 بدان،  تذکّر  می‌دهد،  و  ایشان  را  روبرو  می‌کند  با  موقعیّت  خودشان  در  آخرت ‌که  پس  از  این  دنیا  می‌آید،  و  حالشان  در  آن  جهان  بدان  می‌انجامد.  این  موقعیّت  را  در  صحنۀ  زنده‌ای  برایشان  به  تصویر  می‌کشد،  صحنۀ  زنده‌ای ‌که  دارای  پیام  نیرومند  و  آهنگ  ژرف  است‌:

(كَلا بَلْ تُحِبُّونَ الْعَاجِلَةَ (٢٠)وَتَذَرُونَ الآخِرَةَ (٢١)وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَاضِرَةٌ (٢٢)إِلَى رَبِّهَا نَاظِرَةٌ (٢٣)وَوُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ بَاسِرَةٌ (٢٤)تَظُنُّ أَنْ يُفْعَلَ بِهَا فَاقِرَةٌ) (٢٥)

نه  چنین  است  (‌که  شما  در  بارۀ  معاد  می‌پندارید!)  اصلا!  شما  دنیای  گذرا  را  دوست  می‌دارید.  و  آخرت  را  رها  می‌سازید.  در  آن  روز  چهره‌هائی  شاداب  و  شادانند.  به  پروردگار  خود  می‏نگرند  (‌و  چشم  به  الطاف  او  می‌دوزند)‌.  و  در  آن  روز،  چهره‌هائی  درهم  کشیده  و  عبوسند.  چرا که‌ آنـان‌ می‌دانند  که  به  بلا و  عذاب  کمرشکنی  گرفتار  می‌آیند.

نخستین  چیزی ‌که  از  لحاظ  هماهنگی  موجود  در  روند  این  سوره‌،  دیده  می‌شود،  در  اینجا  از  دنیا  با  واژۀ  «‌عاجله‌»  یعنی  زودگذر،  نام  برده  شده  است‌. گذشته  از  پیام  واژگانی  به‌ کو‌تاه  بودن  این  زندگی  و  سرعت  پایان  گرفتن  آن  -‌ که  پیام  مقصود  و  منظوری  است  -‌میان  سایه ‌روشن  واژه  و  سایه ‌روشن  موقعیّت  پیشین  معترضه  در  روند  سوره‌،  و  میان  فرمودۀ  یزدان  بزرگوار  به  پیغمبرش  صلّی الله علیه وآله وسلّم که  می‌فرماید:

(لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ) (١٦) 

(‌به  هنگام  وحی  قرآن‌)  شتابگرانه  زبان  به  خواندن  آن  مجنبان  (‌و  آیات  را  عجولانه  و  آزمندانه  تکرار  مگردان‌)‌.  

هماهنگی  است‌.  زیرا  این  زبان  جنباندن  و  این  شتابگری  یکی  از  سایه‌ روشنهای  نشانۀ  آدمیزاد  در  زندگی  دنیا  است  .  .  .  این ‌هم  هماهنگی  لطیف ‌و دقیقی  است‌ که ‌تعبیر  قرآنی  در  سبک  و  شیوه‌،  آن  را  مورد  ملاحظه  قرار  می‌دهد،  و  فهم  و  شعو‌ر  بدان  پی  می برد.

آن گاه  به  موقعیّتی  می رسیـم‌ که  این  نصّ  شگفت  قرآنی  آن‌ را ترسیم  می‌کند:

(وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَاضِرَةٌ (٢٢)إِلَى رَبِّهَا نَاظِرَةٌ) (٢٣)

درآن  روز  چهره‌هائی  شاداب  و  شادانند.  به  پروردگار  خود  می‏نگرند.

این  نصّ  اشارۀ ‌گذرائی  به  حالتی  دارد که  واژه‌ها  از  به  تصویر کشیدن  آن  درمانده  و  ناتوان  است‌.  همچنین  فهم  و  ادراک  نیز  از  تصوّر  آن  با  همۀ  حقیقتی ‌که  دارد  عاجز  و  قاصر  است‌.  این  هم  وقتی  است ‌که  یزدان  سبحان  به  وعده  داده ‌شدگان  خو‌شبخت  حالتی  از  سعادت  را  وعده  می‌دهد که  هیچ  حالتی  نمی‌تواند  شبیه  و  همگون  آن  بشود  و  همسان  آن  را  نشان  بدهد.  در  برابر  این  حالت‌،  بهشت  هم  با  همۀ  انواع  نعمتهایش‌،  ناچیز  می‌نماید!  این  چهره‌های  شاداب  و  شادان‌،  شادابی  و  شادانی  آنها. از  این  است‌ که  به  پروردگار خودشان  می‌نگرند  .  .  .  

به  پروردگار  خو‌دشان‌؟‌!.  این  چه  سطحی  از  رفعت  و  والائی  است‌؟‌!  این  چه  سطحی  از  سعادت  و  خوشبختی  است‌؟‌!

روح  انسان  در  برخی  از اوقات  لذّت  می‏‎برد  از  جمال  نوآفرین  الهی  در  هستی  یا  در  نفس‌.  آن  زیبائی  را  مشاهده  می‌کند  در  شب  مهتابی،  شب  دامن  فروهشتۀ  آرمیده‌،  طلوع  فجر،  سایۀ  دراز،  دریای  موّاج‌،  دشت  گسترده  دارای  لایه‌ها  و  چینها  و  پیحها  و  خمها،  باغهای  سرسبز  و  خرّم‌،  شکو‌فه‌های  دلگشا،  دل  بزرگوار،  ایمان  محکم‌،  صبر  جمیل  .  .  .  و  جلوه‌گاه‌های  زیبائی  دیگر  در  این  هستی  .  .  .  روح  انسان  از  مشاهدۀ  این  همه  جمال  و  کمال‌،  سرمست  می‏‎گردد،  و  از  سعادت  پر  می‌شود،  و  با  بالهای  نورین  در  جهانهای  خیال‌پردازانه  آزادانـه  به  پرواز  درمی‌آید.  همۀ  خارهای  زندگی  از  دیده‌ها  نهان  می‏‎گردد،  و  درد  و  غمی  و  زشت  و  پلشتی  در  میان  نمی‌ماند،  و  سنگینی  خاک  و  سختی‌ گوشت  و  خون‌،  و  مبارزه  هواها و  هوسهای  زندگی  بار سفر برمی‌بندد  .  .  .  امّا  چگونه؟  نفسی  در  اینجا  دیگر  به  زیبائی  ساخته‌ها  و  ساختارهای  خدا  نمی‌نگرد،  و  بلکه  به  زیبائی  ذات  خدا  می‏نگرد،  چگونه  حالی  باید  پیدا  بکند؟  اینجا  مقامی  است ‌که  پیش  از  هر چیز  به‌ کمک  خدا  نیاز  است‌،  و  بعد  از آن  باید  خدا  انسان  را  نگاه  بدارد،  تا  انسان  بتواند  خود  را  بر پای  دارد،  و  بایستد  و  از  سعادت  بهره‌مند  بشود  و  لذّت  ببرد،  سعادتی ‌که  به  توصیف  در نمی‌آید،  و  حقیقت  آن  درک  و فـهم  نمی‌شود  و آن  را  نمی‌توان  تصوّر کرد!

(وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَاضِرَةٌ (٢٢)إِلَى رَبِّهَا نَاظِرَةٌ) (٢٣)

در آن  روز  مهره‌هائی  شاداب  و شادانند.  به  پروردگار  خود  می‏نگرند  (‌و چشم  به  الطاف  پروردگار  خود  می‌دوزند)‌.

چنین  چهره‌هائی  چرا  شاداب  و شادان  نشوند،  وقتی‌ که  دارند  به  جمال  پروردگار  خود  می‏نگرند؟

انسان  به  چیزی  از  ساختار  خدا  در  زمین  می‏نگرد،  از  قبیل‌:  صورت  زیبائی‌،‌گل  نوشکفته‌ای‌،  بال  پـروازی‌،  روح  بزرگی‌، ‌کار زیبائی‌،  و  .  .  .  ناگهان  سعادت  از دل  او  سرریز  می گردد  و  بر سیماهایش  می‌افتد،  و  رخشندگی  و  خرّمی  در آنها  نـمودار و  پدیدار  می‌آید.  انسان  را  چه  می‌شود  و  چه  حالی  پیدا  می‌کند  وقتی ‌که  به  جمال‌ کمال  بنگرد،  آن  هم  وقتی ‌که  آزاد  و رها  از هر چیزی  باشد که  در  هستی  است‌،  چیزهائی‌ که  انسان  را  از  سعادت  جمال  غافل  بکنند  و  به  خو‌د  مشغو‌ل  بدارند؟  انسان  بدان  مقام  نمی‌رسد،  مگر  این ‌که  از  هر  دغدغه‌ای  پالوده  است‌،  هر  دغدغه‌ای‌ که  انسان  را  از  رسیدن  بدان  جایگاه  والائی ‌که  نیروی  خیال  از  تصوّرش  ناتوان  است  باز  بدارد!  انسان  در  این  حال  و  احوال  از  هر  دغدغه‌ای  نه  تنها  در  بارۀ  چیزهای  پیرامونش،  بلکه  از  هر  دغدغه‌ای  در  بارۀ  خواستهای  خودش‌،  آزاد  و  رها  است‌.  آزاد  و  رها  است  از  انگیزه‌های ‌کمی  و کاستی  و  نیاز  به  چیزی  جز  نگاه  به  خدا.  .  .

و  امّا  چگونه  می‏نگرد؟  با  چه  اندامی  می‌نگرد؟  با  چه  وسیله‌ای  می‌نگرد؟‌..  اینها  سخنهائی  است  که  به ‌گوش  دلی  نمی‌خورد که  اندکی از  آن  شادی  و  فـرحی  او  را  پسوده  باشد که  نصّ  قرآنی  بیان  می‌دارد  و  به‌ دل  با  ایمان  و  سعادتمندی  می‌خواند که  سعادت  بر روح  او  پرتو  افکنده  است  و  شوق  دیدار  جمال  و  وراندازی  آن  و آزادی  و رهائی  از  بند  همه  چیز،  او  را  واله  و  شیدا  کرده ‌باشد.

مردمانی  را  چه  شده  است ‌که  ارواح  خود  را  محروم  از  این  می‌کنند  این  نور  سراپا  شادی  و  خوشبختی  را  در  آغوش  بگیرند؟  آن  مردمانی‌ که  ارواح  خود  را  به  مجادله  و ستیز سرگرم ‌می‌کنند  و  مشغول  می‌دارند،  مجادله  و  ستیز  پیرامون  چیز مطلقی ‌که  عقلها  و  خردهای  مقیّد  و  محدود  به  چیزهای  خوگر عقل و  مقرّر خرد،  از  آن  هیچی  