ی  بگیرد ...  بدین  خاطر  او  به  بدترین  سرنوشت‌ گرفتار  می‌آید  و  سر  به  سنگ  ندامت  و  پشیمانی  می‌ساید ... بزهکاران  می‌گویند:  ما  بر  هـمچون  احوال  و  اوضاعی  ماندگار  مانده‌ایم‌،  و  به  مسکین  و  فقیر  خوراک  نداده‌ایم‌،  و  با  باطلگر‌ایان  به  باطلگرائی  و  یاوه‌سرائی  فرورفته‌ایم‌،  و  روز  سزا  و  جزا  را  تکذ‌یب ‌کرده‌ایم  و  دروغ  نامیده‌ایم  ...

(حَتَّى أَتَانَا الْيَقِينُ) (٤٧)
تا  مرگ  به  سراغمان  آمد.

مرگی  به  سراغمان  آمد که  هر گونه  شکّ  و  تردیدی  را  از  میان  می‏‎برد،  و  هر گونه ‌گمانی  را  می‌زداید‌،  و یار  را  پایان  می‏بخشد،  و  برگشتی  در  میان  باقی  نمی‌ماند  و  برگشتنی  به  جهان  وجود  نـدارد ... دیگر  مجال  و  فرصتی  برای  پشیمان  شدن  و توبه کردن  و  عمــل  صالح  و  کار خوب  نمودن  باقی  نمی‌گذارد  ...   چرا که  یقین  آمده  است ‌که  مرگ   است‌،  و  با  مرگ  چه  توان‌ کرد؟‌!

روند  سخن  بر  جایگاه  بد  و  خوارکنندۀ  ایشان  پیرو  می‌زند.  در  این  پیرو  هر  آ‌رزوئی  را  در  تعادل  بخشیدن  است  سرنوشت  بر  باد  می‌دهد:

(فَمَا تَنْفَعُهُمْ شَفَاعَةُ الشَّافِعِينَ) (٤٨)

دیگر  شفاعت  و میانجیگری  شفاعت‌ کنندگان‌و  میانجیگران  (‌اعم  از  فرشتگان  و پیغمبران  و صالحان‌)  بدیشان  سودی  نمی‌بـخشد.

زیرا کار  از کار گذشته  است‌،  و  داوری  صورت  پذیرفتـه  است‌،  و  سخن  داورانۀ  یزدان  بر  آن  رفته  است‌،  و  سرنوشت  و  جایگاه  سزاوار  بزهکاران  اعتراف‌کـننده  تعیین  و  مقرّر گردیده  است‌! کسی  هم  در  آنـجا  وجود  ندارد  برای  بـزهکاران  اصلاً  شفاعت  و  میانجگری  بنماید.  حتّـی  به  فرض  این ‌که  شفاعتی  هم  بشود  -‌ هر چند که  شفاعتی  هم  نمی شود  -‌ شـفاعت  شفاعت‌کنندگان  بدیشان  سودی  نمی‌بخشد!

*
در  جلو  این  جایگاه  و خوار  و  رسوا کننده  و  بدون‌ کمترین  امید  قیامت‌،  یزدان  سبحان  ایشان  را  به  جایگاهشان  برمی‌گرد‌اند،  جایگاه که  در  دنیا  داشته‌اند  و  از  فرصت  لازم  برخوردار  بوده‌اند،  پیش  از  این‌ که  بـدین  جایگاه  درآیند  و  بسر  آیند.  ایشان  را  با  موقعیتّی ‌  رویاروی  می‌سازد که  د‌ر  زمین  داشته‌اند.  بدان گاه ‌که  فـرصتی  در  میان  است  و  آنان  خود  را  و  دیگران  را  از  دعوت  باز می‌دارند  و  بدان  پشت  می کنند،  و بلکه  از  هدایت  و  خیر  و  صلاح  و  وسائل  نجات  می‌گریزند ،  وسائلی‌ که  بدیشان  نشان  داده  می شود.  روند  قرآنی  از  آنان  شکل  خنده‌آوری  را  ترسیم  بکند،  شکلی ‌که  باعث  تـمـسخر  و  تعجّب  از کار  شگفتشان  می گردد:

(فَمَا لَهُمْ عَنِ التَّذْكِرَةِ مُعْرِضِينَ (٤٩)كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ (٥٠)فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ) (٥١)

چرا  باید  ایشان‌، ‌از  قرآن  رویگردان  شوند؟‌ انگار  آنان  گورخران‌ رمنده‌ای  هستند،  گورخرانی که  از شیر  گریخته  و  رمیده  باشند.

صحنۀ‌ گورخرانی‌ که  رمنده‌اند  و  به  هر سو  مـی‌گریـزند،  وقتی‌ که  صدای  شیر  را  می‌شنوند  و  از  آن  می‌ترسند،  صحنه‌ای  است‌ که  عربها  با  آن  آشنائی  دارنـد.  این  صحنه‌،‌صحنۀ  پر از حرکت  تند و  سریعی  است‌.  بسیار  خنده‌آور  است  وقتی‌ که  انسانها  را  بدان ‌گورخران  تشبیه  کنند  و  هـمانند  می سازند! زمانی‌ که  آدمیان  می ترسند  و  می هراسند!   باید  چگونه  صحنه‌ای  و  تا  چه  اندازه  خنده‌آور  باشد  زمانی‌ که  مردمان  به گونه‌ای  بگریزند که  از  آدمیزادگان  به‌ گورخران  تبدیل ‌گردند.  آن  هم  نه  بدان  خاطر که  ترسان  و  هراسان  و  تهدیدشدگان  باشند،  پلید  بدان  خاطر که  تذکّر دهنده‌ای  ایشان  را  تذکّر  می‌دهد  و  آنان  را  به  یاد  خدایشان  و  سر‌شتشان  می‌انـدازد،  و  بدیشان  فرصت  می‌دهد  از  آن  جایگاه  ننگین  و  خوارکننده  خو‌یشتن  را  به‌ دور دارند،‌ و از آن  سرنوشت  سخت  و  دردناک  خـود  را  بپرهیزند!

قلم‌موی  نو آفر ین  و زیبانگاری  است‌،  قلم‌موئی‌ که  این  صحنه  را  به  تـصویر  می‌کشد  و آن  را  در متن  جهان  هستی  می نگارد  و  مسجّــل  می‌دارد.  تصویری ‌که  مردمان  آن  را  ورانداز  مـی‌کنند،  و  خجالت  می‌کشند  و  نمی‌پسندند که  در  این  صحنه  قرار  بگیرند،  و  خـود  رمندگان ‌رویگردان  خویشتن  را  از شرمندگی پنهان  و  نهان  می‌دارند،  و  از  رویگر‌دانی  و گریز  سر  به  زیر  می‌اندازند،  چرا که  از  این  تصویر  زندۀ  خشن  می ترسند! 

*
این  سیمای  بیرونی  ایـشان  است‌:
(حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ (٥٠)فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ) (٥١)

گورخران  رمنـده‌ای  هستند.  گورخرانی‌ که  از شیر  گریـخته  و  رمیده  باشند.

گذسته  از این‌،  ایشان  را  رها  نـمی‌کند  تا  تـصویری  از  درونشان  را  ترسیم  نکند،  و  احساسها  و بینشهائی  را  نشان  ندهد که  در درونشان  در هم  می آمیزد و  موج می‌زند:

(بَلْ يُرِيدُ كُلُّ امْرِئٍ مِنْهُمْ أَنْ يُؤْتَى صُحُفًا مُنَشَّرَةً). 

اصلاً هر یک  از ایشان  می‌خواهد که  (‌از سوی  خدا،  جد‌اگانه‌)‌ نامۀ  سرگشاده‌ای‌ (‌که‌ همه  بتوانند آن‌ را  ببینند  و  بخوانند)  بدو  داده  شود، (‌نامه‌ای  که  ابلاغ  پیغمبری  یکایک  آنان  باشد،  یا  دالّ  بر  صدق  نبوّت  پیغمبر  اسلام باشد)‌.

این  حسادت  و  رشک  بردن  به  پیغمبر  صلّی الله علیه وآله وسلّم  است‌.  بدو  رشک  می‏‎برند  از  این‌ که  خدا  او  را  برمی‏گزیند،  و  بدو  وحی  می‌فرستد.  مشتاق  این  هستند که  هر یک  از  ایشان  بدین  مکانت  و  منزلت  نائل  آید،  و  نامه‌هائی  به  یکایک  آنان  داده  شود که  در  میان  مردمان  پخش ‌گردد  و  اعلان  شود  .  .  .  قطعاً  باید  در  اینجا  اشاره  به  بزرگانی  باشد که  برایشان  سخت  بود  وحـی  از  ایشان  درگذرد  و  به  محمّد  صلّی الله علیه وآله وسلّم  پسر  عبدالله  برسد.  این  بود که  می‌گفتند:  

(لولا نزل هذا القرآن على رجل من القريتين عظيم ?).

گفتند:  چرا  این  قرآن  بر  مرد  بزرگواری  از  یکی  از  دو  شهر  (‌مکّه  و  طائف‌)  فرو فرستاده  نشده  است‌؟‌.(زخرف/31)

خدا  می‌دانست  رسالت  خود  را  به  چه‌ کسی  بسپارد.  برای  رسالت  خود  آن  انسان  بزرگوار  و  بـزرگمنش  و  بزرگ  و  سترگ  را  انتخاب‌ کرد.  این  انتخاب  موجب‌ کینه  و  خشمی  شد که  در سینه‌ها  قلقل  و  غلغل  می‌زد. کینه  و  خشمی ‌که  قرآن  از  آن  پرده  برمی‏دارد،  در  آن  حـال  و  احو‌الی‌ که  علّت  آن  چموشی  و گریز  را  بیان  می‌دارد.  آن‌ گاه  به  ترسیم  شکل  درون  انسانها  می‌پردازد.  از  ذکر  آن  حرص  و  طمع  درمی‌گذرد،  و  سبب  دیگری  از  اسباب  رویگردانی  و  نپذیرفتن  و  انکار کردن  ایشان  را  بیان  می‌کند.  در  آن  حال  و  احوالی ‌که  آن  حرص  و  طمع  را  زشت  می‌شمارد،  حرص  و  طمعی‌ که  متّکی  به  سببی  از  صلاح  و  فلاح  نیست‌،  و  به  خاطر  استعداد  و  آمادگی  دریافت  وحی  و  لطف  خدا  نمی‌باشد:

(كَلا بَلْ لا يَخَافُونَ الآخِرَةَ) (٥٣)

نه  چنین  است  (‌که  ایشان  می‏‎گویند  و  می‌خواهند!)‌.  اصلاً  آنان  از  آخرت  بیباک  هستند.

نترسید