رماید  که  رخدادهای ‌کیهانی  و  جهانی  بزرگی  در  آن  روز  به  وقوع  می‌پیوندد،  رخدادهائی  ‌که  اوضاع  اجرام‌  کیهانی  و  جهانی  را  و  صفتها  و  نسبت‏ها  و  رابطهای  اجرام  را  دگرگون  می‌سازد  و  آنـها  را  به  هم  می‌زند.  از  جملۀ  این  رخدادها  یکی  این  است‌  که  آسـان  به  شکل  فلزهای‌  گداخته  می‌گرد‌د.  سزاوار  است  ‌کسانی  که  سرگرم  علوم  طبیعی  و  ستاره‌شناسی  هستند  بدین  آیه‌ها  توجّه  داشته  و  در بارۀ  آنها  بیندیشند  و  پژوهش  کنند.  رأی  مرجّح  در  پیش  چنین‌  کسانی  این  است‌  که  اجرام  آسمانی  از  فلزهای‌  گداخته  و  مذابی  فراهم  آمده  است‌،‌  گداخته  و  مذاب  نزدیک  به  گاز گردیدن  و  به  شکل  ‌گاز  درآمدن  هم ‌گاز گردیدن  و  به  شکل‌  گاز  درآمدن  هم  مرحله‌ها  بعد  از  ذوب  شدن  و  سیلان  پیدا  کردن  است‌.  چه  بسا  اجرام  آسمانی  ‌گازی  شکل  در  روز  قیامت  خاموش  بشوند،  همان ‌گونه‌  که  قرآن  فرموده  است‌:

(وَإِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ) (٢)

و  هنگامی  که  ستارگان  تیره  و  تار  می‌گردند  و  فرومی‌افتند.(‌تکویر/2)  

اجرام  آسمانی  سرد  خواهند  شد  تا  تبدیل  به  فلزهای  مذاب  می‌گردند.  بدین  وسیله  سرشت  فعلی  ستارگان  ‌که  گازی  شکل  است  تغییر  پیدا  کند!

به  هر  حال  این  تنها  احتمالی  است  ‌که  به  پژوهشگران  این  علوم  ‌کمک  مـی‌کند  در بارۀ  آن  بیندیشند  و  آن  را  پژوهش‌  کنند.  ما  در  برابر  ایـن  نصّ  می‌ایستیم  و  آن  صحنۀ  هراسناک  را  ورانداز  می کنیم،  صحنۀ  هراسناکی  که  در  آن  آسمان  بسان  مذاب  تیره  و  تار  فلزات  می‏‎گردد،  و  کوه‌ها  در  آن  همچون  پشم  حلّاجی  شدۀ  سست  و  نرم  می‌شود.  ما  چیزی  را  ورانداز  می‌کنیم  ‌که  در  فراسوی  این  صحنۀ  هو‌ل  و  هراس  قرار  دارد،  هو‌ل  و  هراسی  ‌که  با  دلها  و  درونها  می‌آمیزد  و  جزو  سرشت  آنها  می‏‎گردد.  قرآن  با  ژرف‌ترین  تعبیر  از  همچون  چیزی  که  سخن  می‌پردازد:

(وَلا يَسْأَلُ حَمِيمٌ حَمِيمًا (١٠) يُبَصَّرُونَهُمْ يَوَدُّ الْمُجْرِمُ لَوْ يَفْتَدِي مِنْ عَذَابِ يَوْمِئِذٍ بِبَنِيهِ (١١) وَصَاحِبَتِهِ وَأَخِيهِ (١٢) وَفَصِيلَتِهِ الَّتِي تُؤْوِيهِ (١٣) وَمَنْ فِي الأرْضِ جَمِيعًا ثُمَّ يُنْجِيهِ) (١٤)

هـیچ  دوست  صمیمی  و  خویشاوند  نزدیکی‌،  سراغ  دوست  صمیمی  و  خویشاوند  نزدیکی  را  نمی‏‎گیرد  و  از  او  نمی‌پرسد!  (‌دوستان  صمیمی  و  خویشاوندان  نزدیک‌)  به  همدیگر  نشان  داده  می‌شوند  و  معرّفی  می‌کردند  (‌امّا  هر  کس  گرفتار  کار  خویشتن  است‌،  و  هول  و  هراس  بیش  از  آن  است  که  کسی  بتواند  به  دیگری  بییدیشد.  وضع  چنان  است  که‌)  شخص  گناهکار آرزو  می‌کند  کاش  می‌شد  برای  رهائی  خود  از  عذاب‌  آن  روز،  پسران  خود  را  فدا  سازد!  همچنین  همسر  و  برادرش  را.  همچنین  فامیل  و  قبیله  و  عشیره‌ای  که  او  را  در  پناه  خود  می‏گرفتند.  و  حتّی  تمام  کسانی  را  که  در  روی  زمین  هستند  (‌همگی  را  فدا  کند)  تا  این  که  مایۀ  نجاتش  شود.  مردمان  در  غم  و  اندوه  هستند  که  ایسان  را  به  خود  مشغول  می‌دارد.  به‌ کسی  از  آنان  مجال  و  فرصت  نـمی‌دهد  که  به  غیر  خود  بیند‌یشد  و  بپردازد،  و  د‌ر  اندیشه  و  احساس  خود  جائی  برای  دیگری  بیابد:

(وَلا يَسْأَلُ حَمِيمٌ حَمِيمًا) (١٠)

هیچ  دوست  صمیمی  و  خویشاوند  نزدیکی‌،  سراغ  دوست  صمیمی  و  خویشـاوند  نزدیکی  را  نمی‏‎گیرد  و  از  او  نمی‌پرسد!.

هول  و  هراس  بیمناک  همۀ  پیوستگیها  و  رابطه‌ها  را  می‏‎برد،  و  همۀ  اشخاص  را  به  همّ  ‌و  غم  خود  گرفتار  می‌نماید  و  زندانی  خویش  بکند.  این  است‌  که  ‌کسی  جز  به  خود  نمی‌اندیشد  و  به  دیگری  نمی‌پردازد ...  برخی  از  آنان  را  به  برخی  دیگر  نشان  می‌دهند،  نه  این  که  همدیگر  را  نبینند:

(يُبَصَّرُونَهُمْ).

(‌دوستان  صمیمی  و  خویشاوندان  نزدیک‌)  به  همدیگر  نشان  داده  می‌شوند  و  معرّفی  می‌گردند.

انگار  از  روی  قصد  و  عمد،  مردمان  را  به  همدیگر  نشان  می‌دهند  و  معرّفی  می ‌کنند!  امّا  با  وجود  دیدن  و  شناختن‌،  هر  کسی  از  ایشان  به  درد  خود گرفتار  می‌آید  و  به  خویشتن  می‌پردازد.  هر  دل  و  درونی  خود  را  می کو‌شد  و  برای  خود  می‌تپد.  به  دل  و  درونی  نمی‌گذرد  که  از  حال  و  بال  دوست  خویش  بپرسد،  و  به  فکر  یاری  او  گردد.  آخر  غم  و  اندوه  همه  را  در  خود  می‌پیچد،  و  ترس  و  هراس  همه  را  فرا  می‌گیرد ...  

«‌مجرم‌»  و  گناهکار  باید  چه  حال  و  بالی  داشته  باشد؟  هول  و  هراس‌،  عقل  و  شعو‌ری  برایش  باقی  نمی‏گذارد.  ترس  و  خوف  سراپای  وجودش  را  فرا می‌گیرد.  او  دوست  می‌دارد  کاش  می‌شد  خودش  را  از  دست  عذاب  بازخرید  کند  و  با  فدیه  دادن  خویشتن  را  از  آن  برهاند.  کاش  می‌توانست  عزیزترین  مردمان  خود  را  فداء  می‌کرد  و  فدیه  می‌داد  و  خـویشتن  را  نجات  می‌داد.  عزیزترین  مردمان  از  آن  ‌کسانی  ‌که  در  زندگی  جهان  خویشتن  را  فدایشان  می‌کرد،  و  از  ایشان  به  دفاع  می‌پرداد‌،  و  برایشان  می‌زیست ... پسرانش  را،  همسرش  را،  برادرش  را،  قوم  و  قبیله  و  عشیره‌اش  را،  خویشان  و  خویشاوندانش ...  قوم  و  قبیله  و  عشیره  و  خویشان  و  خویشاوندانی  ‌که  او  را  در  دنیا  می‌پائیدند  و  از  او  جنایت  و  مراقبت  می‌کردند...  همه  و  همه  را  فدیه  می‌داد  و  خودش  نجات  می‌یافت‌!..  بلکه  سوز  و  گداز  و  پویش  و  کوشش  برای  نجات‌،  شناخت  دیگران  و  آشنائی  با  ایشان  را  به  طور  کلّی  از  او  سلب  می‌کند،  و  فهم  و  شعوری  نسبت  به‌  کسی  جز  خود  برایش  باقی  نمی‏گذارد.  این  است  که  دوست  می‌دارد  کاش  بتواند  همۀ  ‌کسانی  را  که  در  زمین  بوده‌اند  بدهد  و  فداء‌  کند  و  خویشتن  را  برهاند ...  این  تصویری  از  سوز  و  گداز  سرکش  و  فـراگیر  است‌.  تـصویری  از  جزع  و  فـزع  وحشت‌انگیز  است‌.  تصویری  از  رغبت  فر‌اوان  برای  گریز  از  دست  عذاب  و  نجات  مـویشتن  است‌.  تـصویری  است  لبریز  از  هو‌ل  و  هراس‌،  پوشیده  از  غم  و  انـدوه‌،  پیچیده  با  جزع  و  فزع‌،  و  سراپـا  ناله  و  آه  در حسـرت  نجات ...  تصویری  ‌که  از  لابلای  تعبیر  الهامگر  قرآنی  ترسیم  می‌شود  و  پدیدار  و  نمودار  می‌آید.

بدان  هنگام‌  که  مجرم  و  بزهکار  در  این  حال  و  بال  است‌،  و  این  چنین  آرزوی  محال  و  غیرممکن  را  دارد،  چیزی  را  می‌شنود  که  (‌و  را  مأیوس  از  پرتو  هر گو‌نه  امیدی‌،  و  ناامید  از  هر گونه  خواست‌ گول‌زنندۀ  دل  و  درون  می‌سازد.  گذشته  از  خودش  جملگی  فرشتگان  و  ساکنان  ملکو‌ت‌،  حقیقت  جایگاه  محشر  را  می‏بینند  و  ورانداز  می‌کنند،  و  از  هر  چه  در  آن  می‌گذرد  آگاهند،  و  شنوای  هر سخنی  هستند:

(كَلا إِنَّهَا لَظَى (١٥) نَزَّاعَةً لِلشَّوَى (١٦) تَدْعُو مَنْ أَدْبَرَ وَتَوَلَّى (١٧) وَجَمَعَ فَأَوْعَى) (١٨)

هرگز!  (‌این  تمنّاها  و  آرزوها  برآورده  نمی‏گردد،  و  هیچ  فدی