نهال  پــر  عمر  و  روایت‌  کرده  است‌:  «‌‌وقتی  ‌که  خداوند  متعال  می‌فرماید:  او  را  بگیریده  هفتاد هزار  فرشته  به  سویش  شتاب  بگیرند.  هر  فرشته‌ای  از  آن  فرشتگان  این  سخن  را  تکرار  می‌کند  و  هفتاد  هزار  نفر  را  به  آتش  دوزخ  می‌اندازد‌»‌.  همۀ  آن  فر‌شتگان  به  سوی  این  حشرۀ  ضعیف  و  غمناک  و  پریشان  شتاب  می‌گیرند!

(فَغُلُّوهُ):  [‌و  به  غل  و  بند  و  زنجیرش  بکشید].

هر  کدام  هفتاد  هزاری  ‌که  بدو  می‌رسند،  غل  و  زنجیر  به  گردنش  می‌اندازند!

(ثُمَّ الْجَحِيمَ صَلُّوهُ) (٣١)

سپس  او  را  به  دوزخ  بیندازید.

نزدیک  است  بشنویم  چگونه  آتش  دوزخ  او  را  بریان  می کند  و  می‌سوزاند ... 

(ثُمَّ فِي سِلْسِلَةٍ ذَرْعُهَا سَبْعُونَ ذِرَاعًا فَاسْلُكُوهُ) (٣٢)

سپس  او  را  با  زنـجیری  ببندید  و  بکشید  که  هفتاد  ذراع  درازا  دارد.

یک  ذراع  از  زنجیرهای  آتش  دوزخ  او  را  بس  است‌!  لیکن  پیام  به  درازا کشاندن  و  به  هراس  افکندن‌،  از  فراسوی  واژۀ  «‌سبعون‌»  یعنی  هفتاد،  و  از  فراسوی  تصـویر  این  واژه‌،  به  فریاد  و  غرّش  درمی‌آید ...  چه  بسا  این  پیام‌،  مقصود  و  مظور  باشد!..[4] 

وقتی‌  که‌  کار  به  پایان  می‌آید،  اسباب  و  علل  فراوان  آن  پخش  می‌شود:

(إِنَّهُ كَانَ لا يُؤْمِنُ بِاللَّهِ الْعَظِيمِ (٣٣) وَلا يَحُضُّ عَلَى طَعَامِ الْمِسْكِينِ) (٣٤)

چرا  که  او  به  خداوند  بزرگ  ایمان  نمی‌آورد،  و  مردمان  را  به  دادن  خوراک  به  بینوا،  تشویق  و  ترغیب  نمی‌کرد.  

دل  او  خالی  از  ایمان  به  یزدان  بوده  است‌،  و  دل  او  از  رحمت  به  بندگان  تهی  بوده  است‌.  این  چنین  دلی  جز  سزاوار  همچو‌ن  آتشی  و  آن  چنان  عذابی  نیست‌.

دلش  از  ایمان  به  خدا  خال  بوده  است‌،  پس  همچون  دلی  مرده  و  ویران  و  تباه  و  بیسود  است‌.  همچو‌ن  دلی  خال  از  نور  است‌.  همچون  دل  از  میان  پدیده‌ها  مسخ  ‌گرد‌یده  است‌،  نه  برابر  با  حیوان  و  جانداری  است‌،  و  نه  برابر  با  جمادی‌.  چه  هر  چیزی  مؤمن  است‌،  و  به  حمد  و  سپاس  پروردگارش  مشغو‌ل  است‌،  و  با  منبع  وجودش  در  تماس  است‌.  امّا  او  از  خدا  گسیخته  است  و  بریده  است‌.  او  از  جهان  هستی  مؤمن  به  خدا  گسیخته  است ،  بریده  است‌.  دلش  از  رحمت  نسبت  به  بندگان  و  از  مهر  ایشان  خالی  گردیده  است‌.  در  حالی‌  که  بیچاره  و  تهیدست  نیازمندترین  بندگان  به  رحمت  و  مهر  هستند،  و لیکن  این  امر  دل  او  را  بر  سر  رحمت  و  مهر  نیاورده  است  و  متوجّه  کار  بیچاره  و  تهیدست  ننموده  است‌.  او  دیگران  را  به  دادن  طعام  و  خوراک  تشویق  نکرده  است‌،  در  صورتی  که  طعام  و  خوراک  دادن  ‌گامی  پس  از  طعام  و  خوراک  دادن  خودش  به  دیگر‌ان  است‌.  این  بخش  هم  اشاره  دارد  به  این ‌که  یک  وظیفۀ  اجتماعی  در  میان  است  و  مؤمنان  باید  به  انجام  آن  بپردازند  و  دست  بیازند.  این  وظیفه  با  ایمان  رابطه  محکمی  دارد.  در  نصّ  قرآنی  و  در  ترازوی  یزدانی  به  دنبال  ایمان  قرار  می‌گیرد:

(فَلَيْسَ لَهُ الْيَوْمَ هَا هُنَا حَمِيمٌ (٣٥) وَلا طَعَامٌ إِلا مِنْ غِسْلِينٍ (٣٦) لا يَأْكُلُهُ إِلا الْخَاطِئُونَ) (٣٧)

لذا  امروز  در  اینجا  یار  مهربانی  ندارد،  و  خوراکی  هم  ندارد  مگر  از  زردابه  و  خونابۀ  (‌دوزخیان‌)‌.  چنین  خوراکی  را  جز  بزهکاران  نمی‌خورند.

این  تکملۀ  اعلان  آسمانی  در بارۀ  سرنوشت  آن  فرد  بدبیار  بدبخت  است‌.  او که  به  خداوند  بزرگوار  ایمان  نمی‌آورد،  و  به  دادن  خوراک  به  بیچاره  و  تهیدست  تشویق  و  ترغیب  نمی‌نمود.  این  است  ‌که  او  در  اینجا  از  همگان  بریده  است  و  تک  و  تنها  مانده  است‌:
(فَلَيْسَ لَهُ الْيَوْمَ هَا هُنَا حَمِيمٌ) (٣٥)
لذا  امروز  در  اینجا  یار  مهربانی  ندارد.
او  محروم  از  همه  چیز  است‌:
(وَلا طَعَامٌ إِلا مِنْ غِسْلِينٍ) (٣٦)
و  خـوراکی  هـم  ندارد  مگر  از  زردابه  و  خونابۀ  (‌دوزخیان‌)   
(غِسْلِينٍ):  زردابه  و  خونابۀ   دوزخیان  است‌،  اعم  از  قی  و  کیم!   این  چنین  چیزی  هم  سزاوار  دل  بیسود  و  بی ‌بهره  و  خالی  از  رحمت  و  عطوفت  به  بندگان  است‌.  خـوراکی  است  که‌:
(لا يَأْكُلُهُ إِلا الْخَاطِئُونَ) (٣٧)
چنین  خوراکی  را  جر  بزهکاران  نمی‌خورند.
جز  بزهکارانی‌  که  موصوف  به  این  بزه  و  خطا  هستند.  همچون  صفتی  آمیزۀ  ذات  ایشان  گردیده  است‌.این  است  ‌که  خدا  او  را  سزاوار  گرفتار   کردن  و  زندانی  نمودن  و  با  آتش  سوزاندن  و  به  غل  و  زنجیر  کشیدن  در  زنجیری  می‌گرداند  که  هفتاد  ذراع  در  جحیم  طول  دارد.  جحیم  بخشی  از  بخشهای  دوزخ  است‌ که  عذاب  آن  سخت ‌تر  از  جاهای  دیگر  دوزخ  است ...  حال  این  یکی  این  چنین  است‌،  حال‌  کسی  باید  چگو‌نه  باشد  که  خوراک  را  از  بیچاره  و  تهیدست  باز می‌دارد؟  یا  حال  ‌کسی  باید  چگو‌نه  باشد  که‌کودکان  و  زنان  و  پیران  را  گرسنه  می‌دارد؟  یا  حال‌  کسانی  باید  چگونه  باشد  که  بیچاره  و  تهیدستی  در  زمستان  برای  دریافت  لقمه‌ای  و  جامه‌ای  دست‌ گدائی  به  سویشان  دراز  می‌کند  ولی  آنان  بر  او  می‌تازند،  و  بسان  جبّااران  و  قلدران  وی  را  از  خودشان  می‌رانند؟  آیا  اینان  کجا  می روند،  اینان‌  که  در  زمین‌  گاه  گاهی  یافته  می‌شوند؟  خدا  برایشان  چه  چیز  را  آماده  کرده  است‌،  وقتی‌  که  می‏‎بینیم  خدا  برای  ‌کسی‌  که  دیگران  را  به  دادن  خوراک  تشویق  و  ترغیب  نمی‌کند  آن  چنان  عذابی  را  در  دوزخ  بر  این  آماده‌  کرده  است‌؟

این  صحنۀ  تند  و  خشن  و  احساس‌برانگیز  به  پایان  می‌رسد،  صحنه‌ای  که  چه  بسا  بدین  شکل  هراس‌انگیز  پدیدار  آمده  است‌،  چـون  محیط  قلدر  و  زورگو  و  سنگین‌دل  و  ستیزه‌گر  بو‌ده  است‌،  و  به  نشان  دادن  چنین  صحنه‌های  تند  و  خشن  نیاز  بوده  تا  در  مردمان  تأثیر  بگذارد  و  دلهایشان  را  به  تکان  درآرد  و  درونهای  مرده  را  زنده  بدارد.  محیطی  بسان  این  محیط  در  جاهلیّتهائی  که  بشر  پشت  سرمی‌گذارد  تکرار  می‌گردد  و  بارها  و  بارها  شکل  می‌گیرد  و  پدید  می‌آید.  در  همان  وقت  در  محیطهای  مهربان  و  دلسوز  هم  همچون  افراد  سنگن‌دل  نامهربانی  پیدا  می گردند.  زیرا  گسترۀ  زمین  فراخ  است‌،  و  سطحها  و  نفسهای  جوراجور  و  گو‌ناگونی  در  پهنۀ  آن  یافته  می‌شود.  قرآن  مجید  هر  سطحی  و  هر  نفسی  را  با  چیزی  مخاطب  قرار  می‌دهد  و  با  آن  به  سخن  درمی آید  که  مؤثّر  در  آن  بوده،  و  وقتی  ‌که  او  را  فرا  بخواند  بدو  پاسخ  مثبت  بدهد  و  پذیرای  رهنمودش  گردد.  زمین  امروزه  هم  در  برخی  از  نواحی  دربرگیرنده  دلهای  بسیار  سخت،  و  سرشتهای  بسیار  خشک‌،  و  درونهای  بسیار  تنگی  است  که  جز  واژه‌هائی  از  آتش  و گدازه  بسان  این  واژه‌ها  در  آنها  مؤثّر  نمی‌افتد،  و  جز  صحنه‌ها  و  تـصویرهائی  بسان  این  صحنه‌ها  و  تصویرهای  برانگیزنده  آنها  را  به  تکان  نمی‌اندازد  و  به  راه  ن