می‌دانند  و  از آن  هیچی  نمی‌فهمند.

اوج‌ گرفتن  وجود  انسان  از  جهان  خاکی  به  جهان  افلاکی‌،  و  آزادی  و  رهائی  آن  از  قیدها  و  بندهای  زمین‌،  و  بال  و  پر  زدن  در  فضای  شناخت  ربّ  العالمین‌،  تنها  چیزی  است‌ که  فرودگاه  امید  ملاقات ‌کردن  با  حقیقت  مطلق  در  آن  روز  است‌.  پیش  از  آزادی  و  رهائی  از  قیدها  و  بندهای  زمین‌،  و  حرکت  به  سوی  جهان‌آفرین‌،  برای  انسان  مشکل  است  تصوّر کند  -  بلی  تنها  تصوّر کند  -  چگونه  آن  ملاقات  دست  می‌دهد  و  صورت  می‌پذیرد.  در  این  صورت‌،  آن  مجادله  و ستیز  طولانی  و  دور  و  درازی ‌که  معتزله  خود  را  و  افراد  مقابل  خود،  یعنی  اهل  سنّت  و  متکلّمین  را  پیرامون  حقیقت  نگاه کردن  و  دیدن  در  همچون  جایگاهی،  بدان  سرگرم  کرده اند،  مجادله  و  ستیز  بیهوده‌ای  است‌.

معتزله  و گروه‌های  مقابل  آنان‌،  با  معیارها  و  مقیاسهای  زمین  به  ارزیابی  و  سنجس  مـی‌پردازند،  و  از  انسان  سنگین‌ بار  از  مقرّرات  عقل  در  زمین‌،  سخن  می‌رانند،  و  در  بارۀ  همچون‌ کاری  با  حواسّ  و  عقل  و  شعوری  می‌اندیشند که  جولانگاه  آنها  محدود  و  محصور  است‌.  حتّی  مدلول  و  مفهوم  خود  واژه ها  نیز  مقیّد  به  چیزهائی  است ‌که  عقلها  و  اندیشه‌های  محدودمان  درک  و  فهم  می‌کنند  و  بس‌.  هر گاه  انسان  از  این  اندیشه‌ها  آزاد  و  رها  گردد،  سرشت  واژه‌ها  نیز  دگرگون  می‏‎گردد.  زیرا  واژه‌ها  جز  رازها  و  رمزهائی  نیستند که  مدلول  و  مفهوم  آنها  بر  حسب  تصوّرات  نهان  در  حواسّ  و  عقل  و  شعو‌ر  انسان  دگرگون  می‌شود  و  اختلاف  پیدا  می‌کند.  هر گاه  نیرو  و  توان  انسان  دگرگون‌ گردد،  همراه  با  آن  پشـتوانۀ  تصوّرات‌،  و  سرشت  مدلولها  و  مفهومهای  واژه‌ها،  تغییر  پیدا  می‌کند  و  دگرگون  می‌شود.  ما  انسانها  در  این  زمین  با  همین  رازها  و  رمزها  به  اندازۀ  توان  حال  خود  سر  و  کار  داریم‌!  آیا کی  حقّ  ما  است  پا  به ‌گسترۀ ‌کاری  بگذاریم ‌که  برای  ما  حتّی  مدلول  و  مفهوم  واژه‌ها  پایدار  و  استوار  نمی‌ماند،  بلکه  هر  زمان  مختلف  و  متفاوت  می‌شود،  و  هر دم  تعبیر  و  تفسیری  پیدا  می‌کند؟‌!

بگذارید  به  فیض  سعادتی  بنگریم ‌که  فراگیر  و  آرام‏بخش  است‌.  به  فیض  شادی  و  فرحی  خیره  شویم‌ که  پاک  و  مقدّس  است‌.  آن  فیضی‌ که  به  سویمان  روان  می‌شود  همین ‌که  حقیقت  آن  جایگاه  را  به  اندازۀ  توانـان  به  تصوّر  درآوریم‌.  بگذارید  ارواح  خود  را  به  وراندازی  آن  فیض  مشغو‌ل  داریم‌،  چه  خود  این  وراندازی  نعمت  بزرگی  است‌.  نعمت  بزرگی‌ که  جز  نعـمت  نگریستن  به  ذات  بزرگوار  یزدان‌،  بالاتر  از  آن  نیست  .  .  .(وَوُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ بَاسِرَةٌ (٢٤)تَظُنُّ أَنْ يُفْعَلَ بِهَا فَاقِرَةٌ) (٢٥)

و  در  آن  روز،  چهره‌هائی  درهم  کشیده  و  عبوسند.  چرا  که  آنان  می‌دانند  که  به  بلا  و  عذاب  کمرشکنی  گرفتار  می آیـند.

این  چهره ها،  چهره های  درهم  کشیده  و  عبوس  و  بدبیاری  هستند که  از  نگریستن  و  ورانداز کردن  محرومند  و  در  پس  پرده‌اند،  به  سبب  گامهائی  که  برداشته‌اند،  و  سر  در  نشیبهائی  که  داشته‌اند،  و  به‌ کثافتکاریهائی  که  درافتاده‌اند،  و  به  لجنزارهائی  که  فرورفته‌اند.  این  چیزها  است ‌که  انان  را  به  خود  مشغو‌ل  می‌دارد،  و  ایشان  را  غمگین  می‌کند،  و  ترشرویشان  می‌سازد،  و  پردۀ  اخم  و  تخم  بر  چهره هایشان  می‌اندازد،  و  بلای ‌کمرشکنی  بهرۀ  ایشان  مـی‌سازد،  بلائی ‌که  ستون  فقرات  را  درهم  می‌شکند  .  .  .  بلی  بلای ‌کمرشکن‌.  این  چهره‌ها  در  آن  زمان  از  ترس  انتظار  چیزهائی  که  دارند  به  لرزه  درمی‌افتند  و  به  غم  و  اندوه  گرفتار  می‌آیند،  و  اخم  و  تخم  مـی‌کنند،  و  به  هم  می‌آیند  و  مکدّر  و  آزرده  می‏گردند  .  .  .

این  همان  آخرتی  است‌ که  به  ترک  آن  می‏‎گویند  و  در  حقّ  آن  سستی  می‌کنند  و  نادیده‌اش  می‏‎گیرند.  به  دنیائی  رو  می‌کنند که  زودگذر  است‌.  آن  را  دوست  می‌دارند  و  بدان  توجّه  می‌کنند  و  اهمّیّت  می‌دهند.  در  فراسوی  ایشان  امروز  است  که  قیامت  نام  دارد،  و  سرنوشتها  و  چهره‌ها  در  آن  اختلاف  و  تفاوت  پیدا  می‌کند،  اختلاف  و  تفاوتی ‌که  دارای  فاصلۀ  فراخ  و  فراوانی  است‌.  برخی  از  چهره‌ها  در  آن  روز  خرّم  و  شادان  هستند،  و  به  پروردگار  خود  می‏نگرند.  و  چهره‌هائی  که  در  آن  روز  ترشرو  و  عبوسند،  و  می‌دانند که  به  بلا  و  عذاب‌ کمرشکنی‌ گرفتار  می آیند!

هنگامی  که  صحنه‌های  قیامت‌:  هنگامی  که  چشمها  سراسیـمه  و  آشفته  می‌شود،  و  ماه  بی‌نور  و  روشنائی  می‏‎گردد،  و  خورشید  و  ماه ‌گردآوری  می‌شود،  و  انسان  در  آن  روز  خواهد گفت  راه ‌گریز کجا  است  و گریز کی  میسّر  است  .  .  .  معلوم  است ‌گریزگاه  و گریزی  در میان  نیست  .  .  .  و  زمانی که  سرنوشتها  و  چهره‌ها  جدای  از  همدیگر گردید،  جداگانگی  بسیار  دور  از  همدیگر  گردید،  جداگانگی  بسیار  دور  از  همدیگر،  و  چهره‌هائی  در  آن  روز  شاداب  و  شادان  شدند،  و  به  پروردگار  خود  نگریستند،  و  در  آن  روز  چهره هائی  درهم ‌کشیده  و  عبوس ‌گردیدند،  چرا  که  آنان  می‌دانسته‌اند  به  بلا  و  عذاب ‌کمرشکنی‌ گرفتار  می‌آیند  .  .  .

وقتی  که  این  چنین  صحنه‌هائی  درگرفت،  صحنه‌هائی ‌که  نیرو  و  تأثیری  را که  در  درون  انسان  دارنـد،  از  خود  نیروی  نهان  در  درون  انسان‌،  و  از  نیروی  شیوۀ  ادای  قرآنی  برمی‌گیرند،  شیوۀ  ادای  قرآنی‌ای ‌که  نیروی  نهان  د‌ر  درون  انسان  را  برجسته  و  عیان  می‌دارد،  و  بدان  زندگی  و  سرزندگی  می‏بخشد.  این  سوره  پس  از  نشان  دادن  چنان  صحنه‌هائی‌،  اندک  اندک  نزدیک  و  نزدیک‌تر  می‌شود  تا  حسّ  و  شعور  مخاطبان  را  با  صحنۀ دیگری  می‌پساید  و  لمس  می‌نماید،  صحنه‌ای‌ که  حاضر  است  و  روی  می‌دهد  و  تکرار  می‏‎گردد.  هیچ  لحظه‌ای  نیست  مگر  این‌ که  در  این  زمین  با  تمام  نیرو  و  با  روشنی  هر چه  بیشتر  خود  و  با  وزن ‌سنگین  خود  با آدمیان  رویاروی  می‌شود!

ا‌ین  صحنه‌،  صحنۀ  مرگ  است‌.  مرگی‌ که  هـر  زنده‌ای  بدان  می‌انجامد.  مرگی ‌که  هیچ  زنده‌ای  نمی‌تواند  آن  را  از  خودش  و  از  دیگران  براند  و  برطرف  بگرداند.  مرگی  که  میان  عزیزان  و  دوستان  جدائی  می‌اندازد،  و  به  راه  خود  ادامه  می‌دهد  و  درنگ  نمی‌ورزد  و  واپس  نمی‌افتد.  بدین  سو  و  بدان  سو  نمی‌نگرد.  به  شیون  ناله‌کننده  و  افغان  سردهنده‌ای  جواب  نمی‌دهد  و  توجّه  نمی‏‎کند.  به  حسرت  و  آه  رونده  و  جدا‌شونده‌ای  نمی‌نگرد.  به  عشق  و  علاقه  عاشقی  و  علاقه‌مندی  اهمّیّت  نمی‌دهد.  به  ترس  و  هراس  شخص  ترسان  و  هراسانی‌ کوشش  بدهکار  نیست‌.  مرگی‌ که  زورمداران  و  قدرتمندان  و  بزرگان  را  بدان  سان  نقش  زمین  می‌گرداند که  ضعیفان  و گمنامان  و  کوچکان  را 