ائی  به  مشکهای  بسیار  ریز  و  شگفتی  منتهی  می‌شوند،  آن  اندازه  ریز  و  شگفت‌  که  خردها  را  حیران  و  ویلان  می سازند)‌.[6]

« ‌مرکز  حسّ  بینائی  چشم  است‌.  چشم  صد  و  سی  میلیون  گیرنده  نوری  دارد  که  پایانه‌های  اعصاب  بینائی  هستند.  جشم  از  صلبیّه  و  قرنیّه  و  مشیمیّه  و  شبکیّه  تشکیل  شده  است ... گذشته  از تعداد  زیاد  و سرسام‌آور عصبها  و  گیرنده‌ها.[7]  شبکیّه  از  نه  لایۀ  جداگانه  تشکیل  شده  است‌.  داخلی ترین  لایه  از  سلولهای  استوانه‌ای  و  مخروطی  تشکیل‌  گردیده  است‌. گفته‌اند:  تعداد  سدلهای  استوانه‌ای  سی  میلیون‌،  و  شمارۀ  سلو‌لهای  مخروطی  سه  میلیون  است‌.  همۀ  ‌آنها  دارای‌  ارتباط  و همدائی  منظّم  و  محکمی‌  هستند،  و همۀ  ‌آنها  با  عدسی  چشم  هماهنگی  دقیق  و  استواری  دارند ... صخامت  عدسی  چشمان  تو  مرتباً  تغییر  می‌کند  تا  همۀ  نورها  را  در  کانونی  جمع‌ آوری‌  کند.  انسان  در  هیچ  مادۀ  غیر  مرکبی  به  چنین  خاصیّت  ویژه‌ای  دست  نیافته‌،  برای  نمو‌نه  در  چیزی  مثل  شیشه».[8]‌ 

و  امّا  دل  ویژگی ‌ای  است‌  که  انسان  بدان  انسان‌  گردیده  است‌.  این  ویژگی‌،  نیروی  درک  و  فهم  و  تشـخیص  و  تمییز  و  شناخت  و  معرفتی  است‌ که  بدان  انسان  در  این  ملک  و  مملکت  عریض  و  طویل  جانشین‌  گردیده  است  و  جایگزین  شده  است‌.  همچنین  انسان  بدان،  امانتی  را  برداشته  است  و  بر  عهده‌  گرفته  است‌  که  از  برداشت  و  بر  عهده‌  گرفتن  آن  آسمانها  و  زمین  و  کوه‌ها  ترسیده‌اند‌.  این  امانت‌،  امانت  ایمان  اختیاری‌،  و  هدایت  ذاتی‌،  و  استقامت  ارادی  بر  برنامۀ  راست  و  درست  الهی  است‌.[9]  کسی  ماهیّت  این  ‌نیرو،  و  مرکز  آن  را  در  داخل  یا  خارج  جسم  نمی‌داند!  این  خاصیّت‌،  سرّ  و  راز  یزدان  در  انسان  است‌.  جز  یزدان‌  کسی  بدان  پی  نبرده  است‌.

خداوند  جهان  این  عطاهای  بزرگ  را  به  انسان  بخشیده  است  تا  بدان  امانت  سترگ  برخیزد  و  امانتداری  خود  را  نشان  دهد،  ولی  انسان  سپاس  آنها  را  نگفته  است  و  شکر  آنها  را  بجای  نیاورده  است‌:

(قَلِيلا مَا تَشْكُرُونَ) (٢٣)

کمتر  سپاسگزاری  می‌کنید.

سپاس  نعمت  نـگفتن  و  شکر  خدای  را  بجای  ‌نیاوردن‌،  باعث  شرمندگی  است  وقتی‌  که  انسانها  بدان  تذکّر  داده  می‌شوند  و  به  یادشان  می‌آید،  همان ‌گونه  ‌که  قرآن  در  این  جولانگاه  به  یادشان  می‌آورد،  و  از  همۀ  ‌کافران  و  منکران  برایشان  سخن  می‌گوید،  ‌کافران  و  منکراتی  ‌که  سپاس  نعمت  خدادادشان  را  نـگفته‌اند.  نعمتی‌  که  اگر  سراسر  زندگانیشان  را  صرف  سپاس  آن  ‌کنند،  به  تمام  و  کمال  نمی‌توانند  شکر  نعمت  را  بجای  آورند!

*
آن‌ گاه  بدانان  تذکّر  می‌دهد  که  یزدان  سبحان  انسان  را  نیافریده  است  و  این  ویـژگیها  را  بیهوده  و  ناسنجیده  بدیشان  نداده  است‌،  بدون  این  که  قصدی  و  هدفی  در  میان  نباشد.  بلکه  دنیا  را  فرصتی  برای  امتحان‌،  و  آخرت  را  جایگاه  جزا  و  سزا  قرار  داده  است‌:

(قُلْ هُوَ الَّذِي ذَرَأَكُمْ فِي الأرْضِ وَإِلَيْهِ تُحْشَرُونَ) (٢٤)

بگو:  او  کسی  است  که  شما  را  در  زمین  تولید  و  تکثیر  کرده  و  پخش  و  پراکنده  نموده  است‌،  و  در  پیش  او  گرد  آورده  می‌شوید.

«‌ذزء‌»  مصدر  «‌ذرآکم‌»  به  معنی  فراوان‌  کردن  و  تکثیر  نمودن  است‌.  معنی  پخش‌  کردن  و  پراکندن  نیز  در  ضمن  دارد.  «‌حشر»  هم‌ که  مصدر  «‌تحشرون‌»  است  به  معنی  پخش  ‌کردن  در  اطراف  و  نواحی  است‌.  هـر  دوی  این  واژه‌ها  از  لحاظ  تصویر  هنری  دالّ  بر  حرکت  و  جنبش  متقابل  هستند.  تقابل  آن  دو  از  لحاظ  معنوی  است‌.  آن  یکی  صحنۀ  پدید  آوردن  مردمان  و  زاد  و  ولد  دادن  و  افزایش  و  پراکندن  ایشان  در  زمین  است‌.  این  یکی  هم  صحنۀ  جمع  آوردن  آدمیزادگان  از  زمین  و  همایش  ایشان  در  قیامت  پس  از  افزودن  و  پراکندن  آنان  در  دنیا  است‌.  در  آنجا  که  قیامت  است  ‌کار  دیگری  جدا  از  کار  دنیا  در  میان  است‌،  و  مقصود  و  مراد  دیگـری  است  ‌که  نتیجۀ  امتحان  با  مرگ  و  زنعدگی  در  این  جـهان  است‌.  اینجا  محلّ  امتحان  و  آنجا  پاسخ  امتحان  است‌!  روند  قرآنی  هر  دو  صحنه  را  در  یک  آیه  ‌گرد  می‌آورد،  تا  این  دو  صحنه  در  حسّ  و  شعو‌ر  و  تفکّر  و  تصوّر  تقابل  داشته  باشند،  همان‌ گو‌نه  ‌که  اسلو‌ب  و  شیوۀ  قرآن  است‌.  و  تا  انسانها  بدانند  و  یادآور  شوند  در  حالی‌  که  هنوز  در  زمین  پخش  و  پراکنده‌اند،  در  آنجا  که  قیامت  است  هدف  قرار دارد،  و  آنان  به  سوی  آن  می‌روند  و  در  آنجا  جمع  می‌شوند.  آنجا  کاری  است  ‌که  جدای  از  کار  اینجا  است‌،  و  حاصل  امتحان  با  مرگ  و  زندگی  این  چند  روزۀ  دنیا  و  سزا  و  جزای  این  سرا  است‌.

آنگاه  شکّ  و  تردید  ایشان  را  راجع  به  این  همایش  و  گردآوری‌،  و  راجع  بدین  وعد و  وعید،  نقل  می‌کند:

(وَيَقُولُونَ مَتَى هَذَا الْوَعْدُ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ) (٢٥)

می‌گویند:  اگر  راست  میگوئید،  این  وعـده‌ای  که  می‌دهید،  کی  خواهد  بود؟‌.

این  سؤال  کسی  است  ‌که  شکّ  و  تردید  داشته  باشد.  از  دیگر  سو  سؤال  لجباز  رنج‌افزائی  است‌  که  به  دنبال  عیب  و  عار  دیگران  راه  می‌افتد.  آخر  شناخت  این  وعده  و  وعید،  و  تشخیص  زمان  آن‌،‌  کار  را  جر  یا  عقب  نـی‌اندازد،  و  ارتباطی  با  حقیقت  وعده  و  وعید  ندارد  و  زمان  آن  را  دگرگون  نمی‌سازد.  قیامت  روز  سزا  و  جزا  است  و  به  دنبال  امتحان  این  جهان  فرا می‌رسد.  برای  ایشان  فرق  نمی‌کند  این  وعد  و  وعید  قیامت  فردا  بیاید  یا  پس  از   میلیونها  میلیون  سال  فرا  رسد ... مهم‌ّ  این  است‌  که  می‌آید،  و  آنان  در  آنجا  گرد  آورده  می‌شوند،  و  در  برابر  کارهائی  ‌که  در  دنیا  کرده‌اند  سزا  و  جزا  داده  می‌شوند.

بدین  خاطر  است‌  که  یزدان  سبحان  کسی  را  بر  زمان  آن  مطّلع  نفرموده  است‌.  زیرا  هیچ گو‌نه  مصلحتی  برای  بندگانش  در  شناخت  و  آگاهی  از  آن  وجود  ندارد.  بدین  سبب  اطّلاع  از  آن‌،  با  سرشت  آن  روز  و  حقیقت  آن‌،  پیوند  و  ارتباطی  ندارد،  و  هیچ گو‌نه  تأثیری  در  تکالیف  و  وظائفی  ندارد  که  از  مردمان  خو‌استه  می‌شود  که  با  انجام  آنها  برای  آن  روز  آمادگی  پیدا  کنند.  بلکه  مصلحت  و  حکمت‌،  در  پنهان‌  کردن  زمان  فرا  رسیدن  آن  از  حمل  مردمان  است‌.  مصلحت  و  حکمت  در  این  است  ‌که  اطّلاع  از  فرا  رسیدن  قیامت  مختصّ  به  ذات  یزدان  باشد  و  همۀ  آفریدگان  بی‏خبر  از  آن  ‌گردند:

(قُلْ إِنَّمَا الْعِلْمُ عِنْدَ اللَّهِ وَإِنَّمَا أَنَا نَذِيرٌ مُبِينٌ) (٢٦)

بگو:  اطّلاع  و  آگاهی  (‌از  فرا رسیدن  مجازات  دنیوی  و  یا  وقوع  قیامت‌)  متعلّق  به  خدا  است  و  بس‌.  من  فقط  بیم‌  دهندۀ  آشکاری  هستم‌.

در  اینجا  فرق  میان  آفریدگار  و  آفریدگان،  برجسته  و  آشکار  پدیدار  است‌.  ذات  خدا  و  یگانگی  او