مْ مَنْ كَلَّمَ اللَّهُ وَرَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجَاتٍ وَآتَيْنَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّنَاتِ وَأَيَّدْنَاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ وَلَوْ شَاءَ اللَّهُ مَا اقْتَتَلَ الَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمُ الْبَيِّنَاتُ وَلَكِنِ اخْتَلَفُوا فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ وَمِنْهُمْ مَنْ كَفَرَ وَلَوْ شَاءَ اللَّهُ مَا اقْتَتَلُوا وَلَكِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ مَا يُرِيدُ (٢٥٣) يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْنَاكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لا بَيْعٌ فِيهِ وَلا خُلَّةٌ وَلا شَفَاعَةٌ وَالْكَافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ (٢٥٤) اللَّهُ لا إِلَهَ إِلا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلا نَوْمٌ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الأرْضِ مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلا بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلا بِمَا شَاءَ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضَ وَلا يَئُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ (٢٥٥) لا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لا انْفِصَامَ لَهَا وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (٢٥٦) اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُولَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ(2٥7) ).
نخستين چیزی‌ كه در این درس با آن روبرو می‌شویم‌، تعبیر ویژه‌ای از پیغمبران است‌:
( تِلْكَ الرُّسُلُ ).
آن پیغمبران.
خداوند نفرمود: این پیغمبران‌. بلكه سخن از ایشان را با این تعبیر ویژه آغازید، تعبیری‌ كه مشتمل بر الهام نیرومند آشكاری است‌، و زیبا است پیش از بررسی نصوص‌ كلّی درس‌، سخنی درباره آن بیان داریم‌:
( تِلْكَ الرُّسُلُ ).
آن پیغمبران‌. 
بی‏گمان آنان ‌گروه ویژه‌ای بوده و از سرشت ویژه‌ای برخوردار بوده‌ا‌ند، هر چند كه انسانهائی از ا‌نسانها بوده‌اند... پس آنان چه ‌كسانیند؟ پیغمبری چیست‌؟ سرشت پیغمبری ‌كدام است‌؟ چگونه دست می‌دهد و فراهم می‌آید؟ چرا تنها اینان پیغمبر بوده‌اند؟ به چه وسیله‌ای پیغمبر شده‌اند؟
اینها پرسشهائی است‌ كه مدتهای مدیدی ترسیده‌ام پاسخی بدانها دهم و در پی پاسخگوئی بدانها باشم‌. ذهنم لبریز از احساسات و ادراكات و معانی و مفاهيمی است‌ كه همتا و همطرازی از عبارات برای آنها نمی‌یابم و نمی‌توانم آنها را در قالب‌ كلماتی بریزم. ولیكن چاره‌ای نیست و باید چنین احساسات و ا‌دراكات و معانی و مفاهیمی را در حد توان به قالب ‌كلمات نزدیك ‌كرد و به رشتۀ عبارات ‌كشید و در تفهیم آنها كوشید.
این جهانی ‌كه در آن زندگی می‌كنیم و ما تكّه‌ای از آنیم، دارای قواعد و قوانین اصیلی است‌ كه هستی بر آنها استوار است‌. این قواعد و قوانین هستی را خداوند در این جهان به ودیعت‌گذارده است تا جهان برابر آنها به‌گردش و چرخش درآید و به موجب آنها به سیر و حركت افتد و به مقتضای آ‌نها بكار پردازد.
انسان هر زمان ‌كه از نردبان علم و معرفت‌، پله‌هائی را بپیماید و درجاتی بالاتر رود، باگوشه‌های تازه‌ای از این قواعد و قوانین هستی آشنا می‌گردد، و پرده از زوایای جدیدی برمی‏دارد. به اندازۀ درك و فهم محدودی‌ كه دارد، و عقل و شعوری‌ كه برای قیام به انجام امر مهم خلافت در زمین ضروری‌، و برای مدت زمان محدودی ‌كه در جهان زیست می‌كند لازم می‏‎باشد، قوانین هستی را كشف می‌كند و یا برای وی پرده از آنها به كنار می‌رود و بدو نموده می‌شود.
انسان در راه آشنائی با این بخش از قوانین هستی‌، بر دو وسیلۀ اساسی - نسبت به خود - ‌تكیه دارد و آنها مشاهده و تجربه‌اند. این دو وسیله هم در اصل خود، جزئی بوده و در نتائجی‌كه به بار می‌آورند نه نهائی و نه مطلق می‏‎باشند. بلكه بیشتر اوقات منتهی به ‌كشف گوشه‌هائی از قوانینی می‌شوند كه برای مدتهای مدیدی‌، كلّی بشمار می‌آیند... سپس این كشفیّات‌، جزئی و غیرنهائی و غیرمطلق خواهند گشت‌، زیرا راز هماهنگی میان همۀ این قوانین‌، راز قانون‌ كلّیی است‌ كه میان همۀ قوانین جزئی هماهنگی برقرار می‌سازد. این راز هم سر به مهر و نهان خواهد ماند، و نگرش جزئی نسبی بدان راه نمی‏برد، هر چند سالها و قرنهای بی‌شمار هم بر آن بگذرد... زیرا زمان عنصر نهائی در این جولانگاه نیست‌. بلكه زمان حد مقدور و مرز مشخص خود انسان است ‌كه بنا به حكم آفرینش خویش و برابر نقشی‌ كه در گسترۀ هستی بدو واگذار است‌، نصیب او می‏‎گردد. این نقش هم بسی جزئی و نسبی است‌. آنگاه نسبیّت مدت زمانی به میان می‌آید كه به همۀ جنس بشری سراسر كرۀ ‌زمین بخشیده شده است‌، و آن هم به جای خود جزئی و محدود است‌... بر این اساس است‌ كه جمیع ابزارهای شناخت و تمام نتائجی ‌كه بشر از راه این ابزارها بدان دست می‏‎یابد، در این دائرۀ جزئی نسبی محصور است‌.
در اینجا نقش پیغمبری و رسالت به میان می‌آید. نقش سرشت ويژه‌ای ‌كه خدا بدو آمادگی آسمانی عطاء فرموده است تا بتواند عمیقاً به آن قانون ‌كلی - ‌از راهی‌ كه هنوز ما به ماهیّت آن پی نبرده‌ايم اگر چه آثارش را درك‌ كرده‌ایم - ‌كه جهان بر آن استوار است‌، همنوا و همآوا بشود.
این سرشت ویژه‌ای ‌كه وح‍‍ی را دریافت می‌دارد، تاب دریافت آن را هم دارد، زیرا وی آمادۀ پذیرش آن بوده و می‌تواند پذیرایش‌ گردد. این سرشت‌، همان پیامی را دریافت می‌دارد كه جهان هستی دریافتش می‌دارد. چه این سرشت با قانون جهانیی پیوند مستقیم دارد كه جهان هستی را می‌گرداند... امّا اين سرشت ویژه‌، چگونه چنین پیامی را دریافت می‌دارد و با كدامین دستگاه پذیرایش می‌شود؟ ما برای اینكه بدان پاسخ دهیم‌، نیاز به این داریم همان سرشتی را داشته باشیم‌كه خداوند به بندگان گزیده‌اش عطاء فرموده است‌. و اینكه‌:
( اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ )‌.
خدا بهتر می‌داند كه پیام خویش را در كجا قرار می‌دهد (‌و به دست چه كسی می‌سپارد)‌.(‌انعام / ١24) 
پیغمبری ‌كار بزرگی است‌، بزرگتر از همۀ رازهای سترگی‌ كه درگسترۀ هستی است و بر دل می‌گذرد. 
همۀ پیغمبران بی‏گمان حقیقت «‌توحید» را درك‌ كرده و مأمور به تبلیغ آن بوده‌اند - بدینگونه‌كه افتادن پرتو قانون یگانه بر صفحۀ وجودشان ایشان را به سرچشمۀ یگانه‌ای رهنمود كرده است كه تعدّدپذیر نبوده و چندگانه نمی‌شود. زیرا اگر متعدّد و چندگانه می‌گردید، قوانین هم متعدّد و چندگانه می‌شدند، و پرتوی‌ كه بر صفحۀ وجود پیغمبران می‌افتد متعدّد و چندگان