  یزدان  سبحان  حال  آنان  و  حال  مؤمنان  را  در  صحنۀ  زنده‌ای‌  که  حقیقت  حال  را  روشن  نشان  می‌دهد  به  ‌تصویر  می‌کشد:

(أَفَمَنْ يَمْشِي مُكِبًّا عَلَى وَجْهِهِ أَهْدَى أَمْ مَنْ يَمْشِي سَوِيًّا عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ )(٢٢)

آیا  آن  کسی  که  نگونسار  و  بـر  رخسـاره  راه  می‌رود  راهیاب‌تر  است‌،  با کسی  که  بر  پا  ایستاده‌  و  درست  در  راه  ‌راست‌  گام  برمی‌دارد؟‌.

کسی  ‌که  نگو‌نسار  و  بر  رخساره  راه  می‌رود،  یا  عملاً  کسی  است‌  که  بر رخساره‌اش  راه  ‌می‌رود،  و  بر  پاهایش  راست  و  درست  راه  نمی‌رود،  آن ‌گونه ‌که  خدا  او را  آفریده  است‌،  و  یا  این  ‌که  در  راهی  که  در  پیش‌  گرفته  است  می‌لغزد  و  بر  چهره‌اش  می‌افتد.  سپس  برمی‏خیزد  و  دوباره  می‌لغزد!  هم  این  حال  و  هم  آن  حال‌،  خال  بیچاره  و  درمانده‌ای  است‌  که  به  مشقّت  و  سختی  و  لغزش  گرفتار  می‌آید،‌ و  به  هدایت  و  خیر  دسترسی  پیدا  نمی کند  و  به  هدف  نمی‌رسد!  این  حال‌  کجا  و  حال‌  کسی  ‌کجا  که  راست  و  درست  راه  را  در  پیش  می‏‎گیرد،  راهی  ‌که  چاله  و  چو‌له  و  کجی  و  کژی  در  آن  یافته  نـمی‌شود،  و  سکندری  خو‌ردنها  و  لغزیدنها  در  آن  وجود  ندارد،  و هدفی‌ که  بر  سر  راه  دارد  روشن  و  معلوم  و  مشخّص  است‌؟‌!

حال  اول  حال  بدبخت  فلک‌زده‌ای  است‌  که  راه  خدا  را  گم‌  کرده  است  و  حیران  و  ویلان  شده  است‌،  و  از  هدایت  خدا  بی‌بهره‌  گردیده  است‌.  کسی  است  که  با  قوانین  خدا  و  آفریده‌های  خدا  برخورد  و  تضادّ  دارد.  زیرا  در  سیر و  حرکت  خو‌د  با  قو‌انین‌  و  آفریده‌های  خدا  ناهمگونی‌  دارد،  و  راهی  را  در پیش  می‌گیرد  که  خلاف  راه  قوانین  و  آفریده‌های  خدا  است‌،‌  و  خطّ  سیری  جدای  از  خطّ  سیر  آنها  را  می‌سپرد.  پس‌  او  همیشه  می‌لغزد  و  می‌افتد،  ‌و  پیوسته  در  رنج  و  عذاب  بسر  می‌برد،  و  تا  ابد  سرگردان  و  ویلان  می‌گردد.

حال  دوم  حال  شخص  خوشبخت  و  بزرگوار  و  راهیاب  به  سوی  خدا  است‌.  شخصی  است  ‌که  از  هدایت  خدا  بهره‌مند  گردیده  است‌،  و  برابر  قوانین  خدا  راه  ‌گشاد  و  آبادی  را  طیّ  می‌کند  که  ‌کاروان  ایمان  و  حمد  و  سپاس  و  مدح  و  ثنای  یزدان  آن  را  طـیّ  مـی‌کند.  این‌  کاروان‌،  کاروان‌  کلّ  هستی  است‌،  با  زنده‌ها  و  چیزهائی‌  که  در  آن  است. 

قطعاً  زندگی  ایمان‌،  ساده  و  راست  و  دارای‌  هدف  و  سرانجام  روشن  است‌،  و  زندگی  ‌کفر  دشواری  و  لغزیدن  و  افتادن  و  گمراه‌  گردیدن  دارد ... آیا  کدام  یک  از  این  دو  راه  رهنمود  و  رهنمون‌  کننده‌تر  است‌؟  آیا  این  امـر  نیازی  به  پاسخ  دارد؟  این  پرسش،  پرسش  مقرّر  گرداندن  و  ایجاب‌  کردن  است‌!

پرسش  ‌و  پاسخ  ‌به  اتمام  می‌رسد  و  از  دید‌گان  نهان  می‌شود  تا  این  صحنۀ  زندۀ  برجستۀ  پو‌یا،  در  جلو  دلها  پدیدار  گردد ... صحنۀ  ‌گروهی  که  بر  رخساره‌ها  و  چهره‌هایشان  راه  می‌روند،  یا  می لغزند  و  می‌افتند  و  بر  حچره‌هایشان  سرنگون‌  می‌کردند  و  هیچ‌  گونه  هدفی  و  راهي  ندارند.  صحنۀ ‌کروه  دیگری  پیش  چشم  می‌آید  که  سرافراز  و  سربلند  راه  مـی‌روند،  و گامهای  راست  و  درستی  برمی‌دارند،‌  و  در  راه  راستی  ‌به  سوی‌  هدف  مشخّصی  رهسپار  می‌شوند.

این  مجسّم  ‌کردن  حقا‌ئق  ‌است‌،  و  زندگی  را  به  ‌شکلها  و  صورتها  نشان  دادن  است‌،  همان  ‌گو‌نه  ‌که  شیوۀ  قرآن  در  تعبیر  با  تصویر  است‌.[5]

*
در  پرتو  ذکر  هدایت  و  ضلالت‌،  به  یادشان  می‌آورد  که  یزدان  چه  وسائل  هدایتی‌،  و  ادوات  درک  و  فهمی‌،  بدیشان  بخشیده  است‌،  ولی  آنان  از  آنها  استفاده  نکرده‌اند،  و  جزو  سپاسگزاران  نبوده‌اند:

(قُلْ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَكُمْ وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالأبْصَارَ وَالأفْئِدَةَ قَلِيلا مَا تَشْكُرُونَ) (٢٣)

بگو:  خدا  کسی  است  ‌که  شما  را  (‌از عدم‌)  آفریده  است‌،  و  برای  شما  گوش  ‌و  چشم  و  دل  درست  کرده  است  (‌که  وسیلۀ  کار  و  سعادت  شما  هستند.  امّا  شما  این  نعمتها  را)  کمتر  سپاسگزاری  ‌می‌کنید.

حقیقت  است‌  که  خدا  است  انسان  را  آفریده  است  و  از  نیستی  به  هستی  ‌آورده  است‌.  ذات  خدا  با  تأکید  و  توکیدی  اثبات  می‌شود  که  نپذیرفتن  آن  دشوار  است‌.  انسان  هست -‌ انسانی‌ که  والاترین  و  آگاه‌ترین  و  تواناترین  آفریده‌ها  است  تا  آنجا  که  معلوم  است -‌ انسان  هم  خودش  را  پدید  نیاورده  است‌.  پس  باید  کسی  باشد  فراتر  و  داناتر  و  تواناتر  از  انسان  باشد،  او  را  بیافریند  و  هستی  بخشند ... هیچ  چاره‌ای  از  اعتراف  به  آفریدگار  نیست‌.  چه  بودن  انسان‌،  انسان  را  با  این  حقیقت  روبرو  می‌سازد.  ستیزۀ  با  این  حقیقت‌،  نوعی  لجبازی  است  و  سزاوار  احترام  نیست‌.

قرآن  این  حقیقت  را  در  اینجا  ذکر  می‌فرماید  تا  در  کنار  آن  وسائل  شناختی  را  تذکّر  دهد  و  یادآور  کند  که  یزدان  انسان  را  با  آنها  مجهّز  کرده  است‌:

(وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالأبْصَارَ وَالأفْئِدَةَ).

و  برای  شما  گوش  و  چشم  و  دل  درست  کرده  است  (‌که  وسیلۀ  کار  و  سعادت  شما  هستند.

انسان  در  برابر  این  نعمتها:  نعمتهای  آفرینش  و  گوش  و  چشم  و  دل‌،‌ کاری‌ که‌ کرده  است  این  است‌:

(قَلِيلا مَا تَشْكُرُونَ) (٢٣)

کمتر  سپاسگزاری  می‌کنید.

گوش  و  چشم  دو  معجزۀ  بزرگ  هستند  که  برخی  از  ویژگیهای  شگفت  آنها  شناخته  شده  است‌.  دل‌  که  قرآن  با  آن  از  نیروی  درک  و  فهم  و  آگاهی  و  شعور  تعبیر  کند،  مـزۀ  شگفت‌تر  و  شگرف‌تری  است‌.  تاکنون  جز  اندی  از  شگفتیها  و  شگرفیهایش  شناخته  نشده  است‌.  دل  رازی  از  رازهای  خدا  در  وجود  این  آفریده  بی‏نظیر  است ...

دانش  نوین  تلاشهائی  را  برای  شناخت  مـقداری  از  دو  معجزۀ  ‌گو‌ش  و  چشم  آغاز  کرده  است‌.  گو‌شه‌ای  از  آن  را  ذکر  می‌کنیم‌:

« ‌حسّ  شوائی  از  گوش  خارجی  آغاز  می‌شود،  و  جز  خدا  کسی  دقیقاً  نمی‌داند  به  ‌کجا  منتهی  می‌شود.  علم  می‌گو‌ید:  امواجی‌  که  صدا  در  هو‌ا  ایجاد  می‌کند  به  ‌گوش  منتقل  می‌گردد.  گوش  مسیر  صدا  را  تنظیم  می کند  تا  به  پردۀ  صماخ  بخورد  و  در  نهایت  امواج  صدا  به‌  گوش  داخلی ‌برسد.

گوش  داخلی  مجراهائی  به  شکل  ‌نیمدایره  و  حلزونی  دارد  که  فقط  در  قسمت  حلزونی  چهارهزار  کمان  کوچک  موجود  بوده  ‌که  به‌  عصب  شنوائی  مغز  متّصل  هستند. 

طول  هر  کمان  و  حجم  آن  چقدر  است‌؟  چگونه  این  کمانها  که  تعدادشان  به  هزاران  می‌رسد  و  هر  یک  از  آنها  ساختار  ویژه‌ای  دارد،  به  یکدیگر  متّصل  گردیده‌اند؟  محلّی  ‌که  در  آنجا  جای  داده  شده‌اند  چه  اندازه  است‌؟‌ ...  گذشته  از  استخوانچه‌های  متحرّک‌  گوش  میانی‌  که  همگی  در  میانی  قرار  دارند  که  نزدیک  است  دیده  نشود!  در  گوش  صد  هزار  سلول  شنوائی  وجود  دارد.  آنان  شنو