 سرچشمۀ  حیات  به  موج  می‌افتد:  شفا  یافتن  سینه‌ها  از کینه‌ها  و  رغبت  و  عطش  خونریزی  برای  انتقام‌.  خونريزی  انتقامهائی ‌که  در  قبائل  عربی  حدّ  و  مرزی  نمی‌شناخت  و  درجائی  متوقف  نمی‌گردید،  تا  آنجا  که‌ کشتارهای  پراکنده‌گاهی  تا  چـهل  سال  طول  می‌کشید  چنانکه  در  جنگ  «‌بسوس‌»  چنین  بود  و  همۀ  آنان  نام  آن  را  شنیده  و  در  میانشان  معروف  بو‌د.  امروز  نیز  ما  در  رخدادهای  روزانۀ  روزگار  خود  می‏‎بینیم  که  چگونه  زندگی  در  کشتارگاههای  کـینه‌های  خانوادگی  نسلی  پس  از  نسلی  فداء  و  قربانی  می‌شود  و  سیلابهای  لجام ‌گسیختۀ  خون  به  راه  می‌افتد.

در  قصاص‌،  زندگی  به  معنی  وسیعتر  و  فراگیرتری  موجود  است‌.  چه  تجاوز  به  زندگی  یک  نفر،  تجاوز  به  سراسر  زندگی،  و  تجاوز  به  همۀ  انسانهای  زنده‌ای  بشمار  است ‌که  از  جنبۀ  حیات  با کشته  شریکند.  وقتی‌ که  قصاص‌،  جنایتکار  را  از  سلب  نمودن  یک  زنـدگی  بازداشت،  در  حقیقت  او  را  از  سلب  نمودن  همۀ  زندگی  باز  داشته  است‌.  در  چنین  بازداشتنی  زندگی  نهفته  است‌.  زندگی  به  طور  مطلق‌.  نه  زندگی  فردی‌،  و  نه  زندگی  خانواده‌ای  و  نه  زندگی  دسته‌ای‌...  بلکه  زندگی‌.

همچنین  در  قصاص  چيز‌ی  نهفته  است‌ که  مهـمتر‌ین  چیز  ونخستین  عامل  مؤثر در  حفظ  زندگی  است  و آن  به  جوش  و  خروش  انداختن  حسّ  اندیشه  دربارۀ  حکـمت  خدا،  و  به  جنبش  درآوردن  حسّ  تقوی  و  پرهیزگاری  و  ترس و هراس  از  مقام  پررردگاری  است‌:

لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (١٧٩)

باشد  که  تقوی  پیشه  کنید.

 این  رشته‌ای  است  که  نفسهـا  را  از  تجاوز  باز  می‌دارد.  اول  تجارز  با  کشتن‌،  دوم  تجاوز  با  انتقام‌...  تقوی  مایۀ  زنده  دلی  و  ترس  ا‌ز  خدا  به  دل  داشتن  ا‌ست‌،  و  وسیلۀ  دوری  از  خشم  خدا  و  خشنودی  او  خواستن  است‌.  بدون  ا‌ین  رشته‌،  هیچ  شریعتی  پابرجا  و  ماندگار  نـمی‌ماند،  و  هیچ  قانونی  پیروز  نمی‌گردد،  و  هیچ  بزهکاری  دست  از  بزه  نمی‌کشد،  و  مقرّراتی‌ که  دارای  روح  و  حسّ  فروتپیده  و  بیم  و  امید  سست  و  لرزان  باشد،  اگر  با  نیروی  برتر  از  نیروی  انسان  هم  اجراء  شود  باز  هم‌ کافی  و  بسنده  نخواهد  بود.

ا‌ین  امر  قلّت  جرائمی  راکه  در  زمان  پیغمبر   صلیّ الله عليه واله وسلمّ  ‌و  خلفاء  رخ  داده  است  و  در  آنها  حدود  شرعی  به  مرحلۀ  اجراء  در  آمده  است‌،  برایمان  تفسیر  می‌کند.  بیشتر  این  جرائم  اندک  نیز  توأم  با  اعتراف  خود  جانی  و  به  میل  و  رغبت  آزادانۀ  خود  او  بوده  است‌...  آن  وقت  تـقوی  و  پرهیزگاری  بر  دلها  حکمفرما  بوده  است‌.  تقوی‌،  نگهبان  بیداری  در  درون  ضمائر  و  در  زوایـای  دلها  بود  و  مسلمانان  را  از گذرگاه  اجراء  حدود  و  احکام  بر  ایشان  به‌ کنار  می‌کشید،  و  آنان  را  به  سوی  شریعت  نورانی  و  بینا  به  نهانیهای  فطرتها  و  پنهانیهای  دلها  مـی‌کشانید...  در  آن  زمان  چنین  رشد  و  تکـاملی  از  سوئی  میان  مقررّات  و  قوانین‌،  و  از  سوی  دیگر  میان  توجیهات  و  عبادا‌ت  بود،  و  همه  با  هم  برای  ایجاد  جامعه‌ای  دست  به  دست  هم  داده  و  در  تکاپو  بودند  کـه  دارای  جهان‌بینی  اسلام‌،  و  شعور  صحیح‌،  و  حرکت  پاک‌،  و  رفتار  تمییزی  باشند،  زیرا  چنین  جامعه‌ای‌،  اوّلین  دادگاه  خود  را  در  داخل  وجدان  و  ضمیر  بر  پا  و  برافراشته  می‌دارد.

‌(‌تا  آنجا که  در  و‌قتی  از  اوقات‌،  طغیان  و  سرکشی  حـيوانی  اوج ‌گرفت  و  لجام ‌گسیختگی  نمود،  و  انسان  بکلّی  از  مرحلۀ  انسانیّت  سقوط  کرد.  در  آن  ایامّ ‌که  چشمی  انسـان  را  نمی‌پائید  و  دست  قانون  یقۀ  او  را  نمی‌گرفت‌،  این  چنین  ایمانی  تبدیل  به  نفس  سرزنشگر  و  سختگیری  شد  که  پیوسته  دل  و  وجدان  را  بیدار  و  آگاه  می‌کرد،  همچنین  ایمان‌،  بدل  به  خیال  زیبائی  شدکه  دارندۀ  آن  بدان  شاد  و  خرسند  نمی‌گردید  و  بدو گوش  فرا  نمی‌داد  مگر  آنکه  در  پیشگاه  قانون  به ‌گناه  خـود  اعتراف ‌کند  و  خود  را  در  معرض  شکنجۀ  سخت  قر‌ار  دهد،  و  چنین  شکنجه‌ای  را  شادمانه  پذیر‌اگردد،  تا  از  خشم  خدا  و  شکنجۀ  آخر‌ت  نجات  یابد)‌[1]‌.

تقوی  ا‌ین  است‌...  تقوی  این  است‌...

*آنگاه  قانون  وصیّّّّّّت‌کردن  به  هنگام  مرگ  به  میان  می‌آید...  مناسبت  جوّ  آن  با  جوّ  آیات  قصاص  آمـده  است‌:
(كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذَا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَكَ خَيْرًا الْوَصِيَّةُ لِلْوَالِدَيْنِ وَالأقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِينَ (١٨٠)
فَمَنْ بَدَّلَهُ بَعْدَمَا سَمِعَهُ فَإِنَّمَا إِثْمُهُ عَلَى الَّذِينَ يُبَدِّلُونَهُ إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (١٨١)
فَمَنْ خَافَ مِنْ مُوصٍ جَنَفًا أَوْ إِثْمًا فَأَصْلَحَ بَيْنَهُمْ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ )(١٨٢)

هنگامی  که  یکی  از  شما  را  (‌امراض  مخوف  و  اسباب  و  علل‌)  مرگ  فرا  رسد،  اگر  دارائی  فراوانی  (‌با  توجّه  به  عرف  محلّ‌)  از  خود  بـه  جای  گذاشت  (‌از  سـوی  خدا  قانون‌)  وصیّت  بر  شما  واجب  شده  است  (‌و  باید)  برای  پدر  و  مادر  و  نزدیکان  به  طور شایسته  وصیّت  کشد.  این  حق  (‌واجبی‌)  است  بر  پرهیزگاران  (‌مؤمن  به  کتاب  خدا)‌.  پس  هر  که  (‌اعم  از  شاهد  و  وصی‌)  آن  را  بعد  از  شنیدن  تغیير  دهد  تنها  گناه  آن  بر  کسانی  است  که  آن  (‌وصیّت‌)  را  تغییر  مـی‌دهند  (‌و  وصیّت  کننده  در  پیشگاه  خدا  پاداش  خود  را  می‌گیرد)‌.  خداوند  شنوا  و  دانا  است  (‌و  گفتار  همگان  را  می‌شنود  و  نیّات  همگان  را  مـی‌داند)‌.  و  کسی  از  انحراف  وصیّت  کننده  (‌از  جادۀ  عدالت‌)  یا  از  گناه  او  (‌به  سبب  ترک  قانون  شریعت‌)  بترسد  (‌و  آن  انحراف  و  گناه  و  نزاعی  که  بدین  علّت  میان  ورثه  در  گرفته  است‌،  تبدیل  و  تغییر  دهد)  و  صـلح  و  صفا  میان 

آنان  (‌که  وصیّت  برایشان  شده  یا  وارثان  مرده  هستند)  راه  بیندازد،  گناهی  بر  او  نیست  (‌و  مشمول  قانون  تبدیل  وصیّت  نمـی‌باشد)  بی‏گمان  خدا  آمرزنده  و  مهربان  است  (‌و  مغفرت  خـود  را  شامل  او  مـی‌سازد  و  پاداش  نیکوکاریش  را  می‌دهد)‌.

وصیّت  نیز  همانند  قصاص  فریضه‌ای  است‌،  وصـیّت  کردن  برای  پدر  و  مادر  و  خویشاوندان‌،  اگر  بعد  از  خود  خیری  بر  جای‌ گذارد،  خیر  هم  به  ثروت  معنی  شده  است‌.  در  مقداری  هم ‌که  وصیّت  با  بودن  آن  واجب  می‌گردد،  اختلاف  است‌.  لیکن  ارجح  اقوال  اینکه  وصیّت  مسألۀ  اعتباری  است  و  اندازۀ  آن  بر  حسب  عرف  تعیین  و  بدان  واگذار  می‌گردد.  بعضی  از  فقهاء ‌گفته‌اند  کسی ‌که  کمتر  از  شصت  دینار  بر  جای‌ گذارد،  ثروت‌ کلانی  از  خود  بر  جای  ننهاده  است‌.آن  را  هشتاد،  چهارصد،  و  هزار  دینار  نیز  ذکر کرده‌اند.  به  هر  حال  مقداری ‌که  ثروت  بشمار  آید  و  درخور  وصیّت  باشد،  بی‏گمان  زمان  به  زم