جازاتی  مـی‌کنم  کـه  کس  دیگری  از  جهانیان  را  بدانگونه  مجازات  نکرده  باشم‌!.

این  قاطعیّت  و  جدیّتّی  است  که  سزاوار  جلال  یزدان  است‌،  تا  درخواست  معجزات  و  خوارق‌،  جنبۀ  شوخی  و  سرگرمی  به  خود  نگیرد  و  برای  خوشی  و  خنده  نبا‌شد،  و  کسانی ‌که ‌کفر  می‌ورزند  پـس  از  حجّت  و  برهان  قانع  کننده‌،  بدون  سزائی  نمانند که  انسان  را  از  راه گناه  باز  می‌دارد!

سنّت  خدا  پیش  از  آن  نیز  چنین  بوده  است ‌که ‌کسانی  هلاک‌ گردند که  از  انبیاء  مـعجزه  می‌طلبند  و  پس  از  وقوع  معجزه‌،  پیغمبران  را  تکذیب  می‌دارند...  امّا  در  اینجا،  این  نصّ  می‌تواند  بیانگر  عذابی  باشد که  در  دنیا  گریبانگر  انسان‌ کافر  می‌گردد،  و  یا  این‌ که  مراد  عذاب  و  کیفر  شخص ‌کافر  در  آخرت  باشد.

*

رونـد  قرآنـی  پس  از  وعد  و  وعـید  خـدا  خاموش  می‌ماند...  تا  به  مسألۀ  بنیادین  بپردازد...  مسألۀ  الوهیّت  و  ربوبیّت  ...  ایـن  مسأله،  مسألۀ  روشـنی  در  سـراسر  درس ‌گذشته  بود..  حال بر گردیم  به  صحنۀ  بزرگ  رستاخیزی  که  هنوز  در  برابر  چشمان  جـهانیان  نـمایش  داده  می‌شود.  بگذار  بدان  برگردیم  و  پرسشی  را  بشنویم  که  این  بار  بدون  واسطه  و  رویاروی  دربارۀ  مسألۀ  الوهیّتی کرده  می‌شود که  برای  عـیسی  پسـر  مـریم  و  مادرش  ادّعاء  شده  است‌.  پرسشی  است  که  در  حـضور  کسانی  از  عیسی عليّه السّلام  می‌شود که  او  را  پرستش‌ کرده‌اند.  تا کـسانی‌ که  او  را  پرستش‌ کرده‌انـد  آن  را  بشنوند  بدانگاه‌ که  عیسی عليّه السّلام  با  خوف  و  هراس‌،  از  ایـن ‌گـناه  بزرگ  بیزاری  می‌جوید،  و  خویشتن  را  از  چنین  بـزه  سترگی‌ که  به  هم  بافته‌اند  و  بر  او  بسته‌اند  و  او  پاک  از  آن  است‌، ‌تبرئه  می‌نماید:           

(وَإِذْ قَالَ اللَّهُ يَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ أَأَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَأُمِّيَ إِلَهَيْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ قَالَ سُبْحَانَكَ مَا يَكُونُ لِي أَنْ أَقُولَ مَا لَيْسَ لِي بِحَقٍّ إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِي وَلا أَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِكَ إِنَّكَ أَنْتَ عَلامُ الْغُيُوبِ (١١٦)مَا قُلْتُ لَهُمْ إِلا مَا أَمَرْتَنِي بِهِ أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّي وَرَبَّكُمْ وَكُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهِيدًا مَا دُمْتُ فِيهِمْ فَلَمَّا تَوَفَّيْتَنِي كُنْتَ أَنْتَ الرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ وَأَنْتَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ (١١٧)اِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبَادُكَ وَإِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ) (١١٨).

و  (‌خاطر  نشان  ساز)  آنگاه  را  که  خداونـد  مـی‌گوید:  ای  عیسی  پسر مریم‌!  آیا  تو  به  مردم  گفته‌ای  که  بجز  الله‌،  من  و  مادرم  را  هم  دو  خدای  دیگر  بدانید  (‌و  ما  دو  نفر  را  نیز  پـرستش  کنید؟‌)‌.  عیسی  مـی‌گوید:  تـو  را  منزّه  از  آن  می‌دانم  که  دارای  شریک  و  انباز  بـاشی‌.  مــرا  نسـزد  که  چیزی  را  بگویم  (‌و  بطلبم  که  وظیفه  و)  حقّ  مـن  نـیست‌.  اگر  آن  را  گفته  باشم  بی‏گمان  تو  از  آن  آگاهی.  تو  (‌علاوه  از  ظاهر  گفتار  من‌)  از  راز  درون  من  هم  باخبری‌،  ولی  من  (‌چــون  انسـانی  بـیش  نـیستم‌)  از  آنچه  بـر  مـن  پـنهان  می‌داری  بی‌خبرم‌.  زیرا  تو  دانندۀ  رازها  و  نهانیهائی  (‌و  از  خفایا  و  نوایای  امور  باخبری‌)‌.  مـن  بـه  آنــان  چـیزی  نگفته‌ام  مگر  آنچه  را  که  مرا  به  گفتن  آن  فرمان  داده‌ای  (‌و  آن‌)  این  که  جـز  خـدا  را  نپرستید  کـه  پروردگار  من  و  پروردگار  شما  است  (‌و  همو  مرا  و  شما  را  آفریده  است  و  همه  بندگان  اوئيم‌)‌.  من  تا  آن  زمان  که  در  مـیان  آنـان  بودم  از  وضع  (‌اطاعت  و  عصیان‌)  ایشان  اطّلاع  داشتم‌،  و  هنگامی  کـه  مرا  میراندی‌، ‌تنها تو  مـراقب  و نـاظرایشـان  بوده‌ای  (‌و اعمال  و  افکارشان  را پائیده‌ای‌)  و  تو  بـر  هـر  چیزی  مطّلع  هستی‌.  اگر  آنان  را  مجازات  کنی‌،  بندگان  تو هستند  (‌و  هر  گونه  که  بخواهی  دربارۀ  ایشان  می‌توانی  عمل  کنی‌)  و  اگر  از  ایشان  گذشت  کنی  (‌تو  خود  دانــی  و  توانی‌)  چرا  که  تو  چیره  و  توانا  و  حکیمی  (‌لذا  نه  بخشش  تو  نشانۀ  ضعف‌،  و  نه  مجازات  تو  بدون  حکمت  است‌)‌. 

 خداوند  بزرگو‌ار  قطعاً  می‌داند که  عیسی  به  مردم  چه  گفته  است‌.  ولی  پرسش  هراسناک  و  وحشتناک  در  روز  بزرگ  و  خوفناک‌،  پرسشی ‌که  از  شخص  غیر  مسؤول  و  پاکی‌،  آن  هم  بدین  شیوه  می‌شود،  و  پاسخی‌ که  اینگونه  بدان  داده  می‌شود،  بر  حال  زار  و  بر  موقعیّت  ناگوار  کسانی می افزايد که  این  بندۀ  صـالح  و گرامی  را  به  خدائی ‌گرفته‌اند  و  او  را  پرستیده‌اند.  این ‌کار گناه  بزرگی  است ‌که  انسان  عادی  نمی‌تواند  به  انجام  آن  دست  یازد.  چگونه  انسان  می‌تواند  ادّعای  الوهیّت  و  خدائی‌ کند،  در  حالی‌ که  می‌داند که  او  بنده ای  بیش  نیست؟! وقتی‌ کـه  انسان  معمولی  نمی‌تواند  چنین  ادّعائی  را  داشته  باشد،  چگونه  پیغمبری  از  پیغمبران  اولوالعزم  همچون  ادّعائی  را  خواهد کرد؟  چگو‌نه  عیسی  پسر  مریم  چنین  ادّعائی  را خواهد  داشت‌؟  آن‌ کسی‌ که  خداوند  این  همـه  لطف  و کرم  در  حقّ  او  روا  دیده  است  و  این  همه  نعمت  ظاهر و  باطن  بدو  بخشیده  است‌،  پیش  از  این که  او  را  به  پیغمبری  برگزیند  و  بعد  از  این‌ که  او  را  به  مقام  پیغمبری  رسانده  است  و  خلعت  نبوّت  بر  تن  او  چست‌ کرده  است‌.  آیا  حال  او  بدانگاه‌ که  از  ادّعای  الوهیّت  و  خدائی  وی  پرسش  می‌شود  و  او  بندۀ  صالح  راسترو  و  راستکار  است‌،  باید  چگونه  باشد؟

بدین  خاطر  است که  پاسخ  لرزان  و  ترسان  و  خاشعانه  و  توبه‌ کارانۀ  او  با  تسبیح  و  تنزیه  آغاز  می‌گردد:

(قَالَ سُبْحَانَكَ!).

 عیسی  می‌گوید:  تو  را  منزّه  از آن  مـی‌دانـم  که  دارای  شریک  و  انباز  باشی‌.

شتابان  به  پاکی‌ کامل  خود  می‌پردازد  و  خـویشتن  را  مطلقاً تبرئه  می‌کند  از  این‌ که  او چنین  سخنی  را  اصلاً بر  زبان  رانده  باشد:

(مَا يَكُونُ لِي أَنْ أَقُولَ مَا لَيْسَ لِي بِحَقٍّ).

مرا  نسزد  که  چیزی  را  بگویم  (‌و بطلبم  که  وظیفه  و)  حقّ  من  نیست‌.

ذات  خداوند  سبحان  را  بر  بیگناهی  و پاكی  خود گـواه  می‏‎گیرد،  و  در  پیشگاه  خدا  فروتنانه  و کوچکانه  بر  پای  می‌ایستد  و  به  بیان  ویژگیهای  بندگی  خود  و ویژگیهای  پروردگاری  خداوند  خود  می‌پردازد:

(إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِي وَلا أَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِكَ إِنَّكَ أَنْتَ عَلامُ الْغُيُوبِ) (١١٦).

اگر  آن  را  گفته  باشم  بيگمان‏  تو  از  آن  آگاهی‌.  تو  (‌علاوه  از  ظاهر  گفتار  من‌)  از  راز  درون  من  هم  باخبری‌،  ولی  من  (‌چـون  انسانی  بـیش  نـیستم‌)  از  آنـچه  بـر  مـن  پـنهان  می‌داری  بی‌خبرم‌.  زیرا  