 نقش  زمین  می‏‎گرداند.  فرمانروایان  زورمند  را  آن ‌گونه  مغلوب  و  مقهور  می‌سازد که  فرمانبرداران  ناتوان  را  مغلوب  و  مقهور  می‌سازد!  مرگی ‌که  انسانها  چاره‌ای  از  آن  ندارند،  و  با  وجود  این  برخیها  در  بارۀ  نیروی  چیره‌ای  نمی‌اندیشند که  مرگ  را  به  جریان  می‌اندازد:

(كَلا إِذَا بَلَغَتِ التَّرَاقِيَ (٢٦)وَقِيلَ مَنْ رَاقٍ (٢٧)وَظَنَّ أَنَّهُ الْفِرَاقُ (٢٨)وَالْتَفَّتِ السَّاقُ بِالسَّاقِ (٢٩)إِلَى رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ الْمَسَاقُ) (٣٠)

چنین  نیست  که  گمان  مـی‌برند؛  هنگامی  که  جان  به  گلوگاه  برسد،  (‌از  طرف  حاضران  و  اطرافیان  سراسیمه  و  دستپاچۀ  او،  عاجزانه  و  مأیوسانه‌)  گفته  می‌شود:  آیا  کسی  هست  که  (‌برای  نجات  او)  افسـون  و  تعویذی  بنویسد؟‌!  و  (‌محتضر)  یقین  پیدا  می‌کند  که  زمان  فراق  فرارسیده  است‌.  ساق  پائی  به  ساق  پائی  می‌پیچد  و  پاها  جفت  یکدیگر  می‏‎گردد.  در  آن  روز،  سوق  (‌همگان‌)  به  سوی  پروردگارت  خواهد  بود.

این  صحنۀ  به  دم  مرگ  رسیدن  است‌.  نصّ  قرآنی  آن  را  به‌ گونه‌ای  با  مردمان  مطرح  می‌کند که  انگار  هم  اینک  حاضر  و  آماده  است‌،  و  دم  مرگ  از  لابلای  واژگان  برمی‌آید  و  به  جنبش  درمی‌افتد.  همچنین  سیماهای  چهره  از  لابلای  پسوده‌های  قلم‌مو  پدیدار  می‌آید  و  رخ  می نماید!

(كَلا إِذَا بَلَغَتِ التَّرَاقِيَ )(26)

چنین  نیست  که  گمان  می‌برند.  هنگامی  که  جان  به  گلوگاه  برسد... .  

زمانی‌ که  روح  به‌ گلوگاه  می‌رسد،  و  آخرین  لحظات  عمر  درمی‌رسد،  و  سختیهای  جان ‌کندن  و  جان  دادن  هراس‌انگیز  پیش  می‌آید،  و  غم  و  اندوهی  درمی‌رسد که  چشمها  از آن  خیره  می‏‎گردد  .  .  .  حاضران  پیرامون  شخص  محتضر  حلقه  میزنند  و  به ‌کوشش  و  تلاش  می‌افتند  چاره‌ای  بیابند  یا  وسیله‌ای  پیدا  بکنند  تا  جان  غمزده  را دریابد  و نگذارد  او جان  بدهد  و از دست  برود:

(وَقِيلَ مَنْ رَاقٍ) (٢٧) 

(‌از  طرف  حاضران  و  اطرافیان  سراسیمه  و  دستپاچۀ  او،  عاجزانه  و مأیوسانه‌)  گفته  می‌شود:  آیا  کسی  هست  که  (‌برای  نجات  او)  افسون  و  تعویذی  بنویسد؟‌!.  شاید  دعا  و نوشته‌ای  فائده‌ای  بدهد!  .  .  شخص  غمزده  با  شدائد  مرگ  و  نزع  روان  درهم  می‌پیچد  و  طومار  عمرش  در هم  می‌نوردد  .  .  .

(وَالْتَفَّتِ السَّاقُ بِالسَّاقِ) (٢٩)

ساق ‌پائی  به  ساق ‌پائی  می‌پیچد و پاها  جفت  یکدیگر  می‏‎گردد.

هر  چاره‌ای  پوچ  درمی‌آید.  هر وسیله‌ای  بیهوده  و  بیکاره  می‌نماید.  راهی  پیدا  می‌گردد که  یگانه  راهی  است‌ که  هر  زنده‌ای  در  پایان ‌گشت  و گذار  عمر  خود  بدان  انداخته  می‌شود  و  در  آن  رانده  می‌شود:

(إِلَى رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ الْمَسَاقُ) (٣٠)

در آن  روز،  سوق ‌(‌همگان‌)  به  سوی  پروردگارت  خواهد  بود.

صحنه‌ای  است‌ که  نزدیک  است  بجنبد  و  به  سخن  درآید.  هر آیه‌ای  حرکتی  را ترسیم  مـی‌کند.  هر بندی  سیمائی  را  پدیدار  می‏‎گرداند.  حالت  احتضار  ترسیم  می شود،  و همراه  با  آن‌،  جزع‌ و فزع‌،  حیرانی‌ و ویلانی‌،  افسوس  و  اندوه‌،  و  رویاروی  شدن  با  حقیقت  سخت  و  تلخی  در می‌رسد که  نمی‌توان  از  آن  جلوگیری ‌کرد  و  آن  را  برگرداند  و  راند  .  .  .  آنگاه  پایانی  سر  می‌رسد که  گریز و گزیری  از آن  ممکن  نیست‌:

(إِلَى رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ الْمَسَاقُ) (٣٠)

در آن  روز،  شوق  (‌همگان‌)  به  سوی  پروردگارت  خواهد بود.

پرده  بر  این  صحنۀ  دردناک  فروهشته  مـی‌شود.  امّا  تصویری  از  آن  در  دیدگان  ماندگار  است‌.  در  ذهن  از  آن  اثری  باقی  است‌.  بر  سراسر  فضا  سکوت ‌وحشتناکی  حکمفرما  است‌!

در رویاروئی  با  صحنۀ ‌غمناک  و پر از آه  و  افسوس  و  جدّی‌ و  رخداده‌،‌ صحنۀ  غافلان  خوشگذار و به  بازیچه‌پردازی  نشان  داده  می‌شود که  حقّ  و  حقیقت  را  تکذ‌یب  می‌دارند.  آنان‌ که  با  انجام  اعمال  نیک  و  طاعات  پسندیده  خویشتن  را  آماده  و  مجهّز  نمی‌سازند،  و بلکه  به  معصیت  و گناه  و  پشت‌ کردن  به  حقّ  و  حقیقت  دست  می‌یازند.  به ‌کارهای  بیهوده  و  بیفائده  می‌پردازند  و  به  بازیچه  طلای  عمر  عزیز  را  می‌بازند،  و  به  بزهکاری  می بالند  و  به  پشت ‌کردن  به  حقّ  و  حقیقت  و  گریز  از  فرمان  یزدان  می‌نازند:

(فَلا صَدَّقَ وَلا صَلَّى (٣١)وَلَكِنْ كَذَّبَ وَتَوَلَّى (٣٢)ثُمَّ ذَهَبَ إِلَى أَهْلِهِ يَتَمَطَّى) (٣٣)

(‌انسان  منکر  معاد)  هرگز  نه  زکاتی  داده  است  و  نه  نمازی  خوانده  است‌.  بلکه  راه  تکذیب  (‌حقّ  و  حقیقت‌)  را  در  پیش  گرفته  است  و (‌به  فرمان  خدا)  پشت  کرده  است‌.  گذشته  از این‌،  مغرورانه‌‌ و متکبّرانه‌ (‌از کفر و  عناد  خود ) ‌نزد  خانواده‌ و کسانش  برگشته  است‌.

روایت  است‌ که  این  آیات  در  بارۀ  شخص  معیّنی  سخن  می‌گویند. گویا  او  ابو‌حهل  «‌عمرو  پسر  هشام‌»  است  .  .  .  ابوجهل‌ گاه‌گاهی  به  خدمت  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه وآله وسلّم  می‌آمد.  قرآن  را  از او می‌شنید.  سپس  از پیش‌ او  برمی‌خاست  و  می‌رفت‌.  ایمان  نمی‌آورد  و  اطاعت  نـمی‌کرد.  ادب  را  مراعات  نمی‌داشت  و از  خدا  نمی‌ترسید.  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه وآله وسلّم  را  با  سخنان  خود  می‌آزرد.  از  راه  خدا  دیگران  را  بازمی‌داشت‌.  می‌رفت  و  از کاری‌ که  می‌کرد  به  خو‌د  می‌بالید.  از  بدیهائی‌ که  مرتکب  می‌شد  به  خود  می‌نازید.  انگار کار  مهمّی‌ کرده  است  و کارش  باید  نقل  مجالس‌ شود!..

تعبیر  قرآنی  او  را  به  تمسخر  می‏‎گیرد  و  ریشخندش  می‌کند، ‌و کارش  را مایۀ  شگفت  نشان  می‌دهد،  بدان  هنگام ‌که  حرکت  متکبّرانۀ  او  را  به  تصویر  می‌کشد:

(يَتَمَطَّى). 

می‌نازد  و  بزرگی  می‌فروشد  .  .  .  تفرعن  و  تکبّر  می‌کند.  

پشت  خود  را  قوس  می‌دهد  و  سینه  را  جلو  می‌دهد.  خودپسندی  زشت  و  پلـشتی  را  نشان  می‌دهد  و  بدقواره  خودنمائی  می‌نماید.

ابوجهلهای  زیادی  در  تاریخ  دعوت  به  سوی  خدا  بوده‌اند  و  خواهند  بود.  قرآن  را  می‌شنوند  و  پشت  می‌کنند  و  می‌روند،  و  در  بازداشتن  دیگران  از  راه  یزدان  هنرنمائی  می‌کنند،  و  نیرنگها  می‌زنند  و  توطئه‌ها  می‌چینند،  و  اذیّت  و  آزارهای  جوراجوری  برای  داعیان  به  سوی  خدا  تهیّه  می‏بینند.  مکر  و  حیله‌ها  می‌کنند.  به  حقّ  و  حقیقت  پشت  می‌کنند،  و  از  داعیان  به  سوی  خدا  می‌گریزند،  و  از  پیامهایشان  رویگردان  می‌شوند.  در  حالی ‌که  از  شرّ  و  بلائی‌ که  رسانده‌اند  و  می‌رسانند  و  از  بدیهائی  که  کرده‌اند  و  می‌کنند،  و  از  تباهی  و  فسادی ‌که  ورزیده‌اند  و  می‌ورزند،  و  از  جلویهائی  که  از  راه  خدا،  و  از  حیله  و  نیرنگی ‌که  با  دین  و  عقیدۀ  خدا کرده‌اند  و  می‌کنند،  به  خود  می‌بالند  و  می‌نازند!

قرآن  این  تکبّر  و  خودبزرگ‌بینی  زشت  و  پلشت  را  تهدید  می‌کند  و  بیم  می‌دهد:

(أَوْلَى لَكَ فَأَوْلَى (٣٤)ث