مندی  از  واحدهای  جامعۀ  مسلمان  را  دربرگیرد،  جامعه‌ای‌ که  در  آن  همگان  با  هم  ارتباط  محکم  و  پیوند  ناگسستنی  دارند.

بعد  از  آنکه  آنچه  در  دست  دارد  از  اینان  و  از  آنان  اضافه  شد  -‌البته  بعد  از  رسیدن  به  خود  و  برآوردن  نیاز  خـویش  -  اسـلام  دست  او  را  می‏‎گیرد  و  به  سوی  دسته‌های  مختلف  جوامع  بشری  رهنمودش  می‌سازد  تا  بر  آنان  ببخشاید.  دسته‌ها  و گروههائی ‌که  به  سبب  ضعف  حال  و  تنگی  مجالشان‌،  عاطفۀ  جوانمردی  و  عاطفۀ  مهربانی  و  عـاطفۀ  همدردی  هـمنوعان  خود  را  بر  می‌انگيزند  ...  پیشاپیش  اینان  یتیمان ‌کوچک  و  ضعیف  می‏‎باشند.  به  دنبال  آنان  بیچارگانی  هستند که  آنچه  را که  باید  برای  خرج  و  نفقۀ  خویش  داشته  باشند  بدست  نمی‌آورند،  لیکن  با  وجود  این  ساکت  و  خاموش  می‌مانند  و  برای  حفظ  کرامت  انسانی  خود  از  مردمان  یاری  نمی‌طلبند  و  دست‌ گدائی  و  نیاز  به  سوی  کسی  دراز  نمی‌کنند.  بعد  از  اینان  واماندگان  در  راه  می باشند.  آنان ‌کسانی  هستند که  چه  بسا  مال  و  دارائی  داشته  باشند،  ولی  از  آن  دور  افتاده‌اند  و  فاصله‌های  زمانی  و  مکانی  ا‌یشان  را  از  دسترسی  به  مال  و  منال  خویش  بدور  داشته  است  -  چنین ‌کسانی  در  میان ‌گروه  مسلمانانی ‌که  از  مکّه  هجرت‌ کرده  بودند  و  همه  چیز  خود  را  پشت  سر  خویش  بجای ‌گذارده‌،  فراوان  بودند  -  همۀ  اینها  اندامهای  جامعه‌اند،  و  اسلام  ثروتمندان  را  به  بذل  و  بخشش  بر  ایشان  رهنمود  می‌نماید  و  با  احساسات  پاک  و  فطر‌ت  زیبائی ‌کـه  در  ایشان  ایجاد  می‌سازد  و  به  جوش  و  خروش  می‌اندازد،  آنان  را  به  سوی  چنین  مستضعفانی  می‌کشاند،  و  در نتیجه  اسلام  به  همۀ  اهداف  خویش  آهسته  و  آرام  و در کمال  صلح  و  صفا  دست  می‏‎یابد.  نخست  به  تزکیۀ  نفسهای  بخشندگان  دستیابی  حاصل  می‌کند.  چه  این  نفسها  با طیب  خاطر به  بذل  و  بخشش  چیز‌های  پاکیز‌ه  دست  یـازیده‌اند  و  از  بخششی‌ که ‌کرده‌اند  خشنود  و  هدفشان  از  بذل  و  بخشش  رو  به  خدا  رفتن  و  بدون  ناراحتی  و دلتنگی  به  آستانه‌اش  روی  آوردن  است‌.  هدف  دومی  که  اسلام  بدان  می‌رسد  عبارت  از  دادن  مال  بدان  نیازمندان  و  تأمین  معاش  ایشان  است‌.  سومین  هدفی‌ که  اسلام  بدان  دست  می‌یابد  اتحاد  دادن  و  تجمّع  بخشیدن  به  مردمان  و  ایجاد  ضمانت  اجتماعی  و  مسؤولیت  مشترک  در  میان  آنان  است‌،  بدون  آنکه  زیان  و  دلتنگی  به  میان  آید  ....  و  این‌،  رهبری  دقیق  و  آسایش  بخشی  است  و  به  هر  چه  بخواهد  می‌رسد،  و  هر  نوع  خیر  و  خوبی  را  بدون  ظلم  و  جور  و  دروغ‌پردازی  و  زورگوئی  محقّق  می‌دارد  و  فرا  چنگ  می‌آرد.

آنگاه  همۀ  اینها  را  با  افق  اعلی  و  عالم  بالا  پیوند  می‌دهد،  و  در  دل  احساس  پیوند  با  خدا  را  بر  اثر  بـخششی‌ که  می‌کند  بجوش  و  خروش  می‌اندازد،  و  دل  را  متوجّه  این  نکته  می‌سازد که  در  آنچه  می‌کند  و  در  هر  نیّت  و  احساسی ‌که  بدان  می‌گذرد،  پیوند  خویش  را  با  خدای  خویش  استوار  می‌دارد  و  آفریدگار  هم  از کردار  و گفتار  و  پندارش  آگاه  است‌:

(وَمَا تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ) (٢١٥)

هر  کار  نیکی  که  می‌کنید  خداوند  از  آن  آگاه  است‌.

خدا  به  آن‌ کاری ‌که  می‌کنید  آگاه  است‌،  و  از  انگیزۀ  آن  آگاه  است‌،  و  از  نیّت  و  قصدی‌ که  با  آن  همر‌اه  است  آگاه  است  ...  پس  آنچه  می‌کنید  هدر  نـمی‌رود  و  ضـایع      نمی‌شود.  چه  به  حساب  خدا  منظور  شده  است  و  در  آن  چیزی ‌کم  و کاست  نمی‌گیرد  و گم  نـمی‌شود.  به  دفتر  حساب  خدائی  رفته  و  واریز  شـده  است‌ که  چیزی  از  مردم  نمی‌کاهد  و  بر  ایشان  ستمگری  نمی‌کند.  خدائی  است  که  ریاکاری  و  نیرنگ‌بازی  از  ساحت  مقدّس  او  دور  است‌...

بدین  وسیله  اسلام  دلها  را  آرام  آرام  به  افق  اعلی  و  عالم  بالا  می‌رساند  و آنها  را  با  نرمش  و  سازش  نه  با  تکلّف  و  زور  به  درجۀ  پاكی  و  وارستگی  و  یکرنگی  با  خدا  می‌کشاند...  این  روش  تربیتی  خدای  دانا  و  آگاه  است‌ که  آن  را  وضع  می‌کند،  و  نظامی  را  بر  آن  پا  بر  جای  می‌دارد که  دست  انسان  را  می‌گیرد  و  هـمانگونه  به  انسان  می‌نگرد که  هست‌،  و  به  او  از  همان  جائی ‌که  دارد  می‌پردازد  سپس  او  را  به  آفاق  و  اقطاری  می‌رساند که  بشریّت  بدون  چنین  وسیله‌ای  هرگز  بدان  نـمی‌رسد،  و  هیچ ‌وقت  هم  بدان  نرسیده  است  مگر  آنگاه ‌که  بر  این  روش  بوده  است  و  در  این  مسیر گام  برداشته  است‌.  

*کار  در  فرضیّۀ  حهاد  نیز که  در  روند گفتار  بعد  از  سخن  از  انفاق  می‌آید،  بر  خود  اين  روش  است‌:
(كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ كُرْهٌ لَكُمْ وَعَسَى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَعَسَى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ) (٢١٦)

جنگ  بر  شما  واجب  (‌کفائی‌)  گشـته  است  و  حال  آنکه  (‌بنا به  سرشت  انسانی‌)  از  آن  بیزارید،  لیکن  چه  بسا  از  چیزی  بیزار  باشید  در  حالی  که  همان  چیز  برای  شما  خیر  و  خـوبی  است  چه  بسا  چیزی  را  دوست  داشته  باشید  و آن  چیز  برای  شما  بد  باشد،  و  خدا  (‌بـه  رموز  کارها  آشنا  است  و  از  جمله  مصلحت  شما  را)  می‌داند  و  شما  (‌از  اسرار  امور  بی‌خبرید  و  مصلحت  خود  را  چنانکه  شاید  و  باید)  نمی‌دانید.

جنگ  در  راه  خدا  فریضۀ  سختی  است‌.  لیکن  فریضۀ  واجبی  است‌ که  باید  اداء  شود.  واجب  است ‌که  به  جای  آورده  شود  زیرا  در  آن  خیر  زیاد  و  سود  فراوانی  برای  فرد  مسلمان ‌و برای ‌گروه  مؤمنان  و  برای  همۀ  بشریّت  و  برای  حق  و  خیر  و  صلاح  است.[1] 
اسلام  حساب  فطرت  می کند.  این  است ‌که  مشقّت  چنین  فـریضه‌ا‌ی  را  انکار  نمی‌نماید  و  آن  را  دست  کم  نمی‌گیرد.  احساس  فطری  نفس  بشریّت  را  در  اینکه  جنگ  را  دوست  نمی‌دارد  و  بر  او  دشوار  می‌آید،  از  دید  خویش  به  دور  نمی‌نماید.  زیـرا  اسلام  با  فطرت  نـمی‌ستیزد  و  با  آن  برخورد  و کشمکشی  ندارد  و  احساسات  فطریی  را  که  انکار  ناپذیرند  بر  او  حرام  و  قدغن  نمی‌سازد  ...  لیکن‌ کار  را  از  سوی  دیگر  اصلاح  و  چاره‌سازی  می‌نماید  و  پرتو  تازه‌ای  بر  آن  می‌اندازد  ...  اسلام  مقرّر  می‌دارد که  در  میان  فرائض  برخی  دشوا‌ر  و  تلخ  و  ناخوشایندند،  لیکن  در  فراسوی  آنها  حکمتی  نهفته  است ‌که  رنج  و  مشقّت  آنها  را  آسان  می‌سازد  و  از  سختی  و  دشواریشان  می‌کاهد  و  مرارت  و  تلخیشان  را  گوارا  می‌نماید  و  خیر  و  برکت  پنهان  را  تحقّق  می‏بخشد  که  چه  بسا  از  دید کوتاه بین  انسانی  بدور  بماند  و  آن  را  مشاهده  ننماید  ...  بدین  هنگام  برای  نـفس  بشریّت  روزنۀ  تازه‌ای  را  باز  می‌کند که  از  آن  به  چنین‌ کاری  می‌نگرد،  و  زاویۀ  دیگری  را  بدو  نشان  می‌دهد که  جدا  