در  هیچ  شرائطی  و  تحت  تأثیر  هیچگو‌نه  میل  و  رغبتی‌ که  عارض  نفسها  می‌گردد،  آن  چیز  از  خداوند  سبحان  پوشیده  و  پنهان  داشته  شود.  این  از  یک  سو،  از  سوی  دیگر،  لازم  است  بعد  از  جدائی  زن  و  شوهر  مدّت  معقولانه‌ای  باشد که  در  آن  ایشـان  عواطف  خویش  را  بیازمایند.  آخر  چه  بسا  در  اندرون  دلهایشان  رمقی  از  مودّت  و  محبّت  باقی  بوده  و  بتوان  آن  را  برگرداند،  و  عواطفی  مانده  باشد  و  بشود  آن  را  به  جوش  و  خروش  انداخت‌،  و  معانی  نهفته‌ای  باشد که  بر  آن  تمرّدی  و  اشتباهی  و  تکبّری  رفته  و  چیره  شده  باشد،  که  چون  خشم  فروکش‌ کند  و شعله  فرو  پژمرد  و  طوفان  نفس  از  موج  افتد  و  سكون  و  آرامش  خویش  را  بازیابد،  اسباب  و  عللی ‌که ‌کار  را  به  فراق  و  جدائی‌ کشانده  بود،  کوچک  و  ناچیز  جلوه‌گر  آید  و  معانی  و  مفاهیم  دیگری  و  اعتبارات  جدیدی  دیدار  بنماید  و  شور  سر  و  سوز  دل  او  را  از  نو  به  زندگی  امیدوار کند  و آن  را  از سر گیرد  و  بر  آن  شود که  خوشرفتاری ‌کند  و  وظائف  و  واجبات  را  رعایت  دارد  و  به ‌کانون  خانواده  عنایت  نشان  دهد.

طلاق‌،  مغبوض ترین  حلال  در  پیشگاه  خدا  است‌،  طلاق  یک  عمل  جرّاحی  نامبارکی  است  و  هنگامی  انـجام  می‌گیرد که  هر  نوع  معالجه‌ای  بیسود  و  بی‏فایده  باشد‌.[6]  

طلاق  نخست،  آزمونی  است ‌که  زن  و  شوهر  با  آن  پی  به  حقیقت  عواطف  و  احساسات  خود  می‏‎برند.  پس  اگر  در اثنای  عدّه  روشن  شد که  از  سرگرفتن  زندگی  ممکن  و  میسّر  است  و  می‌توانند  زندگی  زناشوئی  را  دوباره  بیاغازند،  راه  باز  است  و  برگشت  میسّر:

(وَبُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فِي ذَلِكَ إِنْ أَرَادُوا إِصْلاحًا)

شوهران  آنان  برای  برگرداندنشان  (‌به  زندگی  زناشوئی  و  از  سرگرفتن  آن‌)  در  این  (‌مدّت  عدّه  از  دیگران‌)  سزاوارترند،  در  صورتی  که  (‌شوهران  به  راستی‌)  خواهان  اصلاح  باشند  (‌و  نخواهند  به  همسران  خود  زیان  برسانند  و  خیانت  نمایند،  که  در  این  صورت  سر  و  کارشان  با  خدا  است‌)‌.

در  این  مدّت‌...  یعنی  در  زمان  انتظار  و  خویشتنداری ‌که  زمان  عدّه  است‌...  (‌شوهران  آنان‌،  برای  برگرداند‌نشان  سزاوارتر  از  دیگرانند)‌،  اگر  مقصود  و  منظورشان  از  این  برگرداندن  اصلاح  باشد،  و  قصدشان  به  زحمت  افکندن  و  رنج  دادن  همسران  نباشد،  و  نخواهند  ایشان  را  در  سرزمین  زندگی  پرخاری ‌دستبند  بزنند  و  به  غل  و زنجیر  کشند،  تا  بدین  وسیله  از  آنان  انتقام  بگیرند،  و  یا  بدان  خاطر  ایشان  را  برگردانند که  تا  نفس  مستکبر  و  مغرور  خود  را  ارضاء ‌کنند  و  از  این  راه  نگذارند  همسران  به  ازدواج  شوهران  ديگری  درآیند.

(وَلَهُنَّ مِثْلُ الَّذِي عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ )

برای  هـمسران  (‌حـقوق  و  واجباتی‌)  است  (‌که  باید  شوهران  اداء  بکنند)  همانگونه  که  بر  آنان  (‌حقوق  و  واجباتی‌)  است  (‌که  باید  همسران  اداء  بکنند)  بگونه  شایسته‌ای  (‌كه  برابر  عرف  مردمان  و  موافق  با  شریعت  اسلام  باشد  )‌.

و  برای  زنان  مطلّقه  حقوقی  در  این  حالت  است  همانگو‌نه ‌که  واجباتی  بر  آنان  است‌.  چه  ایشان  مکلّفند  که  انتظار  بکشند  و  آنچه  در  رحمهای  خود  دارند  پنهان  ننمایند.  و  شوهر‌انشان  هم  مکلّفندکه  نیّت  خویش  را  با  همسران  خود  به  هنگام  رجوع  پاک  دارند  و  نه  بدیشان  بخواهند  زیان  برسانند  و  نه  به  خود.  و  این  امر  علاوه  از  نفقه‌ای  است ‌که  در  برابر  نگهداری  عدّه  پـرداخت  می‌شود.

(وَلِلرِّجَالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَةٌ )

مردان  را  بر  زنان  برتری  (‌رعایت  و  حفاظت  در  امـور  خانوادگی‌)  است‌.

معتقدم‌که  این  برتری ‌که  در  این  سیاق  آمده  است‌،  مربوط  به  حق  مردان  در  امـر  برگشت  دادن  زنان  در  مدّت  عدّه  به  دامان  عظمت  و  حفاظت  خویش  باشد.  قرآن  این  حق  را  در  دست  مرد  قرار  دا‌ده  است  چون  او  کسی  است ‌که  طلاق  داده  است‌.  معقول  و  بخردانه  نيست  که  او  طلاق  بدهد  و  حق  مراجعت  به  زن  عطاء  شود!  و  این  زن  باشد که  به  سوی  مرد  رود  و  مرد  را  به  دامـان  عصمت  و  حفاظت  خویشتن  برگشت  دهد.  چنین  حقی  هم  حق  مسلّمی  است ‌که  سرشت  موقعیّت  آن  را  واجب  می شمارد  و  بر  آن  گواهی  دارد.  این  برتری  در  اینجا  مقیّد  است‌،  و  معنی  آن  مطلق  نیست  همانگونه ‌که  بسیاری  چنین  فهمیده‌اند،  و  در  موارد  نـامناسب  بدان  استشهاد  می‌جویند  و  در  غیر  جای  خود  آن  را  بکار  می‌برند.[7]

سپس  دنبالۀ  سخن  چنین  می‌آید:

(وَاللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ) (٢٢٨)

خداوند  با  عزّت  و  با  حکمت  است‌.

چنین  پیروی  نمایانگر  نیروی  خداوندی  است ‌که  این  احکام  را  بر  مردم  واجب  می‌گرداند،  و  همچنین  بیانگر  حکمت  آفریدگاری  است  که  در  واجب‌ گرداندن  آن  احکام‌،  حکمت  خویش  را  از  دیده  به  دور  نمی‌دارد  و  در  آنها  می‌گنجاند.  در  این  پیرو،  چیزی  نهفته  است ‌که  دلها  را  از کجروی  و  انحراف  بازداشته  و  آنها  را  در  برابر  فشار  هرگونه  عوامل  و  شرائط‌ گوناگون  زندگی  بر  صراط  مستقیم  نگاه  می‌دارد.

*
حکم  بعدی  مربو‌ط  به  تعداد  طلاقها،  و  حق  زن  مطلّقه  در  امر  تملّک  مهریّه‌،  و  حرام  بودن  بازپس‌ گرفتن  چیزی  از  آن  مهریّه  به  هـنگام  طلاق  است‌،  مگر تنها  در  یک  حالت‌:  و  آن  وقتی  است  که  زن  از  ازدواجی  که  بدان  دچار  آمده  است  ناخشنود  است  و  می‌ترسد که  اگر  بر  این  ازدواج  ناپسند  باقی  بماند  مرتکب ‌گناه  و  معصیتی گردد. اين حالت ، خُلع نام دارد، و زن در آن حرّيّت خويش را بازخريد می كند و در برابر پرداخت فديه ای آزادی خود را باز می يابد. 

(الطَّلاقُ مَرَّتَانِ فَإِمْسَاكٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسَانٍ وَلا يَحِلُّ لَكُمْ أَنْ تَأْخُذُوا مِمَّا آتَيْتُمُوهُنَّ شَيْئًا إِلا أَنْ يَخَافَا أَلا يُقِيمَا حُدُودَ اللَّهِ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلا يُقِيمَا حُدُودَ اللَّهِ فَلا جُنَاحَ عَلَيْهِمَا فِيمَا افْتَدَتْ بِهِ تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ فَلا تَعْتَدُوهَا وَمَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَأُولَئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ) (٢٢٩)

طلاق  دوبار  است‌.  (‌آن  طلاقی  که  حق  مـراجعت  در  آن  محفوظ  است‌.  بعد  از  دو  مرتبه  طلاق‌،  یکی  از  دو  کار  را  باید  کرد:‌)  نگهداری  (‌زن‌)  بگونۀ  شایسته  (‌و  عادلانه‌)  یـا  رها  کردن  (‌او)  با  نیکی  (‌و  بایستگی  و  به  دور  از  ظلم  و  جور.  بعد  از  طلاق  سوم‌،  حق  مراجعت  سلب  مـی‌شود  مگر  بعد  از  ازدواج  راستین  بـا  شـوهر  دیگری  و  وقـوع  طلاق  میان  او  و  شوهر  اخیر)‌.  و  برای  شما  حلال  نیست  که  چیزی  از  آنچه  (‌مهر  ایشـان  کرده‌اید،  یـا)  بـدیشان  داده‌اید  بازپس  بگیرید،  مگر  اینکه  (‌شـوهر  و  هـمسر)  بترسند  که  نتوانند  حدود  خدا  را  پابرجا  دارند، پس  اگر  (‌ای  گروه  مؤمنان‌)  بیم  داشتید  که  حدود  الهی  