلَى لَكَ فَأَوْلَى (٣٤)ثُمَّ أَوْلَى لَكَ فَأَوْلَى) (٣٥)

مرگ  بر  تو!  مرگ!  باز  هم  مرگ  بر  تو!  مرگ‌!.

دشمن  خدا  ابوجهل ‌گفت‌:  ای  محمّد  مرا  تهدید  می‌کنی  و  بیم  می‌دهی؟  به  خدا  سوگند،  تو  و  پروردگارت  چیزی  نمی‌توانید  بکنید.  من  عزیزترین  و  مقتدرترین ‌کسـی  هستم‌ که  در  میان  دو کوه  مکّه  راه  رفته  است‌!  .  .  در  روز  بدر  خدا  او  را  به  دست  مؤمنان‌ گرفتار کرد  و  سزایش  داد،  مؤمنانی ‌که  به  محمّد  صلّی الله علیه وآله وسلّم  و  به  پروردگار  محمّد  صلّی الله علیه واله وسلّم  ایمان  داشتند،  پروردگار  بس  مقتدر  و  بزرگوار.  پیش  از  ابوجهل  هم  فرعون  به  قوم  خود  گفته  بود:

(ما علمت لكم من إله غيري). 

من  خدائی  جز  خودم  برای  شما  سراغ  ندارم‌.   (‌قصص/‌٣8)  

و گفته  بود:

( الیسَ لی مُلکُ مصرَ وَ هذه الأنهارُ تَجری مِن تَحتی؟).

آیا  حکومت  و  مملکت  مصر،  و  این  رودبارهائی  که  در  زیر  (‌کاخها  و  قصرهای‌)  من  روانند،  از  آن  من  نیست‌؟‌.  (زخرف/51)

بعدها  خدا  او  را  نیز گرفتار کرد  و  به  سزا  رساند.

ابوجهلهای  زیادی  در  تاریخ  دعوتها  بوده‌اند که  به  قوم  و  قبیله  و  عشیره  و  قدرت  و  قوّت  و  سلطۀ  خود  نازیده‌اند  و  بالیده‌اند  و  خویشتن  را  قدرتمند  و  زورمند  دیده‌اند،  و  شوکت  و  عظمت  فرمانبرداران  خویش  را  چیزی  انگاشته‌اند  و  خدا  را  فراموش  کرده‌اند.  سرانجام  خدا  ایشان  را گرفتار کرده  است  و  به  سزا  و کیفر  رسانده  است‌.  خدا  او  را  ناچیزتر  از  پشّه‌ای ‌گرفتار کرده  است  و  به  مجازات  رسانده  است‌،  و  حقیرتر  و  ذلیل‌تر  از  مگسی  به  تور  عذاب  و  عقاب  درانداخته  است‌.  اجل  موعود  و  سررسید  عمر  مشخّص‌،  لحظه‌ای  جلو  یا  عقب  نمی‌افتد!

*
در  پایان  دلها  را  با  حقیقت  دیگری  می‌پساید،  حقیقتی‌ که  در  زندگانی  ایشان  روی  می‌دهد.  این  حقیقت  دالّ  بر  تدبیر  و  تقدیر  خدا  در  زندگانی  انسانها  است‌.  دالّ  بـر  پیدایش  آخرت  نیز  می‌باشد،  آخرتی  که  آن  را  سخت  انکار  می‌کنند.  ولی  هیچ  چاره‌ای  از  رویاروئی  با  آن  نیست‌،  و  راهی  برای  پاسخگو‌ئی  به  دلالت  آن  وجود  ندارد  و  قابل  انکار  نمی‌باشد:

(أَيَحْسَبُ الإنْسَانُ أَنْ يُتْرَكَ سُدًى (٣٦)أَلَمْ يَكُ نُطْفَةً مِنْ مَنِيٍّ يُمْنَى (٣٧)ثُمَّ كَانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوَّى (٣٨)فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَالأنْثَى (٣٩)أَلَيْسَ ذَلِكَ بِقَادِرٍ عَلَى أَنْ يُحْيِيَ الْمَوْتَى) (٤٠)

آیا  انسان  (‌منکر  معاد)  می‌پندارد  که  او  بیهوده  به  حال  خود  رها  شود  (‌و قوانین  و مقرّرات  الهی‌،  و حساب ‌و  کتاب  و سزا  و جزای  دنیوی ‌و  اخروی ‌نداشته  باشد؟‌!)‌.  آیا  او  نطفۀ  ناچیزی  از منی نیست  که  (‌به  رحم  مادر)  پرت  و  ریخته  می‏‎گردد؟  سپس‌ به  صورت  خون  لخته  و  دلمه‌ای  درآمده  است‌،  و خداوند  او را  آفرینش  تازه‌ای  بخشیده  است‌،  و بعد اندام  او را  نظم  و نظام  و سر  و  سامان  داده  است‌؟  و از این‌ (‌انسان‌)  دو صنف ‌نر و ماده  را  ساخته ‌و  پرداخته  است‌. آیا  چنین  خدائی‌ نـمی‌تواند  مردگان  را  زنده  گرداند؟‌!.

این  بند  واپسین  و  دارای  آهنگ  ژرف‌،  شامل  نگرش‏های  ژرفی  دربارۀ  حقائق  بزرگی  است‌.  حقائق  بزرگی‌ که  بر  دلهای  مخاطبان  این  قرآن  در آن  زمان  -‌ یعنی ‌در صدر  اسلام  -‌ نمی‌گذشته  است  و  قابل  درک  و  فهم  برای  ایشان  نبوده  است‌.  نخستین  نگرش  از این  نگرشها  نگرش  به  تقدیر  و  تدبیر  یزدان  در  زندگی  انسان  است‌:  

(أَيَحْسَبُ الإنْسَانُ أَنْ يُتْرَكَ سُدًى؟) (٣٦)

آیا  انسان ‌‌(‌منکر معاد)‌ می‌پندارد  که  او  بیهوده  به  حال  خود  رها  شود  (‌و قوانین  و مقرّرات  الهی‌،  و  حساب  و  کتاب  و سزا  و جزای  دنیوی  و اخروی  نداشته  باشد؟‌!)‌.  

حیات  از دیدگاه  آن  مردمان  حرکتی  بوده  است ‌که  هیچ  گونه ‌علّت‌و هدف ‌‌و فرجامی ‌نداشته ‌است‌!  .  .  رحمهائی  انسانها  را  بیرون  می‌دهند،  و کورهائی  انسانها  را  می‌بلعند!  .  .میان  این ‌دو تا  لهو و  لعب ‌و آرایش ‌و  پیرایش  و  نازش  و  بالش،  و  بهره‏مندی  و  لذّت  بردنی  نزدیک  به  بهره‏مندی  و لذّت  بردن  حیوان  است ‌و بس‌!  ..  امّا  قانونی  در جهان  باشد،  و  در  فراسوی  آن  هدفی  باشد،  و در  پشت  سر هدف  حکمت ‌و فلسفه‌ای  باشد،  و  آمدن  انسان  به  زندگی  این  جهان،  برابر قضا  و قدری‌ که  تا  سرانجام  مشخّص ‌و مـقدّری‌ در جریان  باشد،‌ و  زندگی  این  جهان  به  حساب  و کتاب  و سزا  و  جزای  آن  جهان‌ منتهی  شود،  و کو‌چ  و سفر  انسان  بدین  زمین  آزمایش  و آزمونی  باشد  و  حساب  و کتاب  و  سزا  و  جزائی  در  پی  داشته  باشد،  این  تصوّر دقیق  و هماهنگ‌،  و شناخت  خدائی‌ که  در فراسوی  این‌ جهان  به  جهانداری‌ می‌پردازد  و  جهان  را  اداره  می‌کند  و توانا  و  کار بجا  است ‌و هر چیزی  را  مطابق  با  و  قدر و حساب  و کتاب  انجام  می‌دهد،  و هر چیزی  را  به  مقصد نهائی  مشخّص  می‌رساند،  و  .  .  .  این ‌گو‌نه  اندیشه‌ها  از  قدرت  تصوّر مردمان  و  از دائرۀ  درک  و فهم  ایشـان‌،  در آن  زمان‌،  بسی ‌دور و بلکه  ناشدنی  بود.

چیزی‌ که  انسان  را  از  حیوان  ممتاز و  جدا  مـی‌سازد،  آگاهی  انسان  از  پیوند  زمان  و  رخدادها  و  هدفها،  و  پی  بردن  به ‌وجود هدف ‌و فرجام  هستی  بشری،  و به  وجود  هدف  و فرجام  همه  چیز پیرامون  انسان  است‌.  بالا رفتن  انسان  از  نردبان  انسانیّت‌،  از  رشد  و  نـموّ و  فراخی  همین  آگاهی‌،  و از دقّت  تصوّر او دربارۀ وجود  قانون‌ حاکم  بر  جهان‌،  و ارتباط  رخدادها  و  چیزها  با  این  قانون‌،  پیروی  بکند.  انسان ‌در عمر خود  با  لحظه‌های  بریده  از  همدیگر،  و  با  رخدادهای‌ گسیخته  از  یکدیگر،  زندگی  نمی‌کند.  بلکه  زمان  و  مکان  و گذشته  و  حال  و  آینده  در  تصوّر  انسان  با  یکدیگر  پیوند  دارد. گذشته  از  این‌،  همۀ  اینها  با  هستی  بزرگ  و  با  قوانین  آن  پیوند  دارد.  افزون  بر  این‌،  همۀ  اینها  نیز  با  اراده  و  مشیّت  والا  و  بالائی  پیوند  دارد که  آفریدگار  هستی  و گردانندۀ  جهان  است  و  انسانها را بیهوده ‌و بی‌هدف  نمی‌آفریند، ‌و آنان  را  بیسود و بیفائده ‌رها  نمی‌کند و به  خود  واگذار  نمی‌گرداند.

این  جهان‌بینی  بزرگ  است ‌که  قرآن  مردمان  را  از آن  زمان  دور  بدان  انتقال  داده  است‌،  انتقال  بس  بزرگ  و  سترگی  با  قیاس  با  جهان‌بینیها  و  اندیشه‌های  حاکم  در  آن  روز و روزگار،  و هـمیشه  هم  با قیاس  با سائر  جهان‌بینیهای  جه