 پسر  مطلب  پسر  اسد،  ابوجهل‌  که  نامش  عمر  و  پسر  هشام  و  کنیه‌اش  ابوحکم  ولید،  ولید  پسر مغیره‌،‌  نبیه  و  منبه  پسران  حجّاج  پسر  عامر ...  و  هر  کس  دیگری ‌که  از  قریشیان  با  ایشان  رفتند.  گفتند:  ای  ابوطالب،  برادرزاده‌ات  به  معبودهایمان  دشنام  داده  است‌،  و  از  آئینمان  رخنه  ‌گرفته  است  و  عیبجوئی ‌کرده  است‌،  و  خردهایـمان  را  سبک  داشته  است‌،  و  پدرانـمان  را  گمراه  قلمداد  کرده  است‌،  یا  باید  تو  جر  او  را  چیری  و  از  این  ‌کارها  بازداری،  یا  باید  ما  را  با  او  واگذاری  تا  خودمان  پاسخش  بدهیم  و  جلو  او  را  بگیریم.  چرا  که  تو  هم  بسان  ما  بر  عقیده‌ای  هستی  ‌که  مخالف  با  عقیدۀ  او  است‌.  ما  را  با  او  واگذار  تا  شرّ  او  را  از  تو  هم  بازداریم‌!  ابوطالب  با  ایشان  با  مهربانی  و  نرمش  سخن  ‌گفت‌،  و  پاسخ  زیبائی  بدیشان  داد.  پس  آنان  از  پیش  او  برخاستند  و  رفتند.پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و اله و سلّم  ‌به  راه  خود  و  به  ‌کار  خو‌د  ادامه  داد،  و  همان  بود  که  بود.  آئین  خدا  را  آشکارا  تبلیغ  می‌کرد،  و  مردمان  را  به  پذیرش  آن  دعوت  می‌فرمود.  تا  وقتی‌  که  میان  او  و  میان  قریشیان  ‌کار  شدّت  ‌گرفت‌.  از  او  بیزاری  جستند  و  با  او  کینه‌توزی  نـمودند،  و  قریشیان  نام  او  را  بیشتر  در  میان  خود  بردند  و  غو‌غا  کردند  و  بیش  از  پیش  دشــنانگی  را  اوج  دادند  و  هـمدیگر  را  بر  ضدّ  او  تحریک‌  کردند  و  برانگیختند.  آنگاه  بار  دیگر  به  پیش  ابوطالب  رفتند،  و  بدو  گفتند:  ای  ابوطالب  تو  در  میان  ما  سنّ  و  سال  و  بزرگی  و  شکوه  و  منزلت  و  مرتبتی  داری‌.  ما  از  تو  درخواست  ‌کردیم‌  که  برادرزاده‌ات  را  از  ما  بازداری  و  پند  و  اندرزش  دهی‌.  ولی  تو  او  را  بازنداشتی  و  پند  و  اندرزش  ندادی‌.  به  خدا  سوگند  در  برابر  این  وضع  تاب  و  توانمان  نمانده  است  و  شکیبائی  را  از  دست  داده‌ایم‌،  و  دیگر  بر  این  امر  صبر  نمی‌کنیم‌.  چگونه  صبر  کنیم  بر  دشنام  دادن  به  پدرانمان  و  اجدادمان‌؟  و  سبک  داشتن  خردهایمان‌؟  و  عیبجوئی  از  معبودهایمان‌؟  یا  او  را  از  ما  بازمی‌داری  یا  ما  با  او  و  با  تو  می‌جنگیم  و  می‌رزمیم‌،  تا  بدانجا  که  یکی  از  دو  گروه  هلاک  و  نابود  می‌شود ...  و  چیزهای  دیگری‌  که  بدو  گفتند ...  سپس  از  پیش  او  برخاستند  و  رفتند.  ابوطالب  از  دوری‌  گزیدن  و  دشمنانگی ‌کردن  قوم  خود  سخت  ناراحت  و  نگران  شد.  دلش  هم  نیامد  و  نخواست‌  که  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و اله و سلّم  ‌را  تسلیم  ایشان‌  کند،  و  یا  او  را  خوار  و  زبون  بدارد.  ابن  اسحاق  ‌گفته  است‌:  یعقوب  پسر  عقبه  پسر  مغیره  پسر  اخنس‌،  برایم  نقل‌  کرده  است  و  گفته  است‌:  اخنس  نقل  نموده  است‌،  وقتی‌ که  قریشیان  این  سخن  را  به  ابوطالب  ‌گفتند،  ابوطالب  ‌کسی  را  به  پیش  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و اله و سلّم  فرستاد  و  بدو  گفت‌:  ای  برادرزاده‌ام‌،  قوم  تو  به  ییش  من  آمدند  و  به  من  چنین  و  چنان‌  گفتند.  سخنان  ایشان  را  برایش  نقل  ‌کرد،  و  بدو  گفت‌:  مرا  و  خود  را  زنده  نگاه  دار،  و  مرا  به  کاری  وامدار  که  تاب  و  توان  آن  را  نداشته  باشم.  پیغمبر  خدا گمان  برد  کـه  رأی  عمویش  در بارۀ  او  برگشته  است‌،  و  عمویش  او  را  خوار  و  زبون  می‌دارد  و  به  دست  قریشیان  می‌سپارد.  چون  عمویش  از  یاری  دادن  و  کمک‌  کردنش  ضعیف  شده  است  و  دیگر  نمی‌تواند  در  صف  او  بماند  و  همسنگر  او  باشد.  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و اله و سلّم  بدو  فرمود:

(يا عم والله لو وضعوا الشمس في يميني والقمر في يساري على أن أترك هذا الأمر حتى يظهره الله أو أهلك فيه ما تركته).

« ‌ای  عموی  من‌،  به  خدا  سوگند  اگر  خورشید  را  در  د‌ست  راستم  قرار  بدهند،  و  اگر  ماه  را  در  دست  چپم  بگذارند،  در  مقابل  این‌  که  این‌کار  را  رها  کنم  و  به  ترک  آن  بگو‌یم‌،  این‌  کار  را  رها  نمی‌کنم  و  به ترک  آن  نمی‌گویم‌،  تا  خدا  آن  را  پیروز  می‏‎گرداند  یا  من  در  راه  آن  هلاک  و  نابود.  می‌گردم‌»‌.

روایت‌ کننده  ‌گفته  است‌:  اشکهای  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و اله و سلّم  سرازیر  شد  و  گریست‌.  سپس  بلند  گردید.  وقتی  پشت  کرد  و  رفت‌،  ابوطالب  او  را  صدا  زد  و  گفت‌:  ای  برادرزاده  بیا  جلو.  وقتی‌  که  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و اله و سلّم  برگشت  و  به  پیش  او  رسید،  ابوطالب  گفت‌:  ای  برادرزاده  برو  و  بگو  ‌آنچه  دوست  داری‌.  به  خدا  سوگند  تو  را  هرگز  به  چیزی  و  به‌  کسی  تحویل  نمی‌دهم  و  تسلیم  نمی‌کنم‌)‌.  این  تصویری  از  پافشاری  پیغمبر  صلّی الله علیه و اله و سلّم  دعوت  خود،  در  زمانی  است‌  که  عمویش  از  او  دست  می‌کشد،  عمـویش‌  که  پاسدار  و  پشتیبان  او  است‌،  و  آخرین  دژ  از  دژهای  زمین  است‌،  دژی  ‌که  او  را  از  دست‌  کمین‌ کنندگان  و  دشمنان  هیجان‌زده  در  پناه  خود  می‌دارد.

این  تـصویر  نیرومندانۀ  زیبای  تازه  در  نوع  خو‌د  است‌،  از  لحاظ  حقیقتی‌  که  دارد،  و  از  لحاظ  شکلها  و  سایه ‌روشنها  و  عبارتها  و  واژه‌هائی‌  که  از  آنها  برخوردار  است ...  تازه  است  بسان  تازگی  این  عقیده‌.  دل‌انگیز  است  بسان  دل‌انگیزی  این  عقیده‌.  نیرومند  است  بسان  نیرومندی  این  عقیده‌.  در  آن  مصداق  این  فرمودۀ  یزدان  سبحان  است‌:

(وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ) (٤)

تو  دارای  خوی  سترگ  (‌یعنی  صفات  پسندیده  و  افعال  حمیده‌)  هستی‌.

تصویر  دیگری‌،  چیزی  است  ‌که  ابن اسحاق  آن  را  نیز  روایت‌  کرده  است‌.  این  تصویر  بیانگر  معامله‌ای  است  ‌که  مشرکان  بدون  واسطه  می‌خواهند  با  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و اله و سلّم  آن  را  انجام  دهند.  این  هم  وقتی  پیشنهاد  می‌شود  که  ‌کار  و  بار  پیغمبر  صلّی الله علیه و اله و سلّم  ایشان  را  خسته  و  درمانده‌  کرده  است‌،  و  هر  قبیله‌ای  بر  کسی  پریده  است  و  تاخته  است  که  از  ایشان  مسلمان  شده  است‌.  به  عذاب  و  شکنجه‌اش  پرداخته‌اند  و  خواسته‌اند  او  را  از  آئینش  برگردانند.

ابن  اسحاق‌  گفته  است‌:  یزید  پسر  زیاد  از  محمّد  پسر  کعب  قرظی  روایت‌ کرده  است  ‌که  بیان  داشته  است‌:  برایم  روایت  شده  است  عتبه  پسر  ربیعه  ‌که  یکی  از  روساء  بود،  روزی  ‌که  در  مجلس  قریشیان  نشسته  بود،  و  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و اله و سلّم  هم  در  مسجد  تنها  نشسته  بود،  ‌گفت‌:  ای  جماعت  قریشیان  آیا  برخیزم  و  به  پیش  محمّد  بروم  و  کارها  و  چیزهائی  بدو  پیشنهاد  بکنم،  بلکه  یکی  از  آنها  را  بپذیرد  و  آن  را  که  می‌پذیرد  بدو  بدهیم  و  در  برابر  آن  دست  از  سر  ما  بردارد؟  این  وقتی  بود  که  حمزه  اسلام  را  پذیرفته  بود،  و  قریشیان  می‌دیدند  که  یاران  پیغمبر  صلّی الله علیه و اله و سلّم  بیشتر  و  زیادتر  می‌شوند.  گفتند:  ای  ابوولید  برخیز  و  ب