ن  است‌.  چه  عقيدۀ  موجود  در  اينجا  راه  زندگي  و نظام  آن  را كاملاً  مشخص  و  دقيقاً  معيّن  ميدارد:
(اللَّهُ لا إِلَهَ إِلا هُوَ )
جز  خدا  خدائي  نيست‌...
هيچ  انبازی  در  الوهيّت  ندارد...  (‌ ألْحَیُّ‌)  ...  زنده  است  ...  كسی  است ‌كه  متّصف  به  حقيقت  حيات  ذاتی  بدور  از  هر  نوع  قيد  و  قيودی  است  و  در  صفتش  همساني  ندارد...  (‌الْقَيُّومُ‌ء‌)‌  ...  متصرّف  در  همۀ  كار  و بار  جهان  است‌...  كسی  است‌ كه  هر  نوع  حياتی  پا بر جا  بدو  است  و  هـر  هستی  و  وجودی  از  او  سرچشمه  ميگيرد.  و كسي  است  كه  بر  هر نوع  زندگي  و  بر هر  نوع  بودنی  سرپرستی  و  نظارت  دارد.  هيچ  نوع  زندگی  در  اين  جهان  و  هيچ  نوع  هستی  در گسترۀ ‌كائنات  پديدار  و  ماندگار  نميگردد  مگر  بدو.
اين  دو  راهۀ  جدائی  جهان  بيني  و  اعتقاد  است  ميان  اختصاص  صفت  الوهيّت  به  خدای  سبحان،  و  ميان  آن  همه  تو‌ده‌های  رويهم  انباشتۀ  جهان  بينيهای  جاهلی،  خواه  جهان‌بينيهای ‌كافران  -  بدان  روزگار  در  جزيرةالعرب  -  باشد،  و  خواه  جهان  بينيهاي  يهوديان  و  مسيحيان‌،  بويژه  جهان‌بيني  مسيحيان‌.
قرآن‌ از  يهوديان  حكايت  ميدارد  كه  آنان  ميگفتند:  عُزَيْر  پسر  خدا  است‌.  هـمانگونه ‌كه  آنـچه  را  كه  يهوديان  امروزه  (‌كتاب  مقدّس‌)  می‌نامند  كج  انديشي  و انحرافی
  را  نگاشته  است‌ كه  متضمّن  همچون  چيزی  است‌.  چنانكه  در  سفر  پيدايش،  فصل  ششم  آمده  است‌.[4]
و  امّا  انحرافات  تفكّرات  مسيحيان  را  قرآن  اين  چنين  روايت  ميدارد:
(إنّ الله ثالِثُ ثَلاثةٍ )[5] 
بيگمان  خداوند  سومين  (‌اقنوم  از  اقانيم‌)  است‌...
يا  ميگفتند،  (‌انَّ ‌اللهَ ‌هُوَ  الْمسيحُ ‌ابْنُ مَرْيَمَ)[6] 
 ...  بيگمان  مسيح  پسر  مريم‌،  خدا  است‌...  و  همچنين  علاوه  از  خدا،  مسيح  و  مادر  او  را نيز  خدايان  جداگانه‌ای  ميدانستند[7]. 
همچنين  علاوه  از  خدا،‌ كشيشان  و  راهبان  خود  را  هم  پروردگاران  خويش  مي‌شمردند.[8]
دركتاب  (‌دعوت  به  اسلام‌)  نوشتۀ  آرنولد،  مقداری  از  اين  انديشه‌های  ناروا  ذكر  شده  است‌.
(  ژوستنيان  صد سال  پيش  از  فتوحات  اسلامی  توانست  امپراطوری  رومانی  را  وحدت  بخشد.  ليكن  پس  از مرگ  او  بزودی  چنين  وحدتی  از  هم  پاشيد،  و  نيازمند  آن‌ گرديد كه  حسّ  مشترك  ملّي‌،  ميان  ولايتها  و  پايتخت  دولت  پيوند  برقرار  سازد.  اما  هر  قل ‌كو‌شش  و  تلاش  زيادی  از  خود  نشان  داد،  ولی  موفّق  نشد كاملاً  سرزمين  شام  را  با  حكومت  مركزی  پيوند  دهد.  و  هر حيله  و  وسيله‌ای ‌كه  در  راه  اتّحاد  مردمان  بكار  برد،  از  بخت  بد،  به‌ جای  زدودن  اختلاف‌،  به  پراكندگی  بيشتر  انجاميد.  چنين  ديد كه  در  آنجا  چيزی  جز  عواطف  دينی  نميتواند  جاي  حسّ ‌نژادپرستی  را  بگيرد.  بدين  سبب ‌كوشيد  تا  با  تفسير  و توجيهی ‌كه  از  عقيده  مينمايد  نفسها  را  آرام‌ كند  و  جلو  دشمنانگيهائي  را  بگيرد كه  بعدها  ممكن  است  ميان  طوائف  متخاصم  آتش  جنگ  را  شعله‌ور  سازد.  همچنين  خواست  كساني  را كه  بر دين  شوريده  بودند،  با  كليسای  ارتودوكس  آشتی  دهد،  و  آنان  را  با  حكومت  مركزی  متّحد  گرداند...  كنگرۀ  خلقيدونی  در  سال  451  ميلادی  اعلام ‌كرد كه  بايد  اعتراف  نمود كه  مسيح  در  دو  سرشت  جلوه‌گر  ميشود  و  ميان  آن  دو،  هيچگونه  آميزشی‌،  تغيّری‌،  انفكاكی‌،  و  انفصالی  انجام  نمی پذيرد.  و  به ‌سبب  اتّحادشان‌،  اختلافشان  از  ميان  برنمی‌خيزد.  
بلكه  شايسته  است  هر  يك  از  آن  دو  سـرشت‌،  همۀ  ويژگيهاي  خويش  را براي  خود  حفظ‌ كند،  و  در  اقنوم  واحدی  و  جسم  واحدي ‌گرد  آيد.  نه  همانگو‌نه‌ كه  اگر  به ‌صورت  منفك  يا  منفصل  در  دو  اقنوم  ميبود.  بلكه  مجتمع  در  اقنوم  واحدي  بوده‌ كه  عبارت است  از  پسر  و  خدا  و كلمه  ...  ليكن  يعقوبيان  بيانيۀ ‌اين ‌كنگره  را  مردود  دانستند،  و  در  بارۀ  مسيح  جز  سرشت  واحدی  را  نپذيرفتند،  و گفتند،  مسيح  آميزه‌ای  از  اقنومها  است‌،  و  همۀ  صفات  خدائی  و  انسانی  را  دارا  است‌.  ولی  ماده‌ای  كه  چنين  صفاتی  را  دربر  مي‌گيرد،  دوگانگی  نداشته  و  يكي  بيش  نبوده  است‌.  و  بلكه  وحدتی  است  مركب  از  اقنومها...  اين  ستيز  و  جدال  نزديك  به  دو  قرن  از  زمان  ميان  پيروان  ارتودوكس  و  ميان  يعقوبيانی  بر دوام  بود كه  مخصوصاً  در  مصر  و  شام  و كشورهای  خارج  از  سلطۀ  امپراطوری  بيزانس  يعنی  روم  شرقی‌،  رونق  و  برو  و  بيائی  داشتند،  ميان  آنان  آشتی  دهد.  چه  در  حين  اينكه  مي‏‎بينيم  اين  مذهب  از يك  سو  به  وجود  دو  سرشت  اعتراف  دارد،  از  سوی  ديگری  متمسّك  به  وحدت  اقنوم  در  حيات  بشری  مسيح  است‌.  زيرا  مسيح  واحدی كه  وی  پسر  خدا  بشمار  است‌،  با  نيروی  الهی  انسانی  واحدی‌،‌  جنبۀ  بشری  و جنبۀ  خدائی  را  تحقّق  مي‏بخشد.  معنی  چنين  سخنی  اين  است‌ كه  بجز  ارادۀ  واحد  موجود  در  كلمۀ  مجسّم‌،  چيز  ديگری  وجود  ندارد... ليكن  هرقل  به  همان  سرنوشتی  دچار  شد كه  بسياری  از  مردمانی  بدان  دچار  آمده‌اند كه  خواسته‌اند  ستونهای  صلح  و  صفا  را  پابرجا  دارند.  يعنی  نه  تنها  جدال  و  ستيزه‌ بار  ديگـر  به  صورت  بس  شديدتری  درگرفت‌،  بلكه  خود  هرقل  هم  تكفير  شد  و  مهر  بی‌دينی  خورد،  و  بطور  يكسان  در  معرض  دشمنانگي  هر  دو  دسته  قرار گرفت‌.[9]
همچنين  محقّق  مسيحی  ديگری  بهنام  (‌كانون  تايلور)  در  بارۀ حالت  مسيحيان  شرق  به‌ هنگام  بعثت  محمّدی  ميگويد:
(  مردمان  در  واقع  مشركاني  بودند كه ‌گروهی  از شهيدان  و  پاكان  و  فرشتگان  را  مي‌پرستيدند)‌...[10]
از  اين  سو  قـرآن  هم ‌كجرويهای  عقائد  مشركان  را  برمي‌شمرد  و  بيان  ميدارد كه  ايشان  پريان  و  فرشتگان  و  خورشيد  و  ماه  و  بتان  را  پرستش  ميكردند.  و كمترين  كجروی  و ا‌نحرافی ‌كه  از  عقائد  آنان  ميتوان ‌گفت  اين  بو‌د  كه  ميگفتند:
(ما نَعْبُدُهُمْ إلّا لِيُقَرّبُونا إلَى اللهِ زُلْفى)... 
آنها  را نمی‌پرستيم  مگر  بدان  خاطر  تـا  ما  را  به  خدا  نزديك  و  نزديكتر  كنند...
اين  توده‌های  انباشته  از  انديشه‌های  تباه  و  كجروی  كه  اشارۀ  گذرائي  بدانها كرديم‌،  اسلام  آمده  است  -  در  اين  سوره  -  تا  آشكارا  و  روشن  و  بي‌پرده  و  قاطعانه  آنها  را  بيان  دارد:
(اللَّهُ لا إِلَهَ إِلا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ) (٢)
جز  خدا  خدائي  نيست  و  او  زنده  (‌بخود)  و  متصرّف  (‌در  كار  و  بار  جهان‌)  است‌...
اين  دو  راهۀ  جدائی  در  جهان  بيني  و  اعتقاد  است‌...  همانگونه ‌كه  دو  راهۀ  جدائي  در  زندگی  و  رفتار  است‌.  كسی ‌كه  شعور  او  لبريز  از  وجود  خدای  يگانه  است ‌كه  بجز  او  خدائی  نيست‌،  و  زندۀ  يگانه‌اي  است ‌كه  جز  او  كسي  زنده  نيست‌،  و متصرّفي  است‌ كه  هر  نوع  زندگاني  و  حيات  ديگري‌،  و  هرگونه  وجود  و  بودی،  بدو  برپايند  و  برجايند،  و  همچنين  او  است ‌كه  بر  هر  زنده‌ای  و  هر  وجودي  قيمومت  و  نظارت  دارد.
كس