سیختگی دلهایشان با آن سرچشمه‌ي زلال و جوشان‌، سرچشمه‌ي ایمان به غیب‌، و یقین به الله‌، و آمادگی داشتن برای تصدیق آنچه پیغمبران به ارمغان می‌آورند. علاوه بر این بریدگی و دل مردگی‌، بـهانه‌جوئی و درنگ در پذیرش وظائف و تکالیف‌، دلیل تراشی و عذرآوری‌، و مسخرگی و هرزه‌درائی که از سنگدلی و زبان‌درازی سرچشمه می‌گیرد، از جمله‌ي مشخصات دیگر ایشان است‌.

پیغمبرشان به آنان گفت‌:
(إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً)
 بی گمان خدا به شما دستور می‌دهد که گاوی را سر ببرید.

این سخن با این طرز اداء‌، کافی بود که پذیرفته شود و اجراء گردد. چه پیغمبرشان رئیس ایشان و همان کسـی بودکه با استفاده از رحمت خدا و نظارت و آموزش او آنان را از شکنجه‌ي ذلتبار و رقت‌انگیز رهانید. پیغمبرشان بدیشان می‌گفت‌که این فرمان او نیست و از اندیشه‌ي او بیرون نمی‌تراود بلکه این فرمان خدا است‌. آنکه ایشان را در مسیر زندگی به سوی خود می‌خواند و رهبری می‌فرماید... آیا پاسخ ایشان چه بود؟ پاسخ ایشان دیوانگی و بی‌ادبی بود و پیغمبر بزرگوارشان را متهم ساختند به اینکه آنان را مسخره می‌کند و به بازیچه می‌گیرد. گوئی برای انسانی که خدا را می‌شناسد -‌گذشته از آنکه فرستاده‌ي خدا باشد - درست است اینکه نام خدا و فرمان او را وسیله‌ي شوخی و ریشخند مردم قرار دهد:
(قَالُوا أَتَتَّخِذُنَا هُزُوًا)
گفتند: آیا ما را به مسخره گرفته‌ای‌؟‌.

پاسخ موسی عليه السّلام در برابر این نادانی این بودکه به خدا پناه ببرد و ایشان را با نرمی وکنایه و اشاره به جاده‌ي ادبی که شایسته‌ي مقام پروردگاری باشد، برگرداند. برای آنان آشکار کند که آنچه درباره وی گمان برده‌اند در خور کسی است‌که عظمت خدا را نشناخته باشد و با آن ادب شایسته آشنا نبوده و بدان ‌گردن ننهد:
(قَالَ أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجَاهِلِينَ) (٦٧)
گفت‌: پناه می‌برم به خدا که من از نادانان باشم‌.

همین اشاره بس بودکه به خود برگردند، و به سوی خدا مراجعت نمایند، و دستور پیغمبر خویش را روان گردانند... ولی آنان بنی‏اسرائیل بودند!

آری‌، ایشان بس بودکه به خود برگردند، و به سوی خدا مراجعت نمایند، و دستور پیغمبر خویش را روان گردانند... ولی آنان بنی‏اسرائیل بودند!

آری‌، ایشان قدرت داشتند و در دسترسشان بود که دست دراز کنند و هرگاوی که گیرشان می‌آمد، بگیرند و ذبح‌کنند، در این صورت هم فرمان خدا را اجرا نموده و هم اشاره‌ي پیغمبر خدا را بجای آورند. ولی سرشت نابسامان بنی‏اسرائیل و منش گشته وکجروایشان به سراغشان آمد و آنان را دربرگرفت و بناگاه پرسیدند: 

 (قَالُوا ادْعُ لَنَا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنَا مَا هِيَ) 

گفتند: خدای خویش را برای ما فرا خوان تا برایمان روشن گرداند آن چیست‌؟‌.

پرسش بدین شکل و صورت‌، بیانگر این است‌که ایشان هنوز در شک و تردید بسر می‏بردند و می‌پنداشتندکه موسی در ابلاغ رسالت با ایشان شوخی  می‌کند: ایشان اولاً می‌گویند:

(ادْعُ لَنَا رَبَّكَ) 

پروردگارت را برای ما فرا خوان‌.

مثل آنکه خدا تنها پروردگار موسی است و پروردگار ایشان نیست‌. وگوئی مسأله بدیشان ربطی ندارد و تنها به موسی و پروردگار او مربوط است‌. ثانیاً ایشان از او می‌خواهندکه پروردگار خود را فرا خواند تا برایشان روشن دارد: (مَا هِيَ) ‌آن چیست‌؟ پرسش از ماهیت در اینجا - هر چند مقصـود صفت باشد - جز بر سرییچی و ریشخند نمی‌توان حمل کرد... آن چیست‌؟ آن‌گاوی است‌. موسی از اول به آنان ‌گفته بودکه‌گاوی قربانی ‌کنند، بی‏آنکه بگوید چه صفتی و چه علامتی داشته باشد. گاوی است و بس.

در اینجا موسی ایشان را به راه می‌آورد، بدین‌ گونه که در پاسخ‌، روشی جز روش پرسش را بکار می‌گیرد. او جواب آنان را مطابق پرسش نادرست ایشان نمی‌دهد تا با آنان وارد جدال لفظی نشود. بلکه بدانان چنانکه شایسته است پاسخ می‌گوید. بدیشان هــمچون آموزگار فرزانه و پرورش دهنده‌ای‌، پاسخ می‌دهد که خدا او را گرفتار ابلهان منحرف کرده باشد. با بیان‌ کردن صفت گاو بدیشان پاسخ می‌گوید:

(قَالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّهَا بَقَرَةٌ لا فَارِضٌ وَلا بِكْرٌ عَوَانٌ بَيْنَ ذَلِكَ) 
گفت او می‌گوید: آن گاوی است نه پیر است و نه جوان‌، بلکه میانه سالی است میان این دو.

آن‌،‌گاوی است‌که نه پیر است و نه جوان‌، میانه‌ي این و آن است‌. سپس خداوند به دنبال این بیان مختصر، پند آمرانه و قاطعانه‌ای می‌دهد و می‌گوید:

(فَافْعَلُوا مَا تُؤْمَرُونَ) (٦٨)

پس آنچه به شما دستور داده شده است‌، انجام دهید. 

همین دستور برای کسی‌که به دنبال حقیقت باشد، بسنده است و عاقل را اشاره‌ای کافی است‌. پیغمبرشان دوبار ایشان را به راه راست برگرداند و در پرسش و پاسخ‌، ادب شایسته را مراعات فرمود و مؤدبانه با اشاره بدیشان فهماند که هرگاوی را که می‌خواهند از میان ‌گاوهای خود بگیرندکه نه ییر باشد و نه جوان‌، بلکه سنّ متوسطی داشته باشد،‌کافی است‌که با قربانی کردن آن می‌توانند ذمّه‌ي خود را بری دارند و بار را از دوش خود بردارند، و با انجام آن‌، فرمان پروردگار را اجراء نمایند، و خویشتن را از رنج پیچ و خم و طول و تفصیل برهانند... و لیکن قوم اسرائیل همان قوم اسرائیل است‌!

(قَالُوا ادْعُ لَنَا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنَا مَا لَوْنُهَا)

گفتند: خدای خویش را برایمان فراخوان تا برای ما روشن دارد که رنگ آن چگونه است‌؟‌.

باز هم‌چنین گفتند:
(ادْعُ لَنَا رَبَّك)
خدای خویش را برای ما فرا خوان‌!.

چون موضوع را از هم شکافتند و خواستار تفصیل شدند، چاره‌ای نبود می‏‎بایست پاسخ به تفصیل داده شود:

(قَالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّهَا بَقَرَةٌ صَفْرَاءُ فَاقِعٌ لَوْنُهَا تَسُرُّ النَّاظِرِينَ) (٦٩)

گفت (‌پروردگار به من خبر داده است که‌) آن گاو، گاو زرد پر رنگی است که نگاه کنندگان (‌بدو) را شادمانی بخشد.

این چنین دائره‌ي اختیار را بهم آوردند و با دست خود آن را بر خویشتن تنگ‌کردند -‌گرچه در آغاز دستشان باز و در فراخی بودند - ولی اینک مکلف و ناچار شده‌اند که به جستجوی‌گاوی برخیزند، آن هم نه هرگونه‌ گاوی که خود بخواهند، بلکه باید گاوی باشدکه میانه سال بوده نه پیر و نه‌کوچک باشد و علاوه بر اینها زرد پر رنگی باشد و همچنین لاغر و بدریخت نباشد.

(تَسُرُّ النَّاظِرِينَ) 

بینندگان را شادی بخشد.

سرور و شادی بینندگان هم وقتی حاصل و تکمیل خواهد شدکه چشمانشان به ملاحت و سرزندگی و نشاط و درخشندگی‌ گاو مطلوب افتد. چه سرشت انسان چنین است‌که باید از سر زندگی و راست قامتی و برازندگی خوششان بیاید تا شاد شوند و منش آدمی بر این است‌که از لاغری و بدریختی باید بدشان بیاید تا بیزار گردند و نفرت ورزند.

این اندازه درنگ و بهانه‌جوئی ‌که‌ کردند بس بود، لیکن ایشان به راه خود ادامه می‌دهند و تا آنجا پیش می‌روند که ‌کارها را بر خود 