ۀ  آنچه  نسبت  به  آن  در  هر  زمانی  و  با  هر  پیغمبری  از  قدیم ترین  ایّام  اختلاف  ورزیده‌اند  داوری  کند.

چاره‌ای  جز  این  نیست‌ که  باید  ترازوی  ثابت  و  استواری  باشد  تا  مردمان  بدان  برگردند،  و  سخن  حق  و  فـیصله  دهنده‌ای  باشد  تا  مرافعۀ  ایشان  بدان  پایان  پذیرد.  چاره‌ای  از  این  هم  نیست‌ که  باید  چنین  ترازوئی  ساخت  کارگاهی  جدا  از کارگاه  انسانی  باشد،  و  چنين  سخنی  سخن  داور  دادگری  باشد که  بر کنار  از  هوی‌وهوس  انسانی‌،  و  بدور  از  ضعف  و کوتاه‌بینی  انسانی‌،  و  جدا  از  جهل  و  نادانی  انسانی  باشد  و  تحت  تأثیر  هیچیک  از  امیال  و  آرزوهای  بشری  قرار  نگیرد.

پاجا  داشتن  چنین  ترازوی  ثابتی،  نیازمند  علم  و  اطّلاع  بی‏پایان  و  نامحدود  است‌.  علم  و  اطّلاع  از  آنچه  بوده  است  و  آنچه  هست  و آنچه  خواهد  بود.  این  ترازوی  پایدار  باید  به  وسیلۀ  دانشی  برقرار گردد که‌ کلیّت  داشته  باشد  و  مقیّد  به  قیود  زمان  نباشد،  آن  قیودی ‌که  هستی  یگانه‌ای  را  به ‌گذشته  و  حال  و  آینده‌،  و  به  یقینی  و  ظنّی  و  ناشناخته‌،  و  به  حاضر  پیدا  و  غائب  ناپیدا،  تقسیم  و  تفکیک  می‌کند...  همچنین  باید  دانشی  باشد که  مقیّد  به  قیود  مکان  نباشد،  آن  قیودی ‌که  هستی  یگانه‌ای  را  به  نزدیک  و  دور،  و  دید‌نی  و  نـادیدنی‌،  و  محسوس  و  غیر محسوس‌،  دسته‌بندی  می‌نماید.

استوار  داشتن  این  ترازو،  نیازمند  به  خدائی  است  که  آگاه  از  اشیائی  است‌ که  آفریده  است‌،  و  آگاه  ازکسانی است ‌که  آفریده  است‌...  می‌داند  چه  چیز  شایسته  است  و  چه  چيز  مفید  به  حال  همگان  و  اصلاحگر  حال  مردمان  است‌.

پابرجا  داشتن  این  ترازو  هـچنین  نیازمند  خدائی  است  که  بالاتر  و  فراتر  باشد  از:  نیاز،‌ کاستی‌،  نیستی‌،  مرگ،  آز،  رغبت،  هراس‌،  و  جهان  با  آنچه  و  آنکه  در  آن  است‌...  پاجا  داشتن  این  ترازو  نیاز  به  خدائی  دارد  که  هیچگونه  نیازی  و  هدفی‌،  هوی  و  هوسی‌،  خوشی  و  لذّتی‌،  سستی  و  ضعفی  در  ذات  منزّهش  نـیست‌،  و  ناتوانی  و  کوتاهی  ندارد.

امّا  عقل  بشری  را  این  بسنده  خواهد  بود که  اوضاع  متحوّل  و  شرائط  مختلف  و  نیازهای  متغیّر  را  در  نظر  بگیرد،  سپس  میان  آنها  و  میان  انسان  در  لحظۀ  گذرائی  و  مدّت  معیّنی‌،  اتّفاق  و  ارتباط  برقرار  سازد.  مشروط  بر  آنکه  ترازوی  ثابتی  در  آنجا  باشد که  عقل  انسان  بتواند  بدان  رجوع‌ کند  و  خطا  و  صواب  و  درست  و  نادرست  و  ضلالت  و  هدایت  و  حق  و  باطل  خود  را  با  آن  بسنجد  و  از  هم  جدا  سازد...  تنها  از  این  راه  است‌ که  زندگی  راست  و  روان  می‌گردد  و  مردمان  اطمینان  می‌یابند که  آنکه  سرانجام  باید  بر  ایشان  فرمان  براند  و  آنان  را  رهبری  نماید کسی  جز  خدا  نمی‌تواند  باشد.  بی‌گمان‌ کتاب‌،  حق  را  با  خود  نیاورده  است  تا  تفاوتها  و  فرقهای  موجود  میان  استعدادها  و  موهبتها  و  راهها  و  وسیله‌ها  را  از  میان  بردارد.  بلکه  تنها  بدان  خاطر  آمده  است ‌که  مردمان  داوری  خویش  را  به  پیش  آن  ببرند  و  هنگامی ‌که  با  یکديگر  اختلاف  خواهند  داشت  تـنها  و  تنها  از  وی  رأی  و  چارۀ ‌کار  بطلبند.

این  حقیقت  باعث  پیدایش  حقیقت  دیگری  می‌گردد  که  دیدگاه  تاریخی  اسلام  بر  آن  استوار  است‌:

اسلام  (‌کتاب‌)  را  پیش  رو  می‌گذارد، ‌کتابی ‌که  خدا  آن  را  به  (‌حق‌)  فر‌ستاده  است  تا  دربارۀ  آنچه  مر‌دمان  در  آن  اختلاف  پیدا  می‌کنند  داوری ‌کند...  و  آن  را  دستور  زندگی  انسانها  قرار  می‌دهد.  چنانچه  زندگی  با  این  دستور  موافقت  داشته  باشد  و  پیوسته  برابر  آن  به  پیش  رود،  حق  و  درست  بشمار  می‌آید.  و  اگر  از  این  دستور  سرپیچی‌ کند  و  مخالف  با  آن‌ گردد  و  بر  دستورهای  دیگری  استوار  و  پایدار  شود،  باطل  و  نادرست  خواهد  بود...  باطل  و  نادرست  است  اگر  هم  مردمان  همگی  در  دوره‌ای  از ادوار تاریخ  آن  را  بپسندند  و  از  آن  خشنود  باشند.  زیرا  مـردم  در  امـر  حق  و  باطل  داور  بشمار  نمی‌آیند  و  قضاوت  کار  خارج  از  حوزۀ  وظیفۀ  ایشان  است‌.  آنچه‌ که  مقبول  نظر  مـردم  است  و  ایشان  می‌پسندند  حق  نیست‌،  و  آنچه  را که  مقرر  می‌دارند  و  از  آن  رضایت  دارند  دین  نمی‌باشد.  بلکه  دیدگاه  اسلام  بر  این  اساس  استوار  است‌ که‌:  اگر  مردم  چیزی  را  انجام  دهند،  و  یا  چیزی  را  بگو‌یند،  و  یا  در  تمام  زندگیشان  بر  چیزی  ماندگار  شوند كردار  وگفتار  و  ماندگاری  ایشان  نمی‌تواند  آن  چیز  را  ا‌گر  مخالف  با کتاب  باشد  به  حق  تبدیل ‌کند،  یا  آن  را  اصلی  از  اصول  دین  نماید،  یا  تفسیر  حقیقی  و  تعبیر  واقعی  این  دین ‌گرداند.  همچنین  آن  شی‌ء  تنها  به  دلیل  اینکه  نسلهای  پیاپی  متمسّک  بدان  و  ثابت  بر  آن  بوده‌اند،  نمی‌تواند  نیک  به  حساب  آید  و  مقبول  آستان  خدا  باشد.

این  حقیقت‌،  در  امر  حفظ  کردن  و  بدور  نگاه  داشتن  اصول  دین  از  چیزهائی ‌که  مردمان  وارد  آن  می‌سازند،  حائز  اهمّیّت  فراوان  است‌.  مثلاً اگر  در  تاریخ  اسلام  انحرافی  پدید  آید  و  پیوسته  رشد کـند  و  بـالا گـیرد...  کسی  نپرسد:  این  انحراف  چه  وقت  پدیدار  آمده  است  و  زندگی  مردم  بر  آن  استوار گشـته  است‌؟  آیـا  چنین  انحرافی  نمایانندۀ  چهرۀ  حقیقی  اسلام  خواهد  بود  و  به  عنوان  یک  واقعیّت  اسلامی  پذیرفته  خواهد  شد؟‌!  هرگز!  بلکه  دامن  اسلام  همیشه  از  لوث  چنین  رخداد  تاریخی  پاک  و  منزّه  خواهد  بود.  این  رخداد  تاریخی  هم  همیشه  اشتباه  و  انحراف  بشمار  خواهد  آمد  و  هیچوقت  شایستگی  حجّت  و  برهان  و  اعتماد  و  استناد  را  پیدا  نخواهد  کرد.  بر كسی  هم‌ که  خواهان  تجدید  حیات  اسلامی  است  و  می‌خواهد  زندگی  اسلامی  خـویش  را  از  سر گیرد،  واجب  است  و  وظیفه‌ای  از  وظائف  او  است  

که  چنین ‌کاری  را  لغو گرداند  و  قلم  بطلان  بر  آن‌ کشد  و  دوباره  به  سوی ‌کتابی  برگردد  که  خدا  آن  را  همراه  حـق  فرو  فرستاده  است  تا  در  میان  مردمان  راجع  بدانچه  در  آن  اختلاف  می‌ورزند  داوری  کند.

آری‌ کتاب  آمده  بوده  است‌...  و  با  وجود  این‌،  هواها  و  هوسها  در  اینجا  و  آنجا  بر  مردم  چیره  می‌شده  است‌،  و  طمعها  و  آزها،  امیال  و  آرزوها،  تـرسها    هـوسها،  و  گمراهیها  و  سردرگمیها،  مردمان  را  از  پذیرش  فرمان  کتاب  و  برگشت  به  حقی ‌که  ایشان  را  به  سوی  حق  رهبری‌ کند،  بدور  میداشته  است‌:

(وَمَا اخْتَلَفَ فِيهِ إِلا الَّذِينَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمُ الْبَيِّنَاتُ... بَغْيًا بَيْنَهُمْ )

در  (‌مطالب  و  حقّانیت‌)  کتاب  (‌آسمانی‌)  تنها  کسانی  اختلاف  ،ورزیدند  که  در  دسترسشان  قـرار  داده  شـده  بود،  و  به  دنبال  دریافت  دلائل  روشن‌،  از  روی  ستمگری  و  کینه‌توزی  (‌و  خودخواهی  و  هواپرستی‌،  در  پذیرش  و  فهم  و  ابلاغ  و  اجراء  کتاب‌)  اختلاف  نمودند.

این  