  نـمی‌گویم‌،  اگر  تـو  همچنان  ‌که  می‌گوئی  پیغمبر  خدا  باشی  خطر  تو  بیش  از  آن  است‌  که  پاسخ  سخن  تو  را  بدهم.  و  اگر  بر  خدا  دروغ  ببندی  و  از  زبان  خدا  ناروا  بگو‌ئی‌،  مرا  نسزد  که  با  تو  سخن  بگو‌یم‌.  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و اله و سلّم‌  از  نزد  ایشان  برخاست  در  حال  ‌که  از  خیر  ثقیف  ناامید  گردیده  بود.  بدیشان  گفت  -‌ آن‌ گونه  ‌که  برایم  روایت  شده  است -  :

(إذ فعلتم ما فعلتم فاكتموا عني).

آنچه  کرده‌اید  که  کرده‌اید،  دست  کم  راز  مرا  نگاه  دارید  (‌و  در بارۀ  نشست  من  با  خودتان  به  کسی  چیزی  نگوئید)‌.

ییغمبرخدا  صلّی الله علیه و اله و سلّم  ‌دوست  نداشت  چیزی  از  سخنانش  به  گوش  قومش  برسد،  و  این  ‌کا رآنان  را  بر  ضدّ  او  بیاغالاند  و  برشوراند.

امّا  آنان  راز  را  پنهان  نکردند،  و  نادانان  و  بندگان  خود  را  ترغیب  و  تشویق کردند  بدو  دشنام  بدهند  و  بر  سرش  فریاد  بزنند.  دشنام  و  غوغا  مردمان  را  پیرامون  او  گرد  آورد.  هلهله  درانداختند  و  او  را  وادار  کردند  بـه  بـاغی  پناه  ببرد  که  متعلّق  به  عتبه  پسر  ربیعه،  و  شیبه  پسر  ربیعه  بود.  آن  دو  نفر  هم  در  باغ  بودند.  نادانان  ثقیف‌  که  او  را  دنبال  می‌کردند  به  ترک  او  گفتند  و  برگشتند.  به  زیر  سایۀ  شاخه‌ای  از  درختان  انگو‌ر  رفت  و  نشست‌.  پسران  ربیعه  بدو  نگاه  می‌کردند  و  می‌دیدند که  از  بی‏‏‏خردان  اهل  طائف  بدو  چه  رسیده  است ...  هنگامی‌  که  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و اله و سلّم  ‌آرامش  خود  را  بازیافت  - ‌در  چیزی  ‌که  برایم  روایت  شده  است  آمده  است  -  فرمود:

(اللهم إليك أشكو ضعف قوتي , وقلة حيلتي , وهواني على الناس , يا أرحم الراحمين , أنت رب المستضعفين وأنت ربي , إلى من تكلني ? إلى بعيد يتجهمني ? أم إلى عدو ملكته أمري ? إن لم يكن بك علي غضب فلا أبالي , ولكن عافيتك هي أوسع لي . أعوذ بنور وجهك الذي أشرقت له الظلمات , وصلح عليه أمر الدنيا والآخرة من أن تنزل بي غضبك , أو يحل علي سخطك , لك العتبى حتى ترضى , ولا حول ولا قوة إلا بك ").

پروردگارا!  شکایت  از  ناتوانی  و  بیچارگی  و  کم‌ارجیم  در  پیش  مردم  را  تنها  به  پیشگاه  تـو  مـی‌آورم‌؛  ای  مهربان‌ترین  مهربانان‌،  تو  خدای  منی‌.  مرا  به  چه  کسی  وامی‌گذاری‌؟  مرا  در  دست  بیگانه‌ای‌  رها  می‌سازی  ‌که  بر  من  چهره  درهم  کشد  و  اخم  و  تخم  نماید؟  یا  مرا  به  دست  دشمنی  خواهی  سپرد  کـه  کار  مرا  بدو  واگذار  کرده‌ای‌؟  اگر  تو  بر  من  خشم  نگیری،  هر  چه  شود  مهمّ  نیست  و  نسبت  بدان  بی‌مبالات  خواهم  بود.  خداوندا!  پناه  امن  تو  برای  من  فراخ‌تر  از  هر  پناهی  است‌.  پناه  می‌برم  به  نور  ذات  تو  که  تاریکیها  بدان  تابناک  گشته‌اند  و  کارهای  دنیا  و  آخرت  بدان  سر  و  سامان  پذیرفته‌اند،  از  این  که  خشم  خود  را  به  من  رسانی‌.  شکایت  خویش  را  تنها  به  آستانۀ  تو  می‌آورم  تا  آن  گاه  کـه  خشنود  خواهی  شد،  و  هیچ  نیرو  و  قدرتی  نیست  مگر  این  که  سرچشمۀ  آن  از  تو  و  در  دست  قدرت  تو  است‌.

ابن  اسحاق ‌گفته  است‌:  هنگامی  ‌که  پسران  ربیعه،  عتبه  و  شیبه  او  را  دیدند  و  بلائی  را  مشاهده  ‌کردند  که  بر  سر  او  آمده  است‌،  دلشان  به  حالش  سوخت  و  بر  سر  مهر  آمدند.  غلام  خودشان‌  که  مسیحی  بود  و  عدّاس  نام  داشت  فریاد  زدند  و  بدو  گفتند:  این  میوۀ  انگو‌ر  را  ببر  و  آن  را  روی  این  طبق‌[1]  بگذار،  سپس  آن  را  برای  آن  مرد  ببر،  و  بدو  بگو  از  آن  بخورد.  عدّاس  چنین‌  کرد.  آن  را  برای  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و اله و سلّم  برد  و  آن  را  بدو  نزدیک‌  کرد  و  کفت‌:  بخور.  وقتی  ‌که  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و اله و سلّم  دست  خود  را  به  میان  طبق  برد  گفت‌:

«بسم الله »‌.     به  نام  خدا.

سپس  از  آن  انگو‌ر  خورد.  عّداس  به  چهره‌اش  نگاه ‌کرد  و  بدو گفت‌:  به  خدا  سوگند  این  سخن  را  اهالی  این  شهرها  و  نواحی  نـمی‌گو‌یند.  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و اله و سلّم‌  بدو  فرمود:

(ومن أهل أي البلاد أنت يا عداس ? وما دينك ?).

از  اهالی  کدام  شهر  و  دیار  هستی  ای  عدّاس‌؟  و  آئین  تو  چیست‌؟‌.

عدّاس  ‌گفت‌:  مسیـحی  هستم‌،  و  من  مردی  از  اهالی  نینوا  می باشم.  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و اله و سلّم  بدو  فرمود:

(من قرية الرجل الصالح يونس بن متى ?).

از  شهر  مرد  شایسته‌،  یونس  پسر  متی  هستی‌؟‌.

عدّاس  بدو  عرض  ‌کرد:  تو  چه  می‌دانی  یونس  پسر  متی  کیست‌؟  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و اله و سلّم  فرمود:

(ذاك أخي . كان نبيا وأنا نبي).

او  برادر  من  است‌.  او  پیغمبر  بود  و  من  نیز  پپغمبر  هستم‌.  عدّاس  خو‌د  را  بر  روی  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و اله و سلّم‌  افکند،  و  سر  و  دستها  و  پاهایش  را بو‌سید.  ابن  اسحاق  ‌گفته  است‌:  پسران  ربیعه  یکی  به  دیگری‌  گفتند:  این  مرد  غلام  تو  را  تباه ‌کرد!  وقتی  ‌که  عدّاس  به  پیششان  برگشت  بدو  گفتند:  تو  را  چه  شده  است‌  که  سر  و  دستها  و  پاهای  این  مرد  را  می‌بوسی‌؟‌  گفت‌:  ای  سروران  من‌!  چیزی  د‌ر  زمین  بهتر  از  این  وجود  ندارد.  مرا  از  کاری  باخبر  کرد  جز  پیغمبر  آن  را  نمی‌داند.  بدو  گفتند:  وای  بر  تو  ای  عدّاس!  او  تو  را  از  آئینت  برنگرداند،  آئین  تو  بهتر  از  آئین  او  است‌!  ابن  اسحاق‌  گفته  است‌:  سپس  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و اله و سلّم  از  طائف  به  سوی  مکّه  برگشت،  بدان  ‌گاه  ‌که  از  خیر  ثـقیف  نـاامید  گردید.  در  راه  به  نخله  رسید.  در  دل  شب  برخاست  و  به  نماز  ایستاد.  گروهی  از  جنّیانی  ‌که  خدای  بزرگو‌ار  از  ایشان  صحبت  فرموده  است  از  کنار  او  گذشتند.  آن‌  گونه  ‌که  برای  من  روایت  شده  است  آنان  هفت  نفر  و  از  جملۀ  جنّیان  ساکن  نصیبین  بودند.  به  پیغمبر  صلّی الله علیه و اله و سلّم   ‌گو‌ش  فرا  دادند.  وقتی‌ که  پیغمبر  صلّی الله علیه و اله و سلّم  از  نماز  خود  بپرداخت  آنان  به  سوی  قوم  خود  برگشتند  و  ایشان  را  بیم  دادند.  خودشان  ایمان  آورده  و  چیزی  را که  شنیده  بودند  پذیرفته  بودند.  خدا  داستان  آن  جنّیان  را  برای  پیغمبر  صلّی الله علیه و اله و سلّم‌  روایت  ‌کرد  و  فرمود:
(وإذ صرفنا إليك نفرا من الجن يستمعون القرآن).
(‌ای  پیغمبر!  خاطرنشان  ساز)  زمانی  را  کـه  گروهی  از  جنّیان  را  به  سوی  تو  روانه  کردیم  تا  قرآن  را  بشنوند ... .  (احقاف/29)

تا  این  فرمودۀ  یزدان  سبحان:
(ويجركم من عذاب أليم).
و  شما  را  در  پناه  خویش  (‌محفوظ  و  مصون‌)  از  عذاب  سخت  (‌آخرت‌)  دارد.  (احقاف/31)

و  خداوند  بزرگوار  فرموده  است‌:
(قُلْ: أُوحِيَ إِلَيَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ).
 (‌ای  مـحمّد  به  امّت  خود)  بگو:  به  من  وحی  شده  است  که  گروهی  از پریان‌  (‌به  تلاوت  ‌قرآن  من‌)  گوش  فرا  داده‌اند  ...  (‌جنّ/1)  

تا  آخر  داستانی‌  که  در  این  سوره  از  آنان  خبر  می‌دهد.  ابن‌کثی