 را  برایشان  در  تمام  زندگی  مشخّص  می‌گرداند.  چه  بسا  گاهگاهی  پـنهان  مـاندن  عقیده  یا  رکود  آن‌،  بسیاری  از  مردم  را گول  بزند  و گمان  ببرند  عقیده  یک  احساس  عارضی  و گذرائی  است ‌که  برخی  از  فلسفه‌های  فکری  یا  برخی  از  مکاتب  اجتماعی  می‌تواند  به  جای  آن  بنشیند  و  انسان  را  از  دین  بی‏نیاز  کند!....  ولی  این  اندیشه‌،  گمانی  بیش  نیست  و  بر  اثر  داشتن  اطلاع  اندک  از  حقیقت  نفس  انسانی  و  ارکان  و  اصول  آن  است‌.  و  اصلاً  خود  را  به  نادانی  زدن  دربارۀ  واقعیت  و  سرشت  این  نفس  است‌.

پیدایش  اوّلیّۀ‌ گروه  مؤمنان  و  پاگیری  نخستین  ایشان  در  مکّه  در  آغاز  کار  اجازه  نمی‌داد  که  انفصال  اجتماعی  کامل  و  قاطعی  انـجام  بگیرد  و  جامعۀ  اسلامی  نمی‌توانست  همچون  انفصال  حسّ  دینی  و  عقیدتی ‌که  در  درون  مسلمانان  تکامل  یافته  بود،  از  سایرین  بگسلد  و  ببرّد.  زیـرا  اوضاع  اجتماعی  نیازمند  زمان  و  سازماندهی  و  شخصیّت  اجتماعی  ایشان  همچون  شخصیّت  اعتقادی  آنان  ممتاز  و  مشخّص  گردد،  سازماندهی  جدید  راه  خود  را  در  پیش ‌گرفت‌،  و  این  آیه  نازل  شد.  این  آیه  به  مجرّد  نزول‌،  عقد  هر  نوع  ازدواج  جدیدی  را  میان  مسلمانان  و  مشرکان  تحریم  کـرد.  امّا  نکاحهای  قبلی  و  ازدواجهائی  راکه  پیشتر  انجام  پذیرفته  بود  و  عملاً دامنگیر  مسلمانان  شده  بود،  بجای  خود  باقی  گذارد،  تا  سال  ششم  هجری ‌که  آیۀ  دهم  سورۀ  ممتحنه  در  حدیبیّه  نازل  شد:

يا أيّهَا الّذينَ آمَنُوا إذا جاءكُمُ المؤْمناتُ مُهاجراتٍ فَامْتَحنوهُنّ . اللهُ أعْلَمُ بإيمانِهِنّ . فَإنْ عَلِمْتُمُوهُنّ مُؤمِناتٍ فَلا تَرْجِعُوهُنّ إلى الْكُفّار . لا هُنّ حِلًُ لَهُمْ وَلا همْ يَحلّونَ لَهُنّ ...وَلا تُمْسكُوا بِعِصَمِ الْكَوافِر . . .). 

ای  کسانی  که  ایمان  آورده‌اید  هنگامی  که  زنان  مؤمن  په  سوی  شما  مهاجرت  نمودند،  ایشان  را  بیازمائید.  خداوند  بر  (‌حقیقت‌)  ایمان  ایشان  آگاه‌تر  است‌.  پس  اگر  چنین  دریافتید  که  ایشان  زنان  مؤمنی  هستند  آنان  را  به  سوی  کفّار  برمگردانید.  نه  ایشان  (‌یعنی  زنان  مؤمن‌)  برای  آنان  (‌یعنی  مردان  کافر)  حلال  هستند  و  نه  آنان  (‌یعنی  مردان  کافر)  برای  ایشان  (‌یعنی  زنان  مؤمن‌)  حلال  می‌باشند  ...  و  به  ازدواج  با  زنان  کافر  (‌ماندگار  در  دیار  شرک  یا  متعلّق  بدانجا)  تن  در  ندهید  .... (‌ممـتحنه/10)    بدین  وسیله  آخرین  پیوندهای  موجود  میان  اینان  و  آنان  پایان  گرفت‌.  دیگر  ازدواج  مرد  مسلمان  با  زن ‌کافر،  و  مرد کافر  با  زن  مسلمان  تا  به  ابد  حرام  شد.  حرام  شد که  ازدواجی  میان  دو  دلی  کـه  بر گرد  عقیده‌ای  جمع  نمی‌گردند  پیوند  برقرار  سازد.  ازدواج  در  چنین  شرائطی  پیوند  نادرست  و  سست  و  لرزانی  است‌.  چنین  همسر  و  شوهری  در  دو  راهۀ  خداشناسی  به  هم  نمی‌رسند  و  راه  به  سوی  الله  ندارند،  و  پیوند  زندگی  ایشان  برابر  برنامه  خداوند  و  موافق  با  دستور  او  نیست‌.  پـروردگاری  که  انسان  را  کرامت  نهاده  است  و  او  را  از  مرتبۀ  حـیوان  فراتر  برده  است  و  بر  آن  برتری  داده  است‌،  می‌خواهد  این  پیوند  به  خاطر  میل  و  آرزوی  حیوانی  وکشش  و  جهش  شهوانی  نباشد.  بلکه  می‌خواهد  چنین  پیوندی  را  بالاتر  و  بالاتر  ببرد  تا  آنگاه‌ که  آن  را  در  اوج  آسمانها  به  خود  می‌رساند،  و  پیوند  زناشوئی  را  با مشیّت  و  روشی‌ ربط  دهد که  خالق  جهان  برای‌ رشد زندگی  و  پاکی  آن  در  مدّ  نظر  دا‌رد.مقدمه‌ي مؤلف

در سایه‌ي قرآن
زندگی در سایه قرآن نـعمتی است‌. نـعمتی که ارج و ارزشش را نمی‌شناسد جزکسی ‌که آن را خود چشیده باشد. نعمتی است ‌که بر عمر می‌افزایـد و پـاکیزه و مبارکش می‌گرداند.
ستایش خدای راکه بر من بنده ناچیز مـنت نـهاد تـا روزگاری در سایه قرآن بيارامم و مزه نعمتی را بچشم که در زندگی هرگز نچشیده بودم. در ایـن مدت از حلاوت نعمتی برخوردار بودم‌که عمر را افزون‌کند و آن را مبارک و منزه دارد.
می‌دیدم‌که پروردگار سبحان‌، به وسـیله ایـن قرآن چگونه با من بنده‌ کوچک و ناچیز به سخن می‌پردازد. راستی برای انسـان چه بـزرگداشـتی بالاتر از ایـن بزرگداشت آسمانی و بزرگ است‌؟ این قرآن تـا چه اندازه عمر را افزون‌کند؟ پروردگار انسان چه مقام و منزلت بزرگ به وسیله ایـن قرآن به انسـان عطاء فرموده است‌؟
در سایه قرآن‌، مدت روزگاری آرمیده بودم و از آن اوج به جهالتی می‌نگریستم‌که در پـهنه زمـین موج می‌زد. می‌دیدم‌که ساکنان آن به چه چیزهای بی‌ارزش و نـاچیزی عشق می‌ورزند و در راه آن بکوشش می‌پردازند.
می‌دیدم این جاهلان‌، شیفته و دلباخته معلوماتی هستند که به شناخت و اندیشه واهی و تلاشهای پوچ‌کودکان می‌مانست‌. چون مرد بزرگسالی بودم که به کارهای بیهوده اطفال بنگرد و تکاپوی ایشان را زیر نظر داشته باشد و به‌گفتارگنگ آنان‌که تازه زبان گرفته‌انـد و حروف را عوضی ادا می‌نمایندگوش فرا داده باشد ... در شگفت بودم‌که مردم را چه خبر است‌؟ چرا در لجنزار سیاه و باتلاق وباخیز فرو رفته و اقامت گزیده‌اند و برای نجات خود به ندای آسمانی و عظیمی گوش فرا نمی‌دهندکه ایشان را فرا می‌خواند، ندائی‌که  عمر را افزون و مبارک و پاک می‌گرداند؟
در سایه قرآن‌، مدتی با این انـدیشه بزرگ‌کامل و شاملی‌که وجود را ارزش می‌دهد و آن را پاک و منزه می‌گرداند و همه جهان و از جمله انسـان را تکامل می‌دهد و به سوی هدف نهائی بالا می‏‎برد آشنا گشتم‌. این اندیشه بزرگ را وقتی‌که با اندیشه‌های‌کوتاه‌بین و نادانی‌که بشریت در آن دست و پا می‌زد و در شرق و غرب و شمال و جنوب با آن می‌زیست مقایسه می‌کردم‌، از خود می‌پرسیدم‌: چگونه انسانیت در ایـن باتلاق گندیده وگودال تاریک می‌زید، در حالی‌که در کنار او، این چراگاه و چمنزار دلربا و آبشخور زلال و باصفا و مکان بس بلند و نورتابان و رخشان است‌؟ 
در سایه قرآن‌، می‌دیدم که میان انسان‌، همانگو‌نه که خدایش خواسته‌، و میان این جهانی که پـروردگارش آفریده‌، همنوائی و هماهنگی استوار و زیبائی برقرار است‌. وقتی‌که با دقت بیشتر نگاه می‌کردم‌، می‌دیدم‌که فساد و تباهی و جنگ و آشوبی‌که بشریت در منجلاب آن غوطه‌ور است به علت انحراف از قوانین جهانی‌، و برخورد تعالیم فاسد وبدکرداری است‌که دیگران بر او دیکته‌کرده با سرشتی‌که او را خدایش بر آن سرشته است‌. به خود می‌گفتم‌: کدام اهریمن پست و نابکاری است‌که او را بدین راه انداخته است و به سوی چنین دوزخی کشانده است‌؟

فسوسا و دریغا بندگان را !!!
در سایه قرآن می‌دیدم‌،‌که وجود چه از نظر مـاهیت و حقیقت درونی و چه از لحاظ اندازه زوایـا و جوانب بیرونی، بسیار بزرگتر از آن است‌که مشاهده می‌گردد. چه وجود عبارت است از دنیای پیدا و دنیای ناپیدا نه اینکه تنها دنیای پیدا. خیر بلکه دنیا 