ت‌. در این هنگام سرشت انسانی‌، ابراهیم را دربرمیگیرد و به حکم فطرت در آرزوی آن می‌شودکه این لطف الهی از راه فرزندان و نوادگانش امتداد یابد. احساس فطری عمیقی‌ که خداوند آن را در سرشت انسان به ودیعت نهاده است تا زندگی رشد یابد و در راهی‌ که برایش مشخص‌گشته است به پیش رود و آیندگان آنچه را که گذشتگان آغازیده‌اند تکمیل کنند، و نسلها همدیگر را یاری دهند و همگام به جلو قدم بردارند... این همان احساسی است ‌که بعضی از مردم می‌کوشند تا آن را درهم شکنند یا به تأخیرش اندازند و یا به غل و زنجیرش کشند. آن احساسی که در ژرفنای فطرت جایگزین شده است تا چنین هدف دور و درازی را تحقّق بخشد و بدین وسیله سیر تکامل ادامه یابد. براساس همین احساس است‌که اسلام قانون میراث را مقرر داشته است تا هم پاسخی این چنین سرشتی باشد و هم آن را بر سر حال آورد و به تکاپو وادارد و به تلاش در راه معاش اندازد، و کاری کند که آنچه در توان دارد در زندگی بکارگیرد. کوششهائی‌ که برای در هم شکستن چنین دستوری انجام می‌پذیرد در اصل جز تلاش برای در هم شکستن فطرت بشریت نیست‌، و جز سختگیری وکوتاه نظری و بیدادگری در امر چاره‌جوئی بعضی از عیبهای اوضاع اجتماعی منحرف نمی‏باشد. این هم روشن است‌، هر نوع چاره‌جوئی‌که با فطرت برخورد داشته باشد و در راه خلاف آن گام بردارد، پیروز و رستگار نمی‏گردد و ناپسند و بیسود بوده و پایدار و ماندگار نمی‌ماند. جز این طریق‌، راه چاره‌ي دیگری یافته نمی‌شود که باعث اصلاح انحرافات و کژیها گردد و فطرت را هم درهم ‌نشکد. اما چنین راهی به رهنمود و ایمان نیازمند است و به آگاهی ژرف‌تری از نفس بشری، و به اندیشه‌ي دقیق‌تری درباره‌ي چگو‌نگی پیدایش آن‌، و به دید خالی ازکینه‌های ویرانگری که بجای ساختن و اصلاح‌کردن‌، بیشتر باعث در هم فروشکستن و نابودی می‌گردند، محتاج می باشد: 

 (إِمَامًا قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي )

گفت‌: آیا ازدودمان من (‌نیز کسانی را پیشوا و پیغمبر خواهی کرد؟‌)‌.

ولی ابراهیم جواب ردّ از پروردگاری دریافت داشت‌ که او را آزموده بود و برای پیغمبری برگزیده بود. در این پاسخ دستور بزرگی نهفته است‌که قبلاً بیان داشتیم‌... و آن اینکه‌: امامت و پیشوائی از آن کسانی است که از لحاظ کردار و آگاهی و صلاح و ایمان‌، استحقاق آن را داشته باشند. ديگر امامت موروثی نیست و وراثت نژادی و حسب و نسب در آنجا محلّی از اعراب ندارد. چه خویشاوندی و قرابت رابطه‌ي گوشت و خون نیست‌، بلکه پیوند دین و عقیده است‌. و ادّعای قرابت و خون و نژاد و قومیت‌، ادّعای دوره‌ي جاهلیّت است و با جهان‌بینی درست ایمانی‌، برخورد و منافات دارد:

(قَالَ لا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ )(١٢٤)

گفت‌: پیمان من به ستمکاران نمی‌رسد.

ستمکاری‌، رنگهای‌ گوناگون و انواع مختلفی دارد: ستم به خود به وسیله‌ي شرک ورزیدن‌، و ستم به مردم به وسیله‌ي تعدّی وکارهای ناروا... مراد از پیشوائی و امامتی که ستمکاران از آن بی‌بهره بوده و برای آنان ممنوع و سزاوار ایشان نیست‌، هر نوع پیشوائی و امامتی را شامل است‌: امامت پیغمری‌، امامت خلافت‌، امامت نماز... و هر گونه امامت و قیادت ديگری‌... عدالت به هر معنی و مفهومی‌که باشد، اساس شایستگی چنین امامتی و پایه‌ي استحقاق چنین پیشوائی است‌، حال این امامت و پیشوائی در هر چهره و شکلی و به هرگونه و نقشی‌ که باشد، یکسان است‌. هرکس ستم ‌کند -‌هر نوع ستم و به هر رنگی كه باشد - خود را از حقّ امامت محروم کرده است و صلاحیّت پیشوائی را در همه‌ي انواع آن‌، از دست داده است‌.

این همان چیزی بودکه به ابراهیم عليه السّلام گفته شد و بدو گوشزدگردید. و این همان پیمانی است‌که عیناً و بدون هر گونه پیچ و پناهی و هر نوع پیچیدگی و گره و گرفتی‌، بلکه ساده و روان و پوست‌کنده‌، یهودیان ‌را قاطعانه از مقام رهبری و ییشوائی برکنارکرد، و علّت آن هم ستمی بود که‌ کردند، و فسق و فجوری بود که آغازیدند و از فرمان خدا بدر رفتند و گردنکشی و سرییچی پیشه‌ کردند و از عقیده‌ي نیای خود ابراهیم سرباز زدند.

این سخن همان چیزی است ‌که به ابراهیم عليه السّلام  گفته شد و بدو گوشزد گردید، این همان پیمانی است‌ که عیناً و بدون هرگونه پیچ و پناهی و هر نوع پیچیدگی و گره و بندی، بلکه ساده و روان و پوست‌کنده‌، مسلمانانی را که امروزه خود را مسلمان می‌نامند، قاطعانه از مقام رهبری و پیشوائی برکنار می‌کند. سبب این هم ستمی است‌که مـی‌ورزند، و فسق و فجوری است‌که می‌آغازند و از فرمان خدا بدر می‌روند، وگردنکشی و سرپیچی پیشه می‌سازند و از راه خدا دور می‌شوند، و شریعت و قانون الهی را به پشت‌گوش و پس پشت می‌اندازند.

آخر ادّعای اسلامیّت‌ کردن‌، ولی شریعت خدا و قانون الهی را از متن و نظام زندگی بدور افکندن‌، ادّعـای دروغینی بیش نیست و براساس و پایه‌ای از عهد و پیمان خدا بند نیست‌.

جهـان بینی اسلامی همه‌ي پیوندها و رابطه‌هائی را که بر پایه‌ي عقیده و عمل استوار نباشد پاره می‌سازد و به گوشه‌ای می‌افکند، و هیچ خویشاوندی و قرابتی را به عنوان رابطه‌ي عقیده و عمل به رسمیّت نـمی‌شناسد و هرگونه روابط و ضوابطی را که متّصل به دستاویز عقیده و عمل نباشد، مردود می‌شمارد و قابل اعتبار نمی‌داند... جهان‌بینی اسلامی‌، دو نژاد از یک ملت را از هم جدا می‌سازد، وقتی‌ که یکی از آنان در عـقیده مخالف دیگری شد، بلکه حتی پدر و پسر، و شوهر و همسر را نیز از هم جدا می‌سازد هنگامی‌ که رشته‌ي عقیده میان آن دو بگسلد. روی این اصل‌، عرب‌ کافر چیزی‌، و عرب مسلمان چیز دیگری است‌، و رابطه و پـیوند و نزدیکی و خویشی‌، میان آنان نیست‌. وکسانی‌که از اهل‌کتاب ایمان آورده باشند چیزی‌، وکسانی که از آنان از دین ابراهیم و موسی و عیسی منحرف‌گشته باشند چیز دیگری هستند، و اصلاً میان آن دو گروه‌، خویشاوندی و قرابت و پیوندی نیست‌... خـانواده در اسلام از پدران و پسران و نوادگان و... تشکیل نمی‌گردد، بلکه اینان وقتی یک خانواده به حساب می‌آیندکه یک عقیده‌ي واحده داشته باشند. ملت در اسلام‌، مجموعه‌ي نسلهای پیاپی‌که از جنس معیّنی باشند نیست‌... بلکه ملت مجموعه‌ای از مؤمنان است هر چند هم جنسهایشان و سرزمینهایشان و رنگهایشان جدا از هم باشد... و این است جهان‌بینی اسلامی و اندیشه‌ي ایمانی‌، آن چیزی‌ که از لابلای چنین‌ گفتار ربّـانی در قرآن ‌کتاب بزرگوار یزدانی‌، بیرون می‌جوشد و مشام روح ‌را خوشبو می‌سازد 

(وَإِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثَابَةً لِلنَّاسِ وَأَمْنًا وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ مُصَلًّى وَعَهِدْنَا إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ أَنْ طَهِّرَا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَالْعَاكِفِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ )(١٢٥) 

(‌بیاد آورید) آنگاه را که خانه‌ي (‌کعبه‌ي‌) را پناهگاه و مأوای امن و