یچیده سازند و چون بر خویشتن سخت می‌گیرند، خدا نیز بر ایشان سخت می‌گیرد. بار دیگر برمی‌گردند و از ماهیت و چیستی می‌پرسند:

(قَالُوا ادْعُ لَنَا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنَا مَا هِيَ) 

گفتند: خدای خویش را برای ما فرا خوان تا برایمان روشن دارد آن چیست‌.

از این پرسش و آن درنگ‌، بدینگو‌نه عذر می‌خواهند که کار برآنان دشوار گشته است‌:
(إِنَّ الْبَقَرَ تَشَابَهَ عَلَيْنَا)
 به راستی گاو بر ما مشتبه گشته است‌.

گویا این بار به خیره سری و لجاجت خویش پی برده‌اند، این است که می‌گویند:
(وَإِنَّا إِنْ شَاءَ اللَّهُ لَمُهْتَدُونَ) (٧٠)

ما اگر خدا خواسته باشد، راه خواهیم برد (‌به سوی گاوی که باید سر ببریم‌)‌.

چاره‌ای جز این نبودکه (‌چنین‌) کاری بر مشکل ایشان بیفزاید و تنگی دایره‌ي اختیارشان فزونتر گردد. این هم به سبب اضافه نمودن اوصاف تازه‌ای برای‌گاو مورد نظر بود،‌که قبلاً هیچ نیازی بدانها نبود و لازم به نظر نمی‌رسید:
(قَالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّهَا بَقَرَةٌ لا ذَلُولٌ تُثِيرُ الأرْضَ وَلا تَسْقِي الْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لا شِيَةَ فِيهَا) 
گفت‌: خدا می‌فرماید که آن‌، گاوی است که هنوز بکار گرفته نشده است و رام نگشته است تا بتواند زمین را شیار کند و زراعت را آبیاری نماید (‌با شیار و آبکشی خسته و مانده نشده است‌)‌. از هر عیبی پاک و رنگش یکدست و بدون لکه است‌.

دیگرگاو مطلوب، فقط ‌گاو میانه سال و زرد پر رنگی نیست‌، بلکه علاوه از این‌، می‌بایست‌ گاو رام نشده و بی‌تجربه‌ای باشدکه نتواند زمین را شخم بزند یا زراعت را آبیاری نماید، همچنین یک رنگ و بی‌نشانه باشد.
در اینجا بود که بعد از دشواری کار، و دو چندان شدن شروط‌، و تنگی مجال اختیار گفتند:

(قَالُوا الآنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ)
 گفتند: هم اینک حق مطلب را اداء کردی و حق گفتی. 

 می‌گویند هم اکنون‌!... گویا آنچه‌ گذشته است حق نبوده است‌.
(فَذَبَحُوهَا وَمَا كَادُوا يَفْعَلُونَ) (٧١)
پس گاو را سر بریدند گرچه نزدیک بود که چنین نکنند. 

 پس از آنکه فرمان خدا را اجراء کردند، بدین هنگام خداوند هدف این دستور و تکلیف را برایشان روشن گرداند:

(وَإِذْ قَتَلْتُمْ نَفْسًا فَادَّارَأْتُمْ فِيهَا وَاللَّهُ مُخْرِجٌ مَا كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ (٧٢) فَقُلْنَا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِهَا كَذَلِكَ يُحْيِي اللَّهُ الْمَوْتَى وَيُرِيكُمْ آيَاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ) (٧٣)

و (‌بیاد آورید) آنگاه را که کسی را کشتید و دربـاره‌ي آن به نزاع برخاستید و یکدیگر را متهم کردید، و خدا حقیقت امر را میدانست و آنچه را که پنهان می‌کردید، آشکار و نمایان می‌نمود. پس گفتیم‌: پاره‌ای از آن (‌قربانی‌) را به او (‌کشته‌) بزنید (‌و این کار را کردید و خدا کشته را زنده کرد)‌. خداوند مردگان را (‌در روز قیامت‌) چنین زنده می‌کند و دلائل (‌قدرت‌) خود را به شما می‌نمایاند تا اینکه دریابید (‌حقیقت و اسرار شریعت را)‌.

در اینجا به جنبه دوم از جنبه‌های مختلف داستان می‌رسیم‌. جنبه‌ای‌که دلالت بر توانائی آفریدگار، و حقیقت زنده شدن‌، و سرشت مرگ و منش زندگی دارد. اینجا روش سخن دگرگون می‌گردد و روند گفتار از حکایت به خطاب و رویاروئی می‌گراید:

خداوند حکمت سر بریدن‌گاو را برای قوم موسی آشکارکرد... ایشان کسی را از خود کشته بودند. هر گروهی ‌گناه را از خود بدور می‌کرد و آن را به ‌گردن دیگری می‌انداخت‌. گواه و شاهدی در میان نبود. پس خدا خواست‌ که حق را بر زبان خود کشته پدیدار سازد. ذبح گاو وسیله‌ای برای زنده کردن آن‌کشته بود. بدینگونه ‌که پاره‌ای از آن‌گاو سر بریده را به تن‌کشته بزنند... این چنین هم شد. زندگی به پیکری دمید و دوباره جان گرفت تا خودش ازکشنده‌ي خویش خبر دهد و دودلی وگمانهائی‌ که بر كشتن او هاله‌ای زده بود از میان رود، و با استوارترین برهان، حق رخ بنماید و حقیقت امر جلوه‌گر آید، و باطل زائل ‌گردد و از میدان بدر رود.

ولی خداکه توانا است مردگان را بدون وسیله زنده گرداند، این وسیله برای چه بود؟ ازاین‌ گذشته‌،‌گاو سر بریده ناکشته زنده شده چه مناسبتی داشت‌؟

گاو را قربانی می‌کنند و بنی‏اسرائیل نیز چنین عادتی داشتند... با پاره‌ای از ییکرگاو سر بریده، زندگی به پیکر کشته برمی‏گردد. در این پاره‌ي بدن‌ گاو نه زندگی و نه توانائی زنده‌کردن است‌... بلکه فقط و فقط وسیله‌ي ظاهری است که قدرت خدا را می‌نمایاند، قدرتی که بشر نمی‌داند چگونه‌کار می‌کند. مردمان تنها آثار قدرت الهی را می‏بینند ولی درک حقیقت و راه عمل کردن آن‌، برایشان میسر نیست‌. و:
(كَذَلِكَ يُحْيِي اللَّهُ الْمَوْتَى) 
خدا این چنین مردگان را زنده کند.

این چنین‌، مثل همین چیزیکه عملاً رخ داده است و می‏‎بینید، ولی نمی‌دانید چه شده تا چنین حادثه‌ای اتفاق افتاده است‌، زنده کردن مردگان برای خدا، به هـمین آسانی است‌که هیچگو‌نه مشقّت و د‌شواری ند‌ارد و بالاتر از زنده‌کردن این‌کشته نیست‌.

مسافت میان سرشت مرگ و منش زندگی‌، به اندازه‌ای زیاد است‌که انسان راگیج می‌کند. ولی در برابر قدرت پروردگاری بسی ساده و ناچیز است‌... چگونه و به چه شکلی‌؟ این‌کاری است‌که‌کسی بدان پی نمی‏برد و راز سربسته‌ای است‌که احدی از آن سر در نمی‌آورد.

ادراک ماهیت وکیفیت حیات‌، رازی از رازهای خدا است ‌که پنهان در دل جهان است و در دنیای فناء پذیران‌، راهی بدان نیست‌. تنها خرد بشری می‌تواند علائم اسرار نهان و از جمله نشانه‌ي زندگی و زنده شده را مشاهده‌کند و از آنها پند برگیرد و بس‌:

(وَيُرِيكُمْ آيَاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ) (٧٣)

خداوند آیات و نشانه‌های (‌قدرت‌) خـویش را به شما نشان می‌دهد تا (‌آنها را) دریابید (‌و پند برگیرید)‌.

این‌، داستان کوتاهی است که بدان می‌پردازیم‌، و به ناگاه خود را در برابر مجهولی می‌یابیم‌که از ماوراء آن آگاهی نداریم‌. ما در آغاز شروع داستان نمی‌دانیم که چرا خداوند به بنی‏اسرائیل دستور می‌دهدکه گاوی را قربانی‌کنند، همانگو‌نه ‌که بنی‏اسرائیل آن وقتها نمی‌دانستند که چرا چنین‌کنند. این فرمان عنوان آزمایشی داشت که با آن‌، اندازه‌ي اطاعت و قبول دستورات و تسلیم حق بودن، سنجیده شود و معلوم گردد تا چه اندازه به فرمان پروردگار خویش ‌گردن می‌نهند.

به دنبال آن‌،‌گفتگو‌ی موسی و قوم او، ادامه پیدا می‌کند و می‌بینیم‌که این‌ گفتگو بریده نــی‌گردد تا چیزهائی‌که میان موسی و پروردگارش رد و بدل ‌گشته است در لابلای داستان‌، جائی را اشغال کند. در صورتی که هر بار آنان از موسی می‌خواستند که از خدای خویش بپرسد، و او می‌پرسید و پاسخ را بدیشان می‌گفت‌... لیکن در روندگفتار داستان‌، این را نمی‌یابیم‌که‌: موسی از خدای خویش پرسید... و نه این راکه‌: خدای موسی بدو پاسخ داد... این چنین سکوتی شایسته‌ي مقام عظمت الهی است‌. عظمت