  رابیرون  می‌آوری ‌والا تو را  لـخت‌وعریان  می‌کنیم‌.  زن  وقتی‌که  دیدکار  جدی  است‌،  بـه  سوی  نشیمن  خـود  خم  شدکه  با  جامه‌ای  پوشیده  شده  بود،  و  نامه  را  بیرون‌آورد.  آن  نامه  را  بـه  پیش  پیغمبر  خدا  (ص)بردیم‌،  و  بدو  عرضه‌کردیم‌.  عمرگفت‌:  ای  پیغمبر  خدا! حاطب  پسر  ابوبلتعه  به  خدا  و  پیغمبرش  و  مو‌منان  خیانت‌کرده  است‌.  پس  به  من  اجازه  بده  تا  گردنـش  را  بزنم! پیغمــبر  (ص)  فرمود:

) ما حملك على ما صنعت ؟ (

(‌ای  حاطب‌!)  چه  چیز  تو  را  بر  آن  داشته  است‌که  کرده‌ای‌؟‌»‌.

حاطب‌گفت‌:  به  خدا  سوگند  من  هیچ  هدف  و  نظری  ندارم  جزاین‌که  مومن  به  خدا  وییغمبرش  (ص)باشم  وبس‌.  من  خواستم‌درنزد  آن  قو‌م  یار و یاوری‌ داشته  باشم.  خداوند  با  دست  ان  یار  و  یاور،  اهل  و  عیال  و  مال  و  منال  مرا  بپاید  و  از  ایشان  جانبداری  و  دفاع  نماید.  هیچ  یک  از  اصحاب  تو  نیست  مگر  این‌که  در  آنجا  عشیره  و  قوم  و  قبیله‌ای  دارد،  و  خدا  با  دست  ایشان  از  اهل  و  عیال  و  مال  و  منالشان  دفع  بلا  می‌کند  و  نگاهداریشان  می‌نماید.  پیغمبر (ص)  فرمود:

( صدق لا تقولوا إلا خيرا )‌.

«‌او  راست‌گفت‌.  در  باره  او  جز  خوبي  مگوئید»‌. 

 عمرگفت‌:  او  به  خدا  و  پیغمبرش  و  مومنان  خیانت‌کرده  است‌.  اجازه  بده  تاگردنش  را  بزنم.  پیغمبر  (ص)  فرمود:

( أليس من أهل بدر ؟‌)‌.

«‌آیا  او  از  شرکت‌کنندگان  در  جنگ  بدر  نیست‌؟‌»‌.  

آن  گاه  فرمود:

(لعل الله اطلع إلى أهل بدر فقال:اعملوا ما شئتم فقد وجبت لكم الجنة - أو - قد غفرت لكم( 

(‌چه  بسا  خدا  به  سوی  اهل  بدر  سرک‌کشیده  است  و  فرموده  است‌:  هرچه  می‌خواهید  بکنید،  بهشت  را  برای  شما  واجب  و  مقرر  داشته‌ام  - یا  فرموده  است  -‌شما  را  بخشیده‌ام  و  آمرزیده‌ام‌)

اشک  از  چشمان  عمر  سرازیر  شد  وگفت‌:  خدا  و  پیغمبرش  بهتر  می‌دانند  و  آگاه‌ترند  ...  بخاری  در  مبحث  مغازی  افزوده  است‌:  خداوند  این  سوره  را  نازل‌کرد:  

(يا أيها الذين آمنوا لا تتخذوا عدوي وعدوكم أولياء تلقون إليهم بالمودة).

ای  مومنان‌! دشمنان  من  و  دشمنان  خویش  را  به  دوستی  نگیرید.  شما  نسبت  بدیشان  محبت  می‌کنید  و  مودت  می‌ورزید  ...  .

در  روایت  دیگری  آمده  است‌که  فرستاده‌شدگان‌،  علی  و  زبیر  و  مقداد  بودند.

اندک  ایستادنی  در  برابر  این  رخداد،  و  آنچه  در  باره  آن  گفته  شده  است  و  به  جریان  درآمده  است‌،  ما  را  -  آن  می‌داردکه  از  «‌سایه‌های  قرآن‌»  و  از  تربیت  با  این  قرآن  و  با  رخدادها  و  رهنمودها  و  پیروها،  دور  نگردیم  و  پا  فراتر  ننهیم‌،  و  از راه پیغمبر خدا  (ص)‌رهبر  و  مربی  بزرگ ‌منحرف  نشویم‌ و کژ راهه ‌نرویم  ... 

نخستین  چیزی‌که  انسان  در  برابر  آن  می‌ایستد  عملکرد  حاطب  است‌،  حاطب  مسلمان  و  مـهاجر.  او  از  زمره  کسانی  بودکه  پیغمبر  خدا  (ص)‌ایشان  را  از  راز  حمله  آگاه‌کرد  ...   در  این  عملکرد  چیزی  است‌که  پرده  از  کجیها  وکجرویهای  شگفت  انسانها  برمی‌دارد.گاهی  این  نفس  برای  لحظه‌هائی  دچار  ضعف  بشری  می‌شود،  هرچندکه  به‌کمال  و  قوت  خود  رسیده  باشد.  هیچ‌کسی  و  هیچ  چیزی  هم  نمی‌تواند  در  این  لحظه‌ها  نفس  انسان  را  بپاید  و  از  آن  مواظبت  و  مراقبت  بنماید  مگر  یزدان  سبحان.  تنها  یزدان  سبحان  است‌که  از  نفس  انسان  در  این  لحظه‌ها  مراقبت  و  مواظبت  می‌نماید  و  نفس  انسان  را  بر  ضد  این  لحظه‌ها  مدد  و  یاری  می‌دهد.

گذشته  از  این‌،  انسان  بار  دیگر  در  برابر  بزرگواری  پیغمبر (ص)  مـی‌ایستد،  بدان  هنگام‌که  شتاب  نمی‌ورزد،  و  بلکه  می‌پرسد:

) ما حملك على ما صنعت ؟ (

(‌ای  حاطب‌!)  چه  چیز  تو  را  بر  آن  داشته  است‌که  کرده‌ای‌؟‌»‌.

با  سعه  صدر  و  مهربانی،  در  باره  این  لحظه  ضعف‌که  بر  نهاد  رفیق  صحابی  او  عارض‌گردیده  است‌،  می‌پرسد  چه  چیز  تو  را  بر  آن  داشته  است‌که‌کرده‌ای‌؟  بدو  الهام  می‌گرددکه  حاطب  راست‌گفته  است‌.  بدین  خاطر  دست  اصحاب  را  از  اوکوتاه  می‌دارد  و  می‌فرماید:

) صدق لا تقولوا إلا خيرا (

(‌او  راست‌گفت‌.  در  باره  او  جز  خوبی  مگوئید)‌. 

 تا  بدین  وسیله  به  حاطب‌کمک  و  یاری‌کند  و  او  را  از  لغز‌شی‌که  داشته  است  و  از  اشتباهی‌که‌کرده  است  به  دور  دارد.  او  را  در  برابر  لغزشش  از  خود  نمی‌راند  و  نمی‌گذاردکسی  او  را  از  خود  براند.  در  همان  حال  می‌بینیم‌که  عمر  (رض)  به  سبب  ایمان  قاطع  و  استواری‌که  دارد  برمی‌جهد  و  می‌گوید:  «‌حاطب  به  خدا  و  پیغمبرش  و  مومنان  خیانت‌کرده  است‌،  اجازه  بده‌گردنش  را  بزنم‌.»  

عمر  (رض) به  خود  لغزش  و  اشتباه  می‌نگرد  و  احساس  قاطع  و  ایمان  راسخ  او  به  جوش  و  خروش  درمی‌آید.  امّا  پیغمبر  خدا  (ص)  به  لغزش  و  اشتباه  حاطب  از  لابلای  درک  و  فهم  فراوان  ود  و  آشنا  با  حقیقت  نهاد  بشری،  می‌نگرد  و  از  همه  جوانب  آن  را  ورانداز  می‌کند،  و  با  مهر  و  عطوفت  بزرگوارانه  و  الهام  شده‌ای  به  قضیه  نگاه  می‌کندکه  شناخت‌کامل  آن  را  ایجاد  می‌نماید  و  پـدید  می‌آورد.  در  موقعیت  مربی  بزرگوار  و  مهربان  و  شکیبا  می‌ایستد  و  به  هـمه  جوانب  و  شرائط  و  ظروف  می‌نگرد...

آنگاه  انسان  در  برابر  واژگان  حاطب  می‌ایستد،  در  آن  هنگام‌که  در  لحظه  ضعف  خود  است‌.  ولیکن  جهان‌بینی  او  در  باره  قضا  و  قدر  الهی  و  در  باره  اسباب  و  علل  زمینی‌،  جهان‌بینی  صحیح  ایمانی  است  ...   زیرا  وقتی‌که  می‌گوید:  «‌خواستم  در  نزد  آن  قوم  یار  و  یاوری  داشته  باشم  ...   خداوند  با  دست  آن  یار  و  یاور،  اهل  و  عیال  و  مال  و  منال  مرا  بپاید  و  از  ایشان  جانبداری  و  دفاع  نماید»  ...   خدا  است‌که  می‌پاید  و  جانبداری  و  دفاع  می‌نماید،  و  خود  این  یار  و  یاور  نیست‌که  می‌پاید  و  جانبداری  و  دفاع  می‌نماید.  بلکه  این  خدا  است‌که  توسط  آن  یار  و  یاور  می‌پاید  و  جانبداری  و  دفاع  مينـماید.  این  جهان‌بینی  را  تقویت  می‌کند  بقیه  سخنانی  که  دارد.  بدان‌گاه‌که  می‌گوید:  «‌هیچ  یک  از  اصحاب  تو  نیست  مگر  این‌که  در  آنجا  عشیره  و  قوم  و  قبیله‌ای  دارد،  و  خدا  با  دست  ایشان  از  اهل  و  عیال  و  مال  و  منالشان  دفع  بلا  می‌کند  و  نگاهداریشان  مينماید»‌.  خدا  در  جهان‌بینی  حاطب  حاضر  و  ناظر  است‌،  و  او  است‌که  می‌پاید  و  نگاهداری  می‌نماید  نه  عشیره  و  قوم  و  قبیله.  بلکه  عشیره  و  قوم  وقبیله  ابزاری  است‌که  خدا  با  آن  دفع  بلا  بکند  و  پاسداری  و  دفاع  می‌نماید  ... 
چه  بسا  احساس  الهام  شده  پـیغمبر  خدا  (ص)  این  جهان‌بینی  درست  زنده  را  درگفتار  حاطب  دیده  است  و  مراعات فرموده  است‌،  و  این  سببي  از  اسباب‌گفتار  پیغمبر  خدا  (ص)  شده  است‌که  فرموده  است‌:

) صدق لا تقولوا إلا خيرا (

(‌او  راست‌گفت‌.  در  باره  او  جز  خوبی  مگوئید)‌. 

در  آخر،  انس