ردمی  که  تعقّل  می‌ورزند.

این  روش  برای  بیداری  حواس  و  شعور  شایان  توجّه  است  و  دریچۀ چشم  و  دل  را  به  سوی  شگفتیهای  هستی  باز  می‌کند.  شگفتیهائی‌ که  مشاهدۀ  هر  روزی  آنها  و  خوگر  شدن  بدانها  باعث  می‌گردد  لطافت  و  غرابت  و  اشاراتی  را که  به  دل  و  عقل  مخابره  می‌دارند  و  در  دسترس  حواس  ما  قرار  دارند،  از  دست  بدهیم  و  ناشناخته  و  نادیده  انگاریم‌.  این  روش  انسان  را  ندا  می‌دهد  تا  این  هستی  را  همچون‌ کسی‌ که  برای  نخستین  بار  آن  را  می‌بیند،  با  چشمان  باز  و  حواس  جمع  و  دل  زنده  وارسی‌ کند  و  به  گشت  و گذار  در  میان  رموز  و  اسرار  آن  پردازد.  چقدر  در  این  صحنه‌ها  و  ديدگاههای  تکراری‌،  عجائب  و  غرائب  فراوان  است‌.  چشمها  و  دلهائی‌ که  برای  نخستین  بار  این  عجائب  و  غرائب  را  دیده‌اند،  چقدر  به  هیجان  و  تپش  افتاده‌اند،  سپس  بدانها  خوگر  شده‌اند  و  تکان  و  تپش  اوّلین  برخورد،  و  دهشت  دیدن  ناگهانی‌،  و  زيبائی  نگاه  نخستین  افکندن  بر  این  جشن  شگفت  را  از  دست  داده‌اند.

این  آسمانها  و  زمین‌...  این  فاصله‌های  هراسناک  و  اجرام  بزرگ  و افقهای  سحرانگیز،  و  دنیاهای  ناشناختۀ  شگفت‌انگیز...  این  نظام  دقیق  در  طلوع  و  غروب  و  آمد  و  شد کرات  و  هماهنگی  ثوابت  و  سیّارات  در  پهنۀ  فضای  بی‏پایان  و  هو‌لناک  سرگیجه  آور،  این  اسرار  و  رموزی ‌که  به  روح  انسان  چشمک  می‌زنند  و  از  دریچه‌های  تنگی  خودنمائی  می‌کنند  و  آنگاه  در  هاله‌ای  از  ابهام  فرو  می‌روند  و  به  دنیای  ناشناخته‌ها  می‌پیوندند...  این  آسمانها  و  زمین  حتّی  پیش  از  اینکه  انسان  چیزی  از  حقيقت  انـدازه  و  اوزان  و  اسرارشان  بداند  مگر  آن  مقداری ‌که  خدا  پرده  از  رموزشان  را  برمی‏دارد  و  آنها  را  به  مردم  می‌نمایاند  بدانگاه‌ که  رشد  فکری  می‏یابند  و  بررسیهای  علمی  یاریشان  می‌دهد.  آمد  و  شد  شب  و  روز...  بدنبال  یکدیگر  بودن  نور  و  ظلمت‌...  پیاپی  آمدن  روشنائی  و  تاریکی‌...  این  طلوعها  و  غروبها...  چقدر  دلها  و  عقلهای  زیادی ‌که  از  آنها  تکان  خورده  و  به  هراس  افتاده  است‌،  و  چقدر  عجائب  و  غرائب  شگفت‌آوری ‌که  دل  از کف  بدر  برده  و  چشمها  را  خیره  نموده  است‌،  لیکن  با  تکرار  آنها  انسان  از  دلهـره  افتاده  و  عظمت  و  هراس  و  دلربائی  و  دل‌انگیزی  آنها  از  دیدۀ  او  نهان  مانده  است‌.  مگر  دل  باایمانی  که  پیوسته  در  ادراک  و  احساس  او  این  صحنه‌ها  و  دیدنیها  تازه  گردیده  و  نو  مانده  است  و  همیشه  قدرت  خدا  را  در  آنها  دیده  است  و  هر  بار  ابداع  و  نوآوری  تازه‌ای  یافته  و  او  را  بیشتر  به  یاد  خدا  انداخته  است‌.  و کشتیهائی‌ که  در  دریا  به  سود  مردم  روان  می‌گردد...  باید  بگویم  و گواهی  دهم‌ که  معنی  ژرفی  را که  در  این  چشم‌انداز  بود  دریافت  نکرده  بودم‌ تا  آنگاه‌ که  ما  همچون  نقطۀ  کوچکی  در  ژرفای  اقیانوسی  قرار گرفتیم  و  آبهای  اقیانوس  ما  را  بر  پشت  خود  برداشت  و  به  حرکتمان  انداخت‌.  امواج  متلاطم  و کبود  مطلق  پیرامونمان  را گرفته  بود. کشتیها  در  این  سو  و  آن  سو  پراکنده  بود.  جز  قدرت  خدا،  و  نگهداری  الله‌،  و  قانون  هستی‌ای‌ که  خداوند  آن  را  آفریده  و  این  نقطۀ کوچک  را  بر  پشت  امواج‌ کوه  پیکر  و  آبهای  عمیق  دلهره‌انگيز  برمی‌داشت‌،  چیزی  وجود  نداشت‌.

و  مقدار  آبی‌ که  خداوند  از  آسمان  فرو  فرستاده‌،  و  زمین  را  بعد  از  مرگش  بدان  زنده‌ کرده‌،  و  همۀ جانوران  را  بر  روی  زمین  پراکنده  نموده‌،  و  به  جریان  افتادن  بادها  و  دگرگونی  آنها،  و  ابرهای  معلّق  میان  آسمان  و  زمین‌...  و  همۀ صحنه‌ها  و  دیدگاههائی‌ که  اگر  انسان  -  چنانکه  قرآن  به  دل  مؤمنان  الهام  می‌کند  -  با  دیدۀ باز  و  دل  آگاه  بدانها  بنگرد  و  آنها  را  با  تأمّل  مورد  بررسی  قرار  دهد،  سرا  پای  وجودش  از  عظمت  قدرت  و  محبّت  آن‌،  به  لرزه  می‌افتد...  آن  حیاتی ‌که  از  زمین  می‌جوشد  بدانگاه  که  آب  زمین  را  از  بخشش  خود  بهره‌مند  مـی‌سازد...  حیاتی ‌که  ماهیّت  آ‌ن  ناشناخته  است‌،  و گوهر  طیفی  است‌ که  نازکانه  و  ناپيدا  به  پیکر  وجود  می‌خزد،  سپس  نیرومندانه  و  پيدا گردن  می‌افرازد  و  همه  جا  را  فرا  می‌گیرد...  این  حیات  از کجا  پيدا  آمده   است‌؟  انگار  در  دانه  و  هسته‌،  نهان  بوده  باشد.  لیکن  از کجا  بـه  دانه  و  هسته  فرو  دویده  است‌؟  اصل  آن  چیست  و  منشأ  آن  کدام‌؟ سرچشمۀ  نخستین  آن ‌کجا  است‌؟ ‌گـریز  از  این  پرسشی‌ که  پافشارانه  به  فطرت  الهام  می‌گردد،  فایده‌ای  ندارد...  بی‌دینان  بسی  کوشیده‌انـد  که  خود  را  به  ناشیگری  زنند  و  این  پرسش  را  نادیده‌ گیرند،  پرسشی  که  پاسخی  جز  این  ندارد که  وجود  آفریدگار  توانائی‌،  جامۀ  هستی  به  تن  جماد کرده  است  و  موات  را  حیات  بخشیده  است‌.  بی‌دینان  بسی  کوشیده‌اند که  به  مردم  چنین  بفهمانند  که  ایشان  درصدد  ایجاد  حیات  می‏‎باشند  بدون  اینکه  به  خدائی  نیاز  داشته  باشند  -  تا  اخیراً  آنان  در  سرزمین ‌کفر  و  شرک  و  بی‌دینی  به  آخرین  نتیجه  رسیدند  و  دست  از  چنین‌ کاری‌ کشیدند  و  وادار  به  اعتراف  چیزی  شدند که  نمی‌خواستند  و  آن  عبارت  است  از:  محال  بودن  آفرینش  حیات.  دانشمندترین  دانشمندان  روسیۀ کافر  دربارۀ  موضوع  حیات  هم  اینک  چنین  می‌گو‌ید.  لیکن  قبلاً  نیز  داروین  صاحب  نظریۀ پيدایش  و  تکامل  از  رو  د‌ر روئی  چنین  پرسشی  خود  را کنار  کشیده  و گریز  زده  است‌.همچنين  این  بادهائی ‌که  از  سوئی  به  سوئی  می‌وزند،  و  آن  ابرهائی ‌که  بر  پشت  هوا  سوارند  و  میان  آ‌سمان  و  زمین  معلّق  و  ماندگارند  و  تابع  قانونی  هستند که  آفریدگار  هستی  آن  را  در  سرشتشان  به  ودیعت  نهاده  است‌...  تنها  این  کافی  نیست‌ که  نظریّه‌ای  بیاید  و  آنچه  می‌خواهد  دربارۀ  اسباب  و  علل  وزش  باد  و  تشکیل  ابر  بگوید...  بلکه  ژرف‌ترین  راز  عبارت  است  از  راز  این  اسباب  و  علل‌...  راز  آفرینش  جهان  با  این  سرشتی‌ که  دارد  و  با  این  نسبت‏ها  و  با  این  اوضـاعی ‌که  از  آن برخوردار  است‌،  به ‌گونه‌ای ‌که  اجازه  می‌دهد  حیات  پیدا  آید  و  رشد  یابد  و  اسباب  و  علل  سازگار  با  آن  همچون  بادها  و  ابرها  و  باران  و  خاک  افزون  شود...  راز  این  سازگاریهائی ‌که  هزاران  محاسن  از  آن  قابل  شمار  است  که  اگر  یکی  از آنها  مختلّ  شود  حیات  به  وجود  نمی‌آید  یا  اگر  هم  به  وجود  آید  بر  این  منوال  نخواهد  بود...  راز  اداره  کردن  دقیقی  که  نمایانگر  اراده  و  انتخاب  است‌،  همانگو‌نه‌ که  بیانگر  وحدت  تصمیم  و  رحمت  تدبیر  ا‌ست‌.

(انّ فی ذلِكَ لآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ). 

بی‏گمان  در  آن  (‌امور)  نشانه‌هائی  است  برای  مردمی  كه  تعقّل  می‌ورزند.

بلی  اگر  انسان‌،‌ کودنی  الفت  و  غفلت  را  از  عقل  خود  به  د