  وکرامتی  برخوردار  نیستند.  بلکه  این  خدا  است  که  با گزینش  وگرایش  بدانها،  آنها  را  برتری  و  ویژگي  می‌بخشد...  و  خدا  هرکه  را  بخواهد  به  راه  راست  رهبری  می‌نماید.  پس  هرگاه  خدا  سوئی  را  برای  بندگانش  برگزید،  و  قبله‌ای  را  برایشان  معین  کرد،  چنین  جهتی  گزیده  و  پسندیده  است  و  از  طریق  آن  به  سوی  راه  راست  حرکت  خواهدکرد.

بدین‌وسیله  پروردگار  حقیقت  دیدگاهها  و  اندیشه‌ای  که  باید  درباره  مکانها  و  جهتها  داشت‌،  و  ماهیت  روکردن  درست  را که  روکردن  به  خدا  در  هر  حالی  است‌،  بیان  و  روشن  می‌فرماید.

*

سپس  خداوند  برای  این  ملت  از  حقیقت  بزرگی ‌که  این  ملت  در  این  جهان  دارد،  از  وظیفه‌ي سنگینی‌ که  در  این  زمین  بر  عهده‌ي او  است‌،  و  از  نقش  اساسي‌ای‌ که  در  زندگی  مردم  دارد،  سخن  خواهد  گفت‌.  از  این  راه  بدیشان  حالـی  می‌کند که  بنابر  این  باید  قبله‌ي ویژه‌ای  و  شخصیت  خاصی  داشته  باشند،  و  به‌ کسی  جز  بروردگارشان‌ که  ایشان  را  برای  این‌کار  بزرگ  برگزیده  است‌، ‌گوش  فرا  ندارند  و  سخنی  از کسی  جز  از  او  

نشنوند:

(وَكَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِّتَكُونُواْ شُهَدَاء عَلَى النَّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً).

بی‏گمان  شما  را  ملت  میانه‌روی  کرده‌ایم  (نه  در  دین  افراط  و  غلوی  می‌ورزید،  و  نه  در  آن  تفریط  و  تعطیلی  می‌شناسید.  حق  روح  و  حق  جسم  را  مراعات  می‌دارید  و  آمیزه‌ای  از  حیوان  و  فرشته‌اید)  تا  گواهانی  بر  مردم  باشید  (‌و  بر  تفریط  ماديگرایان  لذائذ  جسمانی  طلب  و  روحانیت  باخته‌،  و  بر  افراط  تاركان  دنیا  و  ترک  لذائذ  جسمانی  کرده‌،  ناظر  بوده  و  خروج  هر  دو  دسته  را  از  جاده‌ي اعتدال  مشاهده  نمائید)  و  پیغمبر  (‌نیز)  بر  شما  گواه  باشد  (‌تا  چنانکه  دسته‌ای  از  شما  راه  او  گیرد  و  یا گروهی  از  شما  از  جاده‌ي سیرت  و  شریعت  او  بیرون  رود،  با  آئین  و  کردار  خویش  بر  ایشان  حجت  و  گواه  باشد).

ملت  مسلمان‌،  ملت  میانه‌روی  است ‌که  بر  همه‌ي مـردم  گواهی  می‌دهد،  و  میانشان  عدالت  و  دادگری  پا  بر  جا  می‌دارد،  و  میزانها  و  ارزشها  را  برایشان  وضع  می‌کند  و  می‌گذارد،  و  رای  خود  را  درباره  آنان  خواهد گفت  و  رای  معتمـد  و  سخن  مقبول  همان  است‌که  او  می‌گوید.  ارزشها  و  اندیشه‌ها  و  آداب  و  رسوم  و  شعارهایشان  را  می‌سنجد  و  درباره  آنها  قضاوت  مـی‌نماید  و  خواهد  گفت‌:  از  میان  آ‌نها  ایـن  حق  است  و  آن  باطل.  ملت  مسلمان  ملتی  نیست‌ که  جهان‌بینی  و  تفکرات  و  ارزشها  و  موازین  خود  را  از  مردم  دریـافت  دارد.  او گواه  بر  مردم  است‌،  و  در  میانشان  مقام  داور  دادگری  را  دارد...  و  در  همان  حال ‌که  او  اينگونه  بر  مردم  گواهی  می‌دهد،  کسی‌ که  بر  او گواهی  می‌دهد  شخص  پیغمـبر  است‌.  پیغمبر  برای  چنین  ملتی  میزانها  و  ارزشها  معین  می‌کند،  و  درباره  اعمال  و  عادات  آنان  داوری  می‌نماید،  و  آنچه  را  از  ایشان  سر  می‌زند  می‌سنجد،  و  راجع  بدان  سخن  پایانی  قاطعانه  را  صادر  می‌نماید...  بدین  نحو  حقیقت  این  ملت  و  وظیفه‌ي آن  مشخص  و  روشن  می‌شود...  تا  خود  را  بشناسد،  و  به  اهمیت  خویش  پی  ببرد  و  اندازه‌ي نقش  خویشتن  را  چنانکه  باید  درک‌ کند،  و  بگونه  شایسته  برای  آن  آمادگي  بهم  رساند.

ملت  مسلمان  ملت  وسطی  است  با  تمام  معانیی‌ که  وسط  دارد،  چه  از  وساطت  به  معنی  حسن  و  فضل  باشد،  یا  به  معنـی  اعتدال  و  میانه‌روی‌،  یا  به  معنی  وسط  مادی  حسی‌...

«‌ اُ‌مّة  وسطاً  »  ملت  وسط  و  میانه‌روی  است  در  جهان‌بینی  و  اعتقاد...  نه  در  روحانیت  صرف  غلو  و  افراط  می‌کند،  و  نه  در  مادیت  تنها  فرو  می‌رود  و  ماندگار  می‌شود.  بلکه  از  فطرت  پیروی  می‌کند که  در  روحي  مجسم  و  نمودار  است‌ که  جامه‌ي جسد  به  تن ‌کرده  است‌،  یا  جسدی  است‌ که  لباس  روح  به  تن  دارد.  چنین ملتی  می‌کوشد  تا  به  این  وجود  دو  قلو  و  پرداخته  انرژیهای  دو  بعدی  مادی  و  معنوی‌،  حق  کاملی  از  هر  نوع  توشه‌ای ‌که  لازم  دارد  عطاء ‌کند،  و  به  تکـاپو  می‌ایستد  تا  زندگی  را  بالا  برد  و  بدان  رفعت  بخشد،  همزمان  با  چنین‌کاری  سعی  می‌کند  زندگی  را  حفظ  نماید  و  آن  را  امتداد  دهد،  و  بدون  هیچگونه  تفریط  و  افراطی‌،  بلکه  برعکس،  با  میانه‌روی  و  هماهنگی  و  اعتدال‌،  همه‌ي توان  خويش  را  در  جهان  علائق  و  اشواق‌،  و  در  جهان ‌کششها  و  جذبه‌ها،  به  کار  می‌گیرد.

» اُ‌مّةً  وسطاً»  ملت  میانه‌روی  است  در  اند‌یشه  و  احساس‌...  بر  دانسته‌های  خویش  راکد  و  ایستاده  نمی‌ماند.  منافذ  و  ابواب  تجربه  و  معرفت  و  آزمایش  و  دانش  را  بر  روی  خود  نمی‌بندد.  به  دنبال  هر  صدائی  روان  نمی‌گردد.  همسان  میمـونها،  مـضحکانه  دست  به  تقلید  نمی‌یازد...  بلکه  به  اندیشه‌ها  و  برنامه‌ها  و  اصولی  که  خودش  دارد  چنگ  می‌زند،  سپس  به  محصول  و  فرآورده‌های  فکر  و  تجربه  می‌نگرد  و  از  روی  ثبوت  و  یقين  به ‌گلچینی  و  استفاده‌ي بخردانه  می‌پردازد،  و  شعـار  همیشگي  او  اين  است‌ که‌:  حقیقت  گمشده‌ي مومن  است‌،  هرکجا  بیابدش‌،  آن  را  برمی‏دارد.

( اُ‌مّةً  وسطاً  )  ملت  ميا‌نه‌روی  است  در  سر  و  سامان  بخشیدن  و  هماهنگ  و  همنوا کردن‌...  زندگی  را  تنها  به  دست  احساسات  و  نفسانیات  نمی‌سپارد،  و  آن  را  هم  فقط  در  دست  قانونگذاری  و  تنبیه‌سازی  رها  نمی‌سازد.  بلکه  قلوب  و  ضمائر  را  به  وسیله‌ي رهنمود کردن  وپاکیزه  داشتن  بالا  می‏‎برد،  و  نظام  اجتماع  را  با  قانون  و  تنبیه  سرپرستی  می‌کند،  و  میان  این  و  آن  آمیزش  و  اختلاط  می‌دهد.  پس  نه  مردم  را  به  دست  تازیانه‌ي سلطان  می‌سپارد،  و  نه  ایشان  را  به  الهام  وجدان  وامی‌گذارد...  و  بلکه  آمیزه‌ای  ا‌ز  این  و  از  آن‌،  بر  آنان  فرمان  می‌راند.  

(‌اُ‌مةً ‌وسطاً  )  ملت  میانه‌روی  است  در  رابطه‌ها  و  پیوستگی‌ها...  نه  شخصیت  فرد  و  ارکان  او  را  نادیده  می‌گیرد،  و  نه  شخصیت  او  را  در  شخصیت  جامعه  یا  دولت  محو  مي‌گرداند،  همچنین  او  را  رها  نمی‌سازد  تا  به فرد  خودخواه  و  حریصی  تبدیل  شودکه  به  فکر کسی  و  چیزی  جز  خود  نباشد...  تنها  آن  اندازه  از  انگیزه‌ها  و  نیروها  را  به‌کار  می‌گیرد که  وسیله‌ي حرکت  و  رشد گردد.  و  از کششها  و  ويژگیها  تنها  آن  اند‌ازه  سر  راه  او  به  وجود  می‌آورد  و  چوب  لای  چرخ و  دهنه  به  دهان  اسب  نفس  می‌اندازد که  جلو  غلو  و  سرکشی  او  را  بگیرد،  و  از  رغائب  و  علائق  آن  مقدار  در  اختیارش  مـی‌گذارد  که  رغبت  فرد  را  در  راه  خدمت  به  جامعه  برانگیزد،  و  از  تکالیف  و  واجبات  آن  اندازه  برای  فرد  مقرر  می‌دارد که  او  را  خدمتگزار  جامعه  نماید،  و  جامعه  را  هم  ضامن  و  مسوول  فرد کند،  و  درنت