  هزاران  نفر  بودند،  از  ترس  مرگ  بیرون  رفتند.
ولیکن  بیرون  رفتن  و گریختن  و  برحذر  بودن،  بدیشان  سودی  نرسانید،  و  تقدیری ‌که  برای  دوری  از  آن  بیرون  شده  بودند  و  از  دست  آن  تقدر  الهی‌ گریخته  بودند،  ایشان  را  دریافت  ...  پس  خداوند  به  آنان ‌گفت‌:
(مُوتُوا). 
بمیرید.
(ثُمَّ أحْياهُمْ) 
سپس  ایشان  را  زنده  کرد.

چون  در  راه  برگشت  دادن  زندگی  تلاش  نکردند،  تلاش  در  راه  پرهیز  از  مرگ  سودی  بدیشان  نرسانید.  بی‏گمان  در  هر  دو  حال‌،  تقدیر  خدا  است‌.

در  پرتو  این  تجربه،  به  کسانی  رو  می‌کند که  ایمان  آورده‌اند  و  ایشان  را  به  جنگ  تشویق  می‌کند  و  به  انفاق  در  راه  خدا،  بخشندۀ  زندگی  و  دارائی‌،  و  توانای  بر  واپس‌ گرفتن  زندگی  و  دارائی‌،  برمی‌انگیزد.

دومین  تجربه‌  آزمونی  است  از  زندگی  بنی‏اسرائیل  که  پس  از  موسی  رخ  نموده  است‌...  آنگاه ‌که  حکومت  و  دارائیشان  بر  باد  رفته  است‌،  و  مقدّساتشان  تاراج  شده  است‌،  و  به  زیر  سلطۀ  دشمنانشان‌ کشیده  شده‌اند  و  بر  اثر  انحراف  از  هدایت  و  رهـنمود  پر‌وردگارشان‌،  و  کناره‌گیری  از  تعلیمات  پیغمبرشان‌،  مزۀ  هلاک  را  چشیده‌اند  و  به  شرّ  و  بلا، ‌گرفتار  آمده‌اند...  سپس  از  خواب  غفلت  پریده‌اند  و  تکان  تازه‌ای  به  خود  داده‌اند  و  در  دلهایشان  عقیده  از  نو  بیدار  شده  ا‌ست  و  نور  ایمان  پرتو  افکنده  است‌،  و  آرزوی  جنگ  در  راه  خدا  در  آنان  پدید آمده  است  و  شوق  جهاد  به  سرشان  زده  است‌،  پس  گفته‌اند:

(لِنَبيّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِكاً نُقاتِلْ في سَبيل اللهِ). 

 به  پیغمبر  خود  گفتند:  شاهی  برای  ما  انتخاب  کن  تا  (‌تحت  فرماندهی  او)  در  راه  خدا  جنگ  کنیم‌.

از  خلال  این  تجربه  -  همانگونه ‌که  روند گفتار  قرآنی  الهام  بخش  میان  می‌دارد  -  حقایق  چندی  خودنمائی  می‌کند که  اشارات  نیرومند  و  پیامهای  آشکاری  بر‌ای  گروه  مؤمنان  در  هر  نسل  و  نژاد‌ی  در  بردارد،  علاوه  بر  آن  اشاره  و  پیامی ‌که  برای ‌گروه  مؤمنان  آن  زمان  با  خود  داشته  است‌.

عبرت ‌کلّی ‌که  از  لابلای  داستان  پرتو  افکنی  می‌کند،  این  است‌ که  چنین  جنبشی  -‌جنبش  عقیده  -‌ با  وجود  همۀ  نقصها  و  ضعفهائی ‌که  در  میدان  عمل  و  به  هنگام  رویاروئی  با  واقعیّات  داشته  است‌،  از  قبیل  شانه  خالی  کردن  و  دست‌ کشیدن  دسته  دسته  و گروه ‌گروه  مردمان  در  منزلگاههای  راه  از  آن‌،  با  وجود  همۀ  اینها  سـودمند  افتاده  است  و  ثبات  و  استقامت  مشت  اندکی  از  مؤمنان  بدان  و  جان‌ نثاران  ایمان‌،  برای  بنی‏اسرائیل  نتایج  فراوان  و  آرمانهای  بس  سترگی  را  تحقّق  بخشیده‌اند...  این  بیداری  و جنبش‌،  نصرت  و  عزّت  و  قدرت  و  عظمت  را  به  دنبال  شکست  رسواگرانه  و  خواری  مـفتضحانه  و  آوارگی  بسیار طولانی  و ذّلت  بردن ‌و له  شدن‌ در زیر  گامهای  سلطه‌گران‌،  بدیشان  ارمغان  داشته  است‌،  و  سرانجام  حکومت  داود  را  و  سپس  حکومت  سلیمان  را  نصیب  ایشان‌ کرده  است‌.  حکومت  سلیمان  بالاترین  نقطۀ  اوج  قدرتی  بود که  دولت  بنی‌اسرائيل  در  زمين  بدان  دست  یافته  است‌،  و  عصر  طلائی  ایشان  است  همانگونه  که  خودشان  از  آن  صحبت  می‌دارند،  از  قرار  معلوم  پیش  از  آن  در  هیچ  عصری  از  اعصار  نبوّت  بزرگ  بدان  پایۀ  سترگ  نرسیده‌اند...  این  پیروزی  تماماً  ثـمرۀ  مستقیم  تکان  عقیده  و  خیزش  آن  از  زیر  بار  توده‌ها  و  خاکروبه‌های  جاهلیّت  بوده  و  مدیون  ایستادگی  مشت  اندکی  اشخاص  معتقد  و  مؤمن‌،  در  برابر  لشکرهای  فراوان  جالوت  می‏‎باشد.

در  خلال  این  آزمون‌،  چند  اندرز  جزئی  دیگر  خودنمائی  می‌کند، ‌که  همۀ  آنها  برای‌ گروه  مؤمنان  در  هـر  عصر  و زمانی‌،  ارزشمند  و  سودمند  است‌:

از  جملۀ  آن  اندرزها  یکی  این  است‌:  حماسۀ  دسته‌ جمعی  و  شور گروهی‌،‌ گاهی  پیشوایان  را گول  می‌زند  و  شکوه  ظاهر  فریب  آن‌،  ایشان  را  دچار گرفتاریها  و  مصیبتهای  جبران‌ ناپذیری  می‌سازد.  پس  بر  آنان  لازم  است  چنین  حماسه  و  شوری  را  پیش  از آنکه  بدان  پاسخ  دهند  و  خود  و  دیگران  را  بر  اثر  آن  وارد  پیکار  قاطعانه ‌کنند،  بر  محک  تجربه  زنند،  تا که  رسوا  بشود  هر که  در  او  غش  باشد.

سران  بنی‏اسرائیل  به  پیش  پـیغمبرشان  در آن  زمـان  آمدند  و  از  او  خواستند که  برای  ایشان  شاهی  گزیند  تا  آنان  را  در  پیکار  با  دشمنان  دیـنشان‌،  رهـبری‌ کند،  دشمنانی ‌که  حكو‌مت  ایشان  را  واژگونه  و  اموالشان  را  تاراج ‌کرده  بودند.  در  میان  آن  اموال‌،  اشیاء  بجا  مانده  و  یادگارهای  پیغمبرانشـان  قرار  داشت  که  از  خانوادۀ  موسی  و هارون  بر  جای  مانده  بود.  وقتی‌ که  پیغمبرشان  خواست  از  صحّت  تصمیم  و  درستی  ارادۀ  ایشان  بر  جنگ  مطمئن ‌گردد  و  بدیشان ‌گفت‌:
(هَلْ عَسَيْتُمْ إنْ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقتالُ ألّا تُقاتِلُوا!)

 شاید  اگر  دستور  پیکار  به  شما  داده  شود  (‌سرپیچی  کنید  و  در  راه  خدا  جهاد  و)  پیکار  نکنید!.

این  سخن  را  از  او  زشت  شمردند،  و  حماسه  و  شورشان  زبانه ‌کشید  و  به  اوج  خود  رسید  و  هیجان  زده  بدو گفتند: 
(وَما لَنا ألّا نُقاتِلَ في سَبيل الله وَ قَدْ أُخْرجْنا مِنْ ديارنا وَ أبْنآئنا )؟ 
چگونه  ممکن  است  در  راه  خدا  پیکار  نکنیم  در  حالی  که  از  خانه  و  فرزندانمان  رانده  شده‌ایم‌؟
لیکن  این  حماسه  و  شـور  فراوان‌،  چـیزی  نگذشت  فروکش‌ کرد  و  شعلۀ  آن  فرو  مرد  و  در  منزلگاههای  راه  از  پای  در  افتاد،  همانگونه‌ که  داستان  گوید  و  روند  گفتار  به  اختصار  بیان  می‌دارد:

(فَلَمّا كُتِبَ عَلَيْهمُ الْقتالُ تَوَلّوا إلّا قَليلاً مِنْهُمْ). 

امّا  هنگامی  که  دستور  پیکار  به  آنان  داده  شد  همه  جز  عدّۀ  کمی  از  ایشان  سرپیچی  کردند.

با  وجود  اینکه  بنی‌اسـرائـیل  دارای  قالب  ویـژه‌ای  در  عهدشکنی  و  خُلف  وعده‌اند  وخوی  ایشان  این  است ‌که  در  نیمۀ  راه  متفرّق  و  پراکنده  شوند  و  به  اصطلاح  رفیق  نیمه  راهند...  امّا  در  همه  حال  این  پـدیده  یک  پـدیدۀ  بشری  و  سرشت  انسانی  در  میان ‌گروههائی  است‌ که  پرورش  ایمانی  ایشان  به  سطح  عالی  خود  نرسیده  و  در  بوتۀ  تجربۀ  عقیدتی  نگداخته  و  تمرین ‌کافی  دینی  ندیده‌اند  ...  چنین  تربیت  ایمانی  در  خور  امعان  نظر  است  و  شایسته  است‌ که  در  هر  نسلی  توجّه  رهبری‌ گروه  مؤمنان  را  به  خود  جلب ‌کـند...  و  در  آن  از  تجربۀ  بنی‏اسرائیل  به  نحو  احسن  سود  جسته  شود.

انـدرز  دوم  از  آن  انـدرزها  عـبارت  است  از:  حماسۀ  ظاهری  و  فوران  شور  درونی  در  داخل  نفوس  گروهها،  لازم  است  تنها  به  آزمـون  اوّلین  بسنده  نکند  و در  نخستین  برخورد  متوقّف  نماند...  چه  سپاهیان  فراوان  بنی‏اسرائیل  به  مجرّد  اینکه  به  درخواست  ایشان  پـاسخ  داده  شد  و  جنگ  بر  آنان  واجب‌ گردید،  پشت ‌کردند  و