 جدال  و  ستیز  می‌پردازند  در بارۀ  حقّی  که  با  خود  به  ارمغان  آورده  است‌،  و  بدو  تهبت  می‌زنند  آن‌ گونه  ‌که  خود  بخواهند. 

در  آن  حال  و  احوالی‌  که  خودشان  دارای  عقیدۀ  متزلزل  و  سستی  در بارۀ  اندیشه‌ها  و  جهان ‌بینیهای  جاهلیّتی‌ر  هستند  که  با  قاطعیّت  و  تصمیم  خود  در  آنها  تظاهر  می‌کنند.  ایشان  حاضرند  از  چیزهای  بسیاری  از  عقیدۀ  خود  دست  بکشند  در  مقابل  این ‌که  پیغمبر  صلّی الله علیه و اله و سلّم  ‌از  برخی  از  آنچه  ایشان  را  بدان  دعوت  می‌کند  و  فرامی‌خواند  دست  بکشد!  آنان  آمادگی  این  را  دارند  که  سازش‌  کنند  و  نرمش  نشان  دهند  و  تنها  بر  ظاهر  امر  باقی  بمانند  تا  پیغمبر  صلّی الله علیه و اله و سلّم  با  ایشان  سازش  ‌کند  و  نرمش  نشان  دهد ...  آنان  دارای  عقیده‌ای  نیستند  که  بدان  ایمان  داشته  باشند  و  آن  را  حقّ  بدانند.  بلکه  ایشان  افراد  متظاهری  هستند  و  برایشان  مهمّ  این  است  با  جامۀ  ریا  و  نفاق  عقیده  نهان  را  بپوشانند  و  از  قافله  عقب  نمانند:

(فَلا تُطِعِ الْمُكَذِّبِينَ (٨) وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ) (٩)

حال  که  چنین  است  از  تکذیب ‌کنندگان  اطاعت  و  پیروی  مکن  (‌و  بر  دعوت  خود  پایدار  باش  و  به  راه  آنان  مرو.  اطاعت  از  ایشان  گمراهی  و  بدبختی  است‌)‌.  ایشان  دوست  می‌دارند  که  نرمش  و  سازش  نشان  دهی‌،  تا  آنان  هم  نرمش  و  سازش  کنند  (‌بدین  امید  که  برخی  از  فرمانهای  خدا  را  به  خاطر  آنان  ترک  کنی‌،  و  در  بعضی  از  مسائل  با  ایشان  همگام  و  هماهنگ  شوی‌(.

پس  در  این  صورت‌،  این ‌کار  معامله  است‌،  و  در  نیمۀ  راه  به  هم  رسیدن  است‌،  هـان ‌گونه  ‌که  مردمان  در  تجارت  انجام  می‌دهند.  میان  اعتقاد  و  تجارت  فرق  زیادی  است‌.  صاحب  عقده  ا  زچیزی  از  عقیده  صرف  نظر  نمی‌کند  و  دست  نمی‌کشد.  زیرا  چیز  کوچکی  از  عقیده  هسان  چیز  بزرگی  به  شمار  می‌آید.  اصـلاً  در  عقده‌،‌  کوچک  و  بزرگ  وجود  ندارد.  عقیده  حقیقت  یگانه  است  و  دارای  اجزائی  است‌که  همدفگررا  تکبیل  می‌کنند.  صاحب  عقیده  در  کار  عقیده  از  کسی  اطاعت  نـمی‌کند،  و  هرگز  از  چیزی  از  کار  و  بار  آن  دست  نمی‌کشد.

اسلام  و  جاهلیّت  ممکن  نیست  در  نیمۀ  راه  به  همدیگر  برسند.  اصلاً  در  هیچ  راهی  به  یکدیگر  نمی‌رسند.  این  حال  اسلام  با  جاهلیّت  در  هر  زمانی  و  در  هر  مکانی  است‌.  جاهلیّت  دیروز  و  جاهلیّت  امروز،  و  جاهلیّت  فردا،  همه  یکسان  و  برابرند.  گودالی‌  که  میان  اسلام  و  جاهلیّت  است  عبور  کردن  از  آن  ممکن  نیست‌،  و  بر  روی  آن  پلی  زده  نـمی‌شود.  عقیده  تقسیم  را  نـمی‌پذیرد،  و  پینه  و  وصله  را  قبول  نمی‌کند.  بلکه  میان  اسلام  و  جاهلیّت  جنگ  تمام  عیاری  است‌  که  صلح  و  ساز  نـمی‌شناسد.  روایتهای‌  گوناگونی  نقل  شده  است  در بارۀ  این‌  که  مشرکان  با  پیغمبر  صلّی الله علیه و اله و سلّم  سازش  و  نرمش  می‌کردند،  تا  او  نیز  با  ایشان  سازش  و  نرمش  داشته  باشد،  و  بدگوئی  از  الهه  و  معبودهایشان  را  ترک‌  کند،  و  پرستش  آنان  را  سفاهت  و  جهالت  ند‌اند‌.  یا  دست‌ کم  در  چیزی  از  اعتقاداتی‌  که  داشتند  با  ایشان  همراـی  فرماید  تا  آنان  از  آنینش  ییروی  نمایند،  ودرنتیجه  آبروی  خودشان  را  در  پیش  تودۀ  عربها  حفظ  ‌کنند!  همان‌ گونه  ‌که  عادت  معامله  ‌کنندگانی  است‌  که  به  دنبال  راه  حلّهای  منصفا‌نه  و  پا یا پای  هستند!  امّا  پیغمبر  صلّی الله علیه و اله و سلّم  در  موضعگیری  آئینی  خود  قاطع  بود.  نه  در  آئین  خود  سازش  می‌کرد  و  نه  در  آن  نرمش  می نـمود.  او  در  غیر کار  آئین‌،  خوش ‌خلق‌ترین  مردم‌،  و  خوش ‌رفتارترین  آنان‌،  و  بهترین‌  کس  در  حقّ  قوم  و  قبیلۀ  خود،  و  آزمندترین  ‌کس  بر  ساده  زیستن  و  آسان‌ گرفتن  بر  دیگران  و  آسایش  بخشیدن  بدیشان  بود.  امّا  دین‌،  دین  است  و  بسا  او  در  کار  دین  برابر  رهنمو‌د  و  رهنمون  پروردگارش  رفتار  می‌کرد:

(فَلا تُطِعِ الْمُكَذِّبِينَ) (٨)

حال  که  چنین  است  از  تکذیب‌کنندگان  اطاعت  و  پیروی  مکن  (‌و  بر  دعوت  خود  پایدار  باش  و  به  راه  آنان  مرو.  اطاعت  از  ایشان‌  گمراهی  و  بدبختی  است‌)‌.

پیغمبر  صلّی الله علیه و اله و سلّم  ‌در  آئینش  معامله  نکرد،  در  حالی  ‌که  او  در  مکّه  در  تنگاترین  و  دشوارترین  موقعیّتهاس  بود.  دعوت  او  در  محاصره  قرار  داشت‌.  یاران  اندک  او  ربوده  می‌شدند،  و  شکجه  و  عذاب  می‌دیدند،  و  در  راه  خدا  اذیّت  و  آزار  رسانده  می شدند،  و  آنان  صبر  و  شکیبائی  می‌ورزیدند.  او  از  یک‌ کلمه  هم که  لازم  بود  رودرروی  زورمندان  ستمگر  گفته  شود  صرف  نظر  نکرد  و  ساکت  ننشست‌،  تا  دلهای  ایشان  را  به  دست  آورد،  یا  اذیّت  و  آزارشان  را  بازدارد.  او  همچنین  از  توضیح  حقیقتی  ‌که  نزدیک  یا  دور  به  عقیده  مربوط  می‏‎گردد  خاموش  نشد  و  سکوت  در  پیش  نگرفت‌.

ابن  هشام  در  کتاب  سیرۀ  خود  از  ابن  اسحاق  روایت  کرده  است که  ‌گفته  است‌:

« ‌هنگامی‌  که  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم  شروع‌  کرد  به  دعوت  قوم  خود  به  سوی  اسلام‌،  و  آنچه  را  که  خدا  بدو  دستور  فرموده  بود  آشکارا  اعلام  و  اعلان  داشت‌،  قوم  او  از  او  دوری  نگزیدند  و  به  مقابله‌اش  برنخاستند  - ‌تا  آنجا  که  به  من  رسیده  است  -‌  تا  وقتی‌  که  در بارۀ  الهه  و  معبودهایشان  سخن‌  گفت  و  از  آنها  عیبجوئی  نـمود  و  به  بدی  یاد  کرد.  زمانی‌  که  چنین‌  کاری  را  انجام  داد  آن  را  گناه  بزرگی  شمردند  و  زشتش  دانستند،  و  با  او  به  مخالفت  و  دشمنانگی  پرداختند  -  مگر  کسانی‌  که  خداوند  بزرگ  از  میان  آنان  محفو‌ظ  و  مصونشان  داشت  و  اسلام  را  پذیرفتند،  ولی  بسیار  اندک  بودند  و  خویشتن  را  پنهان  می‌داشتند.  عموی  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و اله و سلّم  بدو  عنایت  و  کرامت  ورزید  و  او  را  از  اذیّت  و  آزار  دیگران  نگاه  داشت  و  خویشتن  را  سپر  بلای  او  کرد  و  به  دفاع  از  او  برخاست.  پیغمبر  صلّی الله علیه و اله و سلّم  برابر  فرمان  یزدان  راه  خود  را  در  پیش‌  گرفت‌،  و  برابر  دستور  خدا  فرمان  خدا  را  آشکا‌را  به  مردمان  ابلاغ  ‌کرد،  و  چیزی  نمی‌توانست  او  را  از  آن  بازدارد  و  جلو  او  را  بگیرد.

هنگامی‌  که  قریشیان  دیدند  که  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و اله و سلّم  ‌از  چیزی  ‌که  بر  او  زشت  بدارند  درنمی‌گذرد،  و  از  ایشان  بیزاری  می‌جوید،  و  از  معبودهایشان  عیبجوئی  می‌کند،  و  عمویش  ابوطالب  او  را  مورد  حمایت  و  عنایت  خود  قرار  می‌دهد،  و  سینه  سپر کرده  است  و  به  دفاع  از  او  نشسته  است‌،  و  او  را  بدیشان  تسلیم  نمی‌کند،  مردانی  از  بزرگان  قریش  به  پیش  ابوطالب  ‌رفتند ... عتبه  و  شیبه  پسران  ربیعه،  ابوسفیان  پسر  حرب  پسر  امیه‌،  ابوبحتری  که  نامش  عاص  پسر  هشام  بود،  اسود 