 اعمال را ضائع می‌گرداند و افعال را باطل و پوچ می‌نماید. این ضائع و باطل گرداند‌ن در حرکتی و جنبشی جلوه‌گر می‌آید. ما ناگهان می‏‎بینیم اعمال و افعال ایشان‌، گریزان و گمراه و حیران و ویلان می‌گردد. فرجام این گریز و گمراهی را مشاهده می‌کنیم‌. ناگهان می‏‎بینیم آنچه به بار می‌آید نابود گردیدن و ضائع شدن است‌. این هم حرکت و جنبشی است ‌که سایه‌روشن زندگی را به تن اعمال و افعال می‌کند. انگار اعمال و افعال پیکرهای زنده‌ای هستند و گمراه می‌سازند و هلاک می‌گردانند. این حرکت و جنبش معنی را ژرفا می‌بخشد و سایه‌روشن خود را می‌اندازد. پایه‌های پیکاری است که در میان آنها اعمال و افعال از مردمان می‌گریزند، و مردمان نیز از اعمال و افعال فرار می‌کنند. تا بدانجا که کار به گمراهی و نابودی می‌کشد! این اعمال و افعالی ‌که گمراه می‌سازند چه بسا مقصود از آنها مخصوصاً اعمال و افعالی باشد که در فراسوی آنها امید رسیدن به خیر و خوبی را دارند، و چه بسا به ظاهر نیک و پسندیده باشند. امّا عمل صالح و كار نیكو‌ئی ‌که همراه با ایمان نباشد ارزشی ندارد. همچون خیر و صلاحي‌، ظاهری و صوری است و حقيقتی به دنبال ندارد. مهم انگیزه‌ای است ‌که کار از آن سرچشمه می‌گیرد. شکل ظاهری و نمای بیرونی ‌کار ملاک نمی‌باشد. چه بسا انگیزه پاک و پسندیده باشد، ولیکن وقتی که بر ایمان استوار نمی‌باشد چیز گذرا و بی‌بنیادی بشمار می‌آید. همچون عملی با برنامۀ ثابت و واضح برای دل و درون‌، و متّصل به خطّ سیف پهن و عریض زندگی‌، و با قانون اصیل هستی نمی‌خواند و پیوند ندارد. ایمان لازم است تا دل و درون را به اصلی استوار دارد که در همۀ رویکردها و در همۀ جهتهای خود از آن مدد و یاری بگیرد و برجوشد و بردمد، و در همۀ تلاشها و پویشهای خود از آن متأثّر شود. بدین هنگام است ‌که عمل صالح و كار پسندیده معنی خود را پیدا می‌کند. و هدف خود را خواهد داشت‌، و جریان و مسیر خویش را در پیش می‌گیرد، و آثار و پیامدهای خویشتن را خواهد داشت مطابق و موافق با برنامۀ الهی‌ای ‌که همۀ اجزاء و ذرّات این جهان را در قانون به همدیگر پیوند خواهد داد، و برای هر کاری و هر حرکتی وظیفه و تأثیری در پیکرۀ این جهان و ادای نقش خودش و رسیدن به هدف خودش تعیین می‌کند.

در سوی دیگری مؤمنان قرار دارند:

(وَالَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَآمَنُوا بِمَا نُزِّلَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَهُوَ الْحَقُّ مِن رَّبِّهِمْ). 

و امّا کسانی که ایمان بیاورند و کارهای نیک و شایسته بکنند و چیزی را باور دارند که بر محمّد نازل شده است -‌و آن هم حقّ است و از سوی پروردگارشان آمده است‌.

ایمان نخستین شامل ایمان به چیزی هم می‌گردد که بر محمّد صلّي الله عليه و آله و سلّم نازل‌گردیده است‌. ولی روند سخن ایمان به محمّد صلّي الله عليه و آله و سلّم را دیگر باره تکرار می‌کند تا آن را برجسته و نمایان نشان دهد و با صفت خودش توصیف نماید:

(وَهُوَ الْحَقُّ مِن رَّبِّهِمْ). 

و آن هم حقّ است و از سوی پروردگارشان آمده است‌. روند قرآنی این معنی را مقرّر و مؤیّد می‌دارد. در کنار ایمان نهان در دل و درون انسان‌، عمل ظاهر و نمایان انسان را در زندگی نیز پیش چشم می‌دارد، و آن را ثمرۀ ایمان معرّفی می‌کند، ثمره‌ای ‌که دالّ بر وجود ایمان و بیانگر سرزندگی و رستاخیز آن است‌. اینان‌: 

(كَفَّرَ عَنْهُمْ سَيِّئَاتِهِمْ). 

خداوند گناهانشان را می‌بخشاید و بدیهایشان را نادیده می‏‎گیرد.

این در مقابل باطل گردانیدن کارهای کافران - هرچند کارهایشان در شكل و قالب خوبیها باشد و به ظاهر نیک و پسندیده بشمار آید -‌ذکر گردیده است . . . در برابر باطل گرداندن اعمال خوب کافران‌، ذکر می‌گردد که بدی‏های مؤمنان بخشیده می‌شود. این دو امر تقابل تامّ ‌مطلقی است‌ که ارزش ایمان و ارج آن را در پیشگاه یزدان‌، و در حقیقت زندگی مردمان نمودار و پدیدار می‌نماید. 

(وَأَصْلَحَ بَالَهُمْ). 

و حال و وضعشان را خوب می‌سازد.

اصلاح حال و وضع‌، نعمت بزرگی است ‌که مرتبه و ارزش و تأثیر آن پس از نعمت ایمان قرار دارد. تعبیر سخن‌، سایه‌روشنهای آرامش و آسایش و باورمندی و خشنودی و امن و امان را می‌اندازد و می‌گستراند. هر زمان‌ که حال و وضع بسامان آید، ذهن و شعور و اندیشه و بینش، راست و درست و سالم و استوار می‌گردد، و دل و درون می‌آرامد، و نیروهای درک و فهم و سلسله اعصاب به استراحت می‌نشیند و دچار طوفان پریشانی و نابسامانی نمی‌گردد، و نفس انسان خشنود می‌شود و امن و امان می‏‎یابد و به سلامت و سعادت می‌رسد و در خوشی و خوشبختی می‌غنود. آیا فراتر از این‌، نعمتی یا بهره‌ای هست‌؟ هان ‌که این‌، افق درخشان و تابان و رخشانی است!

این چرا و آن چرا است‌؟ این جانبداری نیست‌. تصادفی هم نیست‌. کار ناسنجیده و گزافی هم نیست‌. بلکه ‌کاری است ‌که اصل ثابت خود را دارد. مرتبط به قانون اصیلی است‌ که هستی بر آن استوار گردیده است‌، همان روز که خدا آسمانها و زمین را به حقّ آفریده است و بر بنیاد حقّ استوار داشته است‌، و حقّ را اساس و پایه قرار داده است‌:

(ذَلِكَ بِأَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا اتَّبَعُوا الْبَاطِلَ وَأَنَّ الَّذِينَ آمَنُوا اتَّبَعُوا الْحَقَّ مِن رَّبِّهِمْ). 

این بدان خاطر است که کافران از باطل پیروی می‌کنند و مؤمنان از حقّی پیروی می‌کنند که از سوی پروردگارشان آمده است‌.

باطل ریشه‌هائی در پیکرۀ این هستی ندارد و ندوانده است‌. بدین جهت باطل گذرا و نابودشونده است‌، و هرکس هم از باطل پیروی ‌کند و هر چیز هم از باطل سرچشمه بگیرد گذرا و نابودشونده است‌. از آنجا که کافران از باطل پیروی می‌کنند اعمالشان پوچ و بیهوده می‏‎گردد، و برای ایشان از کارهایشان چیزی برجای نمی‌ماند که سودی برساند.

حقّ ثابت و استوار است و آسمانها و زمین بر حقّ پایدار و ماندگار می‌گردند، و حقّ ریشه‌هایش را به ژرفای پیکرۀ این هستی می‌دواند. تعین جهت هر چیزی ‌که متّصل به حقّ و استوار بر حقّ باشد، برجای و استوار می‌ماند. از آنجا که مؤمنان‌، از حقِّ نازل شده از سوی پروردگارشان‌، پیروی می‌کنند، بناچار یزدان گناهانشان را می‌زداید و حال و وضعشان را رو به راه و اصلاح می‌فرماید.

این ‌کارِ روشن و مقرّری است و بر اصول و ارکان ثابت خود برجای و پایدار می‌ماند، و به اسباب و علل اصیل خود برمی‏گردد. دیگر این امر نه جهش و نه تصادف و نه ناسنجیده و گزاف است‌.

كَذَلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ لِلنَّاسِ أَمْثَالَهُمْ 

این گونه خدا برای مردم مثالهای (‌حسنات یا سیئات‌) ایشان را بیان می‌دارد.

خداوند این چنین برای آنان قواعد و قوانینی را وضع می‌کند تا خویشتن را واعمال خویشتن را با آنها بسنجند و برآوردکنند، و مثالی را بدانندکه خود را بدان مرتبط می‌کنند و بدان می‌سنجند و ارزیابی می‌نمایند، و این است‌که در سنجش و ارزیابی