د‌ه  بود که  آن  را  تا  دو  شب  راه  نرود  باز  ننماید.  وقتی  آن  را گشود  دید  که  نوشته  است‌:

(إذا نَظَرْتَ في كتابي هذا فَامض حتّى تَنْزلَ بَطْنَ نَخْلَة - بَيْنَ مَكّةَ والطّائف - تَرَصّد بها قُريْشاً وَتَعْلَمُ لَنا مِنْ أخْبارهم . . وَلا تُكْرهَنّ أحَداً عَلىَ المسير مَعَكَ مِنْ أصحابِكَ) 

هر  گاه  به  این  نامه‌ام  نظر  افکندی  برو  تا  در  وادی  نخله  -  میان  مکّه  و  طائف  -  فرود  می‌آئی‌،  در  آنجا  قریشیها  را  می‌یابی  و  ما  را  از  اخبارشان  مطّلع  خواهی  کرد  ...  البتّه  کسی  از  یاران  خـویش  را  وادار  بــه  رفتن  بـا  خود  نمی‌سازی‌.

این  واقعه  پیش  از  جنگ  بزرگ  بدر  بود.  وقتی‌ که  عبدالله  پسر  جحش  نامه  را  دید گفت‌:‌ گوش  به  فرمان  و  فـرمانبردارم‌!  سپس  به  یاران  خود  گفت‌:  رسول  خدا صلّی الله عليه وآله وسلّم ‌  مرا  فرمان  داده  است ‌که  راه  بروم  تا  به  وادی  نخله  می‌رسم  و  در آنجا  قریشیها  را  بپایم  تا  خبری  از  آنان  برای  او  ببرم.  و  نهی  فرموده  است  از  اینکه‌ کسی  از  شما  را  وادار  به  رفتن‌ کنم‌.  پس  هر که  از  شما  جویای  شهادت  است  و  بدان  عشق  می ورزد  با  من  رهسپار  شود  و  هر که  دوست  ندارد  برگردد،  چه  من  برابر  فرمان  رسول  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم ‌خواهم  رفت‌.  او  راه  افتاد  و  یارانش  با  او  راه  افتادند  و كسی  از  ایشان  عقب  نماند.  به  سرزمین  حجاز  رسیدند.  د‌ر  یکی  از  راهها  شتری  از  آن  سعد  پسر  ابی  وقاص  و  عتبه  پسر  غزوان رضی الله عنهُ گم  شـد.  از گروه  عبدالله  پسر  جحش  دو  نفر  عقب  ماندند  تا  در  پی  شتر  بگردند  و  آن  را  بیابند  و  شش  نفر  باقیمانده  راه  افتادند.  زمانی ‌که  در  وادی  نخله  بسر  می‏بردند  کاروانی  که  متعلّق  به  قریشیها  بود  و  مال‌التجاره  بر  پشت  داشت‌،  از  آنجا گذشت‌.  در  این ‌کاروان  عمرو  پسر  حضرمی  و  سه  نفر  دیگر  بودند.  سریّۀ  عبدالله  پسر  جحش‌،  عمرو  پسر  حضرمی  را کشتند  و  دو  نفر  دیگر  را  دستگیر کر‌دند  و  چهارمی  فرار کرد  وکاروان  به  غنیمت‌ گرفته  شد.  سریّۀ  عبدالله  پسر  جحش  فکر  می‌کرد که  آن  روز  آخرین  روز  ماه  جمادی‌الآخر  است‌،  لیکن  روز  اوّل  رجب  بود  و  ماههای  حرام  فرا  رسیده  بود که  عربها  آنها  را  بزرگ  می‌داشـتند،  و  اسلام  نيز  آنها  را  بزرگ  داشت  و حرمتشان  را  محفوظ  نمود  ...  هنگامی‌ که  سریّۀ  برگشت  و کاروان  و  دو  نفر  اسیر  را  به  پیش  رسول  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم   برد،  فرمود:

(ما أمَرْتُكُمْ بِقتالٍ في الشّهْر الْحَرام). 

من  به  شما  دستور  هیچ  نوع  جنگی  را  در  ماه  حرام  نداده  بو‌دم‌.

پس‌ کاروان  و  دو  اسیر  را  نگاه  داشت  و  از  اینکه  چیزی  از  آن  برگیرد  خودداری  ورزیـد.  وقـتی ‌که  رسول  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  چنین  فرمود،  عبدالله  پسر  جحش  و  یارانش  از کردۀ  خود  پشیمان  و  دستپاچه  شدند،  و گمان  بر‌دند که  دچار  هلاکت  گشته‌اند،  و  برادران  مسلمانشان  در  آنچه  کرده  بودند  سرزنششان  می‌کردند  و  بر  ایشان  می‌تاختند.  قریشیها  هم ‌گفتند:  محمّد  و  یارانش  ماه  حرام  را  حلال  شمرده‌اند  و  در  آن  خونر‌یزی  نموده‌اند  و  مال  و  دارائی  را  به  تاراج  برده‌اند  و  مردمان  را  به  اسارت ‌گرفته‌اند.  یهودیان  نیز  این  را  برای  خود  به  فال  نیک  می‌گرفتند  و  علیه  محمّد  از  آن  استفاده  می‌کردند  و  می‌گفتند:  ...  عمرو  پسر  حضرمی  را  واقد  (‌آتش  افروز)  پسر  عبدالله‌ کشت  ...  عمرو:  یعنی  جنگ‌،  عمران  و  آبادانی  یافت‌.  حضرمی‌:  یعنی  جنگ  حضور  یافت‌،  و  واقد  پسر  عبدالله‌:  یعنی  جنگ  وقود  (‌افروزینه‌)  یافت‌.

تبلیغ  مسموم  وگمراهساز  بر  این  منوال  و  با  روشهای  مکّارانه‌ای  که  در  محیط  عربی  رواج  و  خریدار  داشت  راه  خود  را  در  پیش ‌گرفت  و  بیانگر  این  بود که  محمّد  و  یارانش  مظهر  تجاوزگریند  و  مقدّسات  عرب  را  لگدمال  شکنند،  و  اگر  مصلحت  باشد  مقدّسات  ایشـان  را  هم  زشت  و  نادیده  می‌گیرند.  تا  آنگاه‌ که  این  نصوص  قرآنی  نازل  شد  و  جلو  هر  سخنی  را گرفت  و  با  حق  و  حقیقت  دربارۀ  چنان  رخداد  و  واقعیتی  داوری ‌کرد  و  جنجال  را  فیصله  بخشید.  پس  رسول  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  ‌دو  اسیر  و  غنیمت  را  تصرّف  فرمود:

(يَسْأَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرَامِ قِتَالٍ فِيهِ قُلْ قِتَالٌ فِيهِ كَبِيرٌ )

از  تو  دربارۀ  جنگ  کردن  در  ماه  حرام  می‌پرسند.  بگو:  جنگ  در  آن  (‌گناهی‌)  بزرگ  است‌.

آیۀ  فوق  نازل  شد  و  حرمت  ماه  حرام  را  اعلان  داشت‌،  و  بیان ‌کرد که  جنگ  در  آن‌ گناه  بزرگی  است‌،  بلی.  ولیکن‌:  

(وَصَدٌّ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَكُفْرٌ بِهِ وَالْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَإِخْرَاجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَكْبَرُ عِنْدَ اللَّهِ وَالْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ) 

جلوگیری  از  راه  خدا  (‌که  اسلام  است‌)  و  بـازداشـتن  مردم  از  مسجدالحرام  و  اخراج  ساکنانش  از  آن  و  کفر  ورزیدن  نسبت  به  خدا،  در  پیشگاه  خداوندگار  مهمتر  از  آن  است‌،  و  برگرداندن  مردم  از  دین  (‌با  ایجاد  شبهه‌ها  در  دلهای  مسلمانان  و  شکنجۀ  ایشان  و  ...)  بدتر  از  کشتن  است‌.

حقّاً  مسلمانان  جنگ  را  آغاز  ننموده  بودند،  و  ایشان  تجاوز  را  شروع  نکرده  بودند.  بلکه  آغازکنندگان  خود  مشرکان  بودند.  آنان  بودند که  راه  خدا  را  سدّ  می‌کردند  و  مانع  پذیرش  و گسترش  اسلام  می‌شدند،  و  نسبت  به  خدا  و  مسجدالحرام  کفر  می‌ورزیدند.  به  هر گناه  کبیره‌ای  دست  می‌یازیدند  تـا  مردمان  را  از  راه  خدا  بازدارند.  خودشان  در  حق  خدا  کفر  می‌ورزیدند  و کاری  می‌کردند که  مردم  نیز  چنین  کنند.  در  حق  مسجدالحرام  هم‌ کفر  می‌ورزیدند.  حرمت  آن  را  می‌شکستند  و  قداستش  را  نادیده  می‌انگاشتند.  در  مدت  ١٣  سال  پیش  از  هجرت  مسلمانان  را  در  آنجا  شکنجه  می‌دادند  و  آنان  را  از  دینشان  برمی‌گرداندند.  ساکنان  آنجا  را  از  منزل  و  مأوی  و  خانه  و کاشانه  بیرون  می‌راندند.  در  صورتی ‌که  می‌دانستند که  آنجا  حرمی  است‌ که  خداوند  آن  را  محل  امن  و  امان ‌گردانده  است‌،  لیکن  به  حرمت  و  قداست  آن  توجّه  نمی‌کردند  و  ناشایستها  می‌نمودند.

گناه  بیرون  کردن  اهالی  و  ساکنان  مسجدالحرام  از  آنجا  در  پیشگاه  خداوند  بزرگتر  از گناه  جنگیدن  در  ماه  حرام  است  ...  گناه  برگرداندن  مردمان  از  دینشان  در  پیشگاه  خدا  از گناه  کشتن  بزرگتر  است‌.  مشرکان  این  دو گناه  کبیره  را  مرتکب  شده  بودند  و  دلیل  و  برهانی‌ که  بر  حفاظت  حرمت  بیت‌الحرام  و  حرمت  ماه  حرام  اقامه می‌کردند  و  ادعاء  داشتند که  احترام  و  قداست  آن  دو  را  نگهداری  نموده‌اند،  پوچ  و  نادرست  بود.  قرآن  روش  مسلمانان  را  در  دفع  تجاوز  این  متجاوزان  بر  مقدّسات  روشن  نمود.  متجاوزانی ‌که  از  مقدّسات  هر  وقت‌ که  می خواستند  پرده‌ای  جلو  خود