ان  و  مکان  به  مکان‌،  فرق  می‌کند  و  در  هر  محیطی  به  نوعی  خواهد  بود.  آیات  ارث  بعد  از  این  آیه‌های  وصیّت  نازل  شده‌اند.  در  آنها  سهم  و  نصیب  معیّن  هر  یک  از  وارثان  مقرّر  و  روشن  شده  است‌،  و  پدر  و  مادر  در  هر  حالتی  وارث  بشمار  آمده‌اند.  بدین  سبب  است  برای  آنـان  وصیّتی  نشده  است‌،  زیرا  برای  وارث  وصیّت  نمی‌شود.  به  علّت  اینکه  رسول  خدا صلّی الله عليه واله وسلّم   ‌فرموده  است‌:

(إن الله قد أعطى كل ذي حق حقه , فلا وصية لوارث )

خداوند  به  هر  حقّداری  حقّ  خودش  را  داده  است  (‌و  سهم  هر  ذی  سهمی  را  معیّن  فـرموده  است‌)‌،  پس  بـرای  وارث  وصیت  نمی‌شود‌[2].

اما  خویشاوندان  از  همان  سهمی  برخوردارند  که  نصّ  قرآنی  به  طور  عام  مشخّص ‌کرده  است‌.  پس  اگر  آیات  میراث  برای‌ کسی  سهمی  مشخّص  نموده  باشد،  برای  او  وصیّت  نمی‌شود،  و کسی  که  ارث  بدو  نرسد،  نصّ  وصیّت  مذکور  در  اینجا  شامل  او  می‌گردد...  این  عقیدۀ  بعضی  از  اصحاب  و  تابعین  است  و  ما  آن  را  می‌پسندیم  

و  بدان  چنگ  می‌زنیم‌.

فلسفۀ  وصیّت  نمودن  برای  غیر  وارثان  هنگامی  واضح  و  نمایان  می‌گردد که  اوضاع  و  احوالی  پیش  آید که  در  آن  پیوند  خویشی  اقتضاء ‌کند  به  برخی  از  خویشان  نیکی  بشود،  ولی  آیات  میراث  ارثی  به  آنان  ندهد  به  علّت  اینکه  بودن  دیگران  مانع  دستیابی  آنان  به  ارث  بوده  و  لذا  ترکه‌ای  بدیشان  تعلّق  نمی‌گیرد.

وصیّت  نوعی  از  انواع  تـعاون  اجتماعی  و  هـمسبتگی  خانوادگی  خارج  از  حدود  مقرّرات  ویژۀ  ارث  است‌.  از  اینجا  است‌ که  در  آن  از  نیکی  و  پرهیزگاری  نـام  برده  شده  است‌:

(بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِينَ)

...  بطور  نیک  و  شایسته‌،  ایـن  حـقّ  (‌واجبی‌)  است  بـر  پرهیزگاران‌.‌..

در  آن  بر ورثه  ستمی  نمی‌رود  و  غیر  ورثه  نیز  به  حال  خود  رها  نمی‌شود  و  بی‌بهره  نمی‌گردد،  بلکه  با  رعایت  دادگری  و  میانه‌روی  و  نيكی  و  بخشندگی،  راه  تقوی  پیش‌گرفته  می‌شود...  با  وجود  این‌،  سنّت  نبوی  سهم  وصیّت  را  مشخّص  و  مقرّر داشته  است‌،  و  آن  را  در  یک  سوم  ترکه  محـصور و  محدود  نموده  است  و  نباید  از  آن  تجاوز کند،  بلکه  بهتر  است  یک  چهارم  باشد،  تا  وارث  به  وسیلۀ  غیر  وارث  زیانخورده  نشود،  وكار  بر  قانون  و  تـقوی  استوار  شود،  همانگونه  که  سرشت  مقرّرات  اجتماعی‌ای  است‌که  اسلام  آن  را  در کمال  هماهنگی  و  صلح  و  صفا  تحقّق  می‏بخشد.

پس  هرکه  وصیّت  را  بشنود  و  آن  را  بعد  از  مرگ  ارث  به  جای  گذارنده  تـغيیر  دهد، ‌گناهکار  بشمار  است  و  گناهی  از  این  تغییر  و  تبدیل  مـتوجّه  ارث  به  جای  گذارنده  نخواهد  شد:

(فَمَنْ بَدَّلَهُ بَعْدَمَا سَمِعَهُ فَإِنَّمَا إِثْمُهُ عَلَى الَّذِينَ يُبَدِّلُونَهُ إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ) (١٨١)

پس  هر  که  (‌اعم  از  شاهد  و  وصی‌)  آن  را  بعد  از  شنیدن تغییر  دهد  تنها  گناه  آن  بر  کسانی  است  که  آن  (‌وصیّت‌)  را  تغییر  می‌دهند  (‌و  وصیّت  کننده  در  پیشگاه  خدا  پاداش  خود  را  می‌گیرد)‌.  خداوند  شنوا  و  دانا  است  (‌و  گفتار  همگان  را  می‌شنود  و  نیّات  همگان  را  می‌داند)‌.  خدای  سبحان‌،‌گواه  بر  چیزی  است‌که  او  شنیده  و  دانسته  است‌.  گواه  بر  ارث  به  جای  گذارنده  است  و  بدانچه  بعد  از  او  می‌شود،  او  را  مورد  بازخواست  قرار  نمی‌دهد.  گواه  بر كسی  است‌ که  به  تغییر  و  تبدیل  دست  می‌یازد  و  او  را  به ‌گناه  آن  بازخواست  می‌نماید.  تنها  در  یک  حالت  وصی  می‌تواند  وصیّت  وصـیّت‌کـننده  را  تغییر  دهد،  و  آ‌ن  وقتی  است‌ که  بداند  وصیّت‌کننده  منظورش  از  وصیّتی  که  کرده  است  جانبداری  کسی  بوده  است‌،  یا  ضربه  زدن  به  وارث‌.  در  این  هنگام  مانـعی  نیست  اگر  شخصی  که  عهده‌دا‌ر  اجرای  وصیّت  است  در  وصیّت  تعدیلی  قائل  شود  تا  بدین  وسیله  آن  «‌جنف‌»  را که  به  معنی  «‌حیف‌»  و  میل  است  جبر‌ان‌ کـند،  و کار  را  از  انحـراف  به  دادگری  و  انصاف  برگرداند:

(فَمَنْ خَافَ مِنْ مُوصٍ جَنَفًا أَوْ إِثْمًا فَأَصْلَحَ بَيْنَهُمْ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ )(١٨٢)

کسی  که  از  انحراف  وصیّت  کننده  (‌از  جـادۀ  عدالت‌)  یا  گناه  او  (‌به  سبب  ترک  قانون  شـریعت‌)  بترسد  (‌و  آن  !نحر!ف  و  گناه  و  نزاعی  که  بدین  علّت  میان  ورثـه  در  گرفته  است‌،  تغییر  دهد)  و  صلح  و  صفا  میان  آنان  (‌که  وصیّت  برایشان  شده  یا  وارثان  مرده  هسـتند)  راه  بیندازد،  گناهی  بر  او  نیست  (‌و  مشمول  قانون  تـبدیل  وصیّت نمی‌باشد)‌.  بی‏گمان  خدا  آمرزنده  و  مهربان  است  (‌و  مـغفرت  خود  را  شامل  او  می‌سازد  و  پـاداش  نیکوکاریش  را  می‌دهد)‌.

کار  هم  این  و  هم  آن  به  مغفرت  و  رحمت  خدا  واگذار  می‌شود،  و  در  هر  حالی  زير  نظر  حـفاظت  و  رعـایت  پروردگار  خواهد  بود،  چه  نگهبانی  و  دیدبانی  او،  آخرین  تضمین  دادگری  و  انصاف  است‌.

بدین  رسیله  می‌بینیم  وصیّت  کارش  به  همان  دستاویزی  بسته  و  متّصل  است‌ که  قبلاً کار  قصاص‌ کشتگان  بسته  و  متّصل  بود.  آن  دستاویزی  که  همۀ کارها  در  اندیشۀ  ایمانی  و  در  جامعۀ  اسلامی  به  طور  یکسان  بدان  بسته  و  متّصل  می‌شود.

*
طبيعی  بود که  روزه  بر  ملّتی  فرض  شود که  جهاد  در  راه  خدا  بر  او  فرض  می‌شود  تا  برنامۀ  خود  را  در  زمین  پیاده  و  تثبیت ‌کند  و  بدین  وسیله  سرپرستی  مردم  را  به  دست  گیرد،  و گواه  بر  مردم  باشد.  چه  روزه  جولانگاه  نمایش  ارادۀ  مصمّم  و  استوار  است‌،  و  فرصتی  است‌ که  در  آن  انسان  با  پروردگار  خود  پیوند  فرمانبرداری  و  پرستش  می‏‎یابد.  همچنین  ررزه  جو‌لانگاهی  است‌ که  در  آن  انسان  بر  همۀ  نیازهای  تن  چیره  می‌شود  و  برتری  می‌گیرد،  و  فشار  و  سنگینی  خواستهای  مادی  جسم  را  تحمّل  می‌کند  و  ناراحتیهای  حاصله  را  به  جان  پذیرا  می‌گردد  و  همۀ  اینها  بدان  خاطر  است ‌که  می‌خواهد  خود  را  فدای  چیزی‌ کند که  در  پـیش  خدا  می‌جوید  و  آن  رضایت  و  نعمتی  است‌که  بدو  وعده  فرموده  است‌.

همۀ  اینها  عناصری  هستند که  برای  آمادگی  نفوس  جهت  تحمّل  سختیها  و  رنجهای  راهی‌ کـه  پـوشیده  از  انواع  خارها  است  و گردنه‌ها  در  پیش  دارد،  و  در  دو  طرف  آن  جاذبه‌ها  و  شهوات  پخش  و  پراکنده  است‌،  و  پیوسته  هزاران  چیز گو‌ل‌زن  و  فریبا  رهگذران  را  بانگ  می‌زند  و  به  خود  می‌خواند،  لازم  و  ضروری  است‌.

گذشته  از  همۀ  اینها،  در  طول  زمان  نیز  آثار  سودمندی  که  روزه  در  عمل  اعضاء  بدن  و  تنظیم  اندامها  دارد کشف  و  جلوه گر  می‌شود.  هر  چند که  من  نمی‌خواهم  واجبات  و  رهنمودهای  الهی  در  عبادات  را  -  به  گونۀ  ویژه‌ای  -  مربوط  به  چیزی  سازم ‌که  با  چشم  دیده  می‌شود  و  فوائد  آن  مشاهده  و  احسـاس  می‏‎گردد،  چـه  فلسفۀ  اصلی  واج