  میله‌های  آهنینی  ‌که  علم -‌ از  روی  حماقت  و  غرور  - ‌آنها  را  پیرامون  خود  در  دو  قرن  ‌گذشته  ساخته  است  و  تنیده  است ...  علم  از  آن  میله‌ها  رهائی  می‏‎یابد،  و  از  راه  آزموده‌های  خودش  با  نور  و  روشنائی  تماس  پیدا  می‌کند،  بعد  از  آن  ‌که  از  مستی  و  منگی  غرور  به  هوش  آمده  است  و  به  در  آمده  است‌،  و  از  اسارت‌  کلیسای  طاغی  و  یاغی  در  اروپا  بیرون  جهیده  است  و  خلاص  گردیده  است‌،[6]‌  و  حدود  و  ثـغو‌ر  خود  را  شناخته  است‌،  و  در  پرتو  تجربه  و  آزمون  دیـده  است‌  کـه  ادوات  و  ابزارهای  محدود  خودش‌،  او  را  به  سوی  غیر  محدود  و  غیرمحصور  در  این  جهان  و  در  حقیقت  نهان  در  آن  می‌کشاند  و  رهنمودش  می‌گرداند.  و  علم  متواضعانه  برگشته  است  و  «‌علم  به  سوی  ایمان  فرامی‌خواند».‌ [7]اوائل  آن  به  آسایش  و  گشایش‌،  یعنی  بهره‌مندی  از  نعمتهای  آسایش  و  گشایش  مژده  می‌دهد!  دیگر  انسان  خودش  را  در  فراسوی  میله‌های  مادۀ  موهو‌م  زندانی  نمی‌کند،  مگر  این که  مقدّر  باشد  به  تنگنا  بیفتد  و  به  سختی  دچار  آید!

می‏‎بینیم  دانشمندی  همچون  الکسیس‌کاریل‌،  پزشک  متخصص  در  پژوهشهای  سلول  و  گردش  خون‌،  استاد  دروس  علم  پزش  و  جراس‌،  رئیس  آموزشگاه‌های  پزشکی  و  انستیتوهای  دیدگاه‌های  معالجه  و  مد‌اوا،  دریافت‌ کنندۀ  جائزۀ  نوبل  سان  ١٩١٢،  و  مدیر  آکادمیهای  پژوهشهای  انسانی  در  فرانسه‌،  در  زمـان  جنگ  جهانی  دوم‌،  چنین  می‌گوید:

‌« ‌جهان  با  این  همه  فراخی  لبریز  از  عقلهای  کـوشای  جدای  از  عقلهای  ما  است‌.  عقل  انسان  راهنما  و  راهیاب  است‌.  امّا  زمانی‌ که  تکیه‌گاه  او  تنها  بر  رهنمود  و  رهنمون  خود  باشد  در  میان  راه‌های  بیابان  برهوتی  سرگشته  و  ویلان  می‌شود  که  پیرامون  او  قرار  دارد.  نماز  از  جملۀ  وسائل  و  ابزارهائی  است  ‌که  ما  می‌توانیم  در  سایۀ  آن  با  عقلهائی  تماس  پیدا  کنیم‌  که  پـیرامون  ما  هستند.  با  عقل  سرمدی  چیره  بر  کلّ  مقدورات  و  مقدّرات  جهانها  ارتباط  حاصل  نـمائیـم‌،  چه  جهانهائی  ‌که  برای  ما  نمایان  هستند  و  چه  جهانهائی‌  که  از  ما  نهان  و  در  پس  پردۀ  غیب  پنهان  می‌باشند».[8]

« ‌احساس پاکی همراه  با  نیروهای  دیگر  فعّالیّت  روحانی‌،  تأثیر  ویژه‌ای  در  زندگی  دارد.  احساس  پاکی  ما  را  در  تماس  با  آفاق  نهان  شگفت‌انگیز  جهان  روح  نگاه  می‌دارد...».[9]

پزشک  دیگری  را  می‏‎بینیم،  پزشکی همچون  «‌دی  نوی‌» که  کارش  پژوهش  مباحث  جرّاحی  و  کالبد شکافی  و  علوم  طبیعی  است‌.  او  همکار، استاد  کوری  و  هـمسرش  است‌.  انستیتوی  روکفلر  او  را  و  دستیارانش  را  دعوت  به  همکاری برای  ادامه  پژوهشی  در  زمینۀ  ویژگی ها و  معالجۀ جرّاحی   نموده  است . . . او  می گوید:

« ‌بسیاری  از  افراد  هوشیار  نیک‌اندیش  و  پاک‌نیّت  گمان  می‌برند  که  آنان  نمی‌توانند  به  خدا  ایمان  بیاورند  چون  او  را  درک  و  فهم  نمی‌کنند.  در  صورتی  ‌که  انسان  امین  و  راستکاری‌  که  در  دل  و  درونش  عشق  علم  است  او  را  بر  آن  نمی‌دارد  که  خدا  را  تصوّر  کند  مگر  بدان  ‌گونه ‌که  فرزانۀ  آگاه  از  علوم  طبیعی  را  بر  آن  می‌دارد  کـه  الکتریسیته  را  تصوّر کند.  زیرا  تصوّر  درس  دو  حالت‌،  ناقص  و  باطل  است‌.  الکتریسیته  قابل  تصوّر  به  صورت  مادی  محسوس  نیست‌،  هر  چند  که  آثارش  از  قطعه  چوبی  ثابت‌تر  و  آشکارتر  است ...».[10]

دانشمند  طبیعی  مثل  سیر  ارثر  طومسون‌،  مؤلّف  مشهور  اسکاتلندی  را  می‏‎بینیم  که  می گو‌ید:  «‌ما  در  زمـانی  هستیم  ‌که  زمین  سفت  و  سخت‌،  شفّا‌ف  و  برّاق  ‌گردیده  است‌،  و  چرخ  اثیر  وجود  مـادی  خـود  را  از  دست  داده  است‌.  این  زمان  از  همۀ  زمانهای  دیگر  صلاحیّت‌  کم‌تری  برای  غلوّ  در  تأویلات  مادّی  دارد»‌.

در  مقالات  مجموعه‌ای  به  نام  «‌علم  و  دین‌»  می گو‌ید:  «‌عقلی  ‌که  دین  داشته  باشد  حقّ  ندارد  امـروزه  تأسّف  بخورد.  زیرا  دانشمند  طبیعی  نمی‌تواند  از  ر‌اه  طبیعت  به  پروردگار  طبیعت  پی  ببرد.  زیرا  این  رویکر‌د  در  مدّّ  نظر  او  نیست‌. گاهی  نتیحه  واقعاً  بزرگتر  از  مقدّمه  می‌گردد،  زمانی‌  که  دانشمندان  از  طبیعت  به  فراتر  از  طبیعت  پی  ببرند.  ما  سزاواریم‌  که  شاد  باشیم  و  شاد‌ی‌  کنیم‌،  زیرا  دانشمندان  طبیعی  مسیر  را  برای  جذبه  و کشش  دینی  آسان  و  ساده  ‌کرده‌اند  در  فضای  علم  نفس  بکشد.  ا‌مّا  این  کار  در  روزگار  پدران  و  نیاکان  ما  ساده  و  آسان  نبوده  است ...  هر گاه‌  کار  دانشمندان  طبیعی  ‌که  در بارۀ  خدا  پژوهش  ‌کنند – همان ‌گو‌نه‌  که  مستر  لانجدون  دافیژ  گمان  برده  است  و  در  کتاب  خوب  خود  در بارۀ  انسان  و  جهان  او  به  خطا  رفته  است  -‌ ما  اندیشمندانه  مقرّر  می‌داریم  ‌که  بزرگ‌ترین  خدمتی‌  که  علم  بدان  برخاسته  است  این  است‌  که  انسان  را  به  والاترین  و  ارزشـندترین  اندیشه  در بارۀ  خدا  رهنمود  و  رهسپار  کرده  است‌.  سر  موئی  از  حقّ  درنگذشته‌ایم  اگر  بگوئیم‌:  علم  برای  انسان  آسمان  تازه‌ای  و  زمین  تازه‌ای  را  پـدید  آورده  است‌،  و  تعین  جهت  انسان  را  به  سوی  منتهای  تلاش  عقلی  خود  برانگیخته  است  و  سوق  داده  است‌.  این  است‌ که  در  بسیاری  از  اوقات  صلح  و  صفا  را  نـمی‌یابد  مگر  زمانی  که‌  گسترۀ  فهم  و  شعو‌ر  را  طیّ‌  کند،  و  این  ‌کار  وقتی  میسّر  است‌  که  به  خدا  یقین  و  اطمینان  داشت‌».[11]

دانشمندی  را  می‏‎بینیم  بسان  «ا. کریسی  موریسون‌»  رئیس  آکادمی  علوم  در  نیویورک‌،  و  عضو  سابق  هیئت  اجرائی  شورای  پژوهشهای  ملّی‌گرائی  و  ناسیونایستی  در  آمریکا.  او  در  کتابش  به  نام‌:  «‌انسان  به  تنهائی  برجای  نمی‌ماند»[12]‌ می‌گوید:

« ‌ما  عملاً  به  جهان  ناشناختۀ  فراخی  نزدیک  می‌شویم‌.  چرا  که  پی  می‏بریم  ماده  به  طـور کلّی  از  نظر  علمی  جلوه‌گاه  یک  وحدت  جهانی  گردیده  است‌،  و  آن  جهان  در  اصل  خود  جهان  الکتریسیته  است‌.  امّا  آنچه  شکّ  و  تردیدی  در  آن  نیست  تصادف  هیچ‌ گونه  دخل  و  تصرّفی  در  تشکیل  جهان  هستی  ندارد،  زیرا  که  این  جهان  بزرگ  فرمانبردار  قانون  است  و  قانون  بر  آن  فرمانروا  است‌.  رشد  و  تکامل  انسانی  حیوانی‌،  و  رسیدن  انسان  به  پلّه‌ا‌ی‌  که  موجود  اندیشمند  آگاه  از  خویشتن  شـود‌،  مرحله‌ای  است  بسیار  بزرگتر  از  این ‌که  از  طریق  تحوّل  مادّی‌،  و  بدون  تصیم  آفریدن  و  قصد  هستی  بخشیدن،  صورت  بگیرد  و  پدیدار  گردد.

وقتی‌ که  واقعیّت  تصمیم  و  قصد  پذیرفته  بشود،  باید  دانست‌ که  انسان  با  این  شکل  و  هیئتی  ‌کـه  دارد  یک  دستگاه  بشمار  است‌.  آیا  چه  چیز  این  دستگاه  را  روبه‌راه  می‌کند  و  می‌گرداند؟  آخر  این  دستگاه  بدون  این ‌که  روبه‌راه‌  گردد  و  گرد‌انده  بشود  هچ ‌گونه  سودی  ندارد.  علم  نمی‌ت