فرمود: «‌پدرت حذافه است‌»‌. ابن عبدالبرگفته است‌: عبدالله پسر حذافه‌، در اوائل اسلام ایمان آورده بود، و به سرزمین حبشه در هجرت دوم مهاجرت‌کرده بود، و در جنگ بدر شرکت جسته بود، و شخص لطیفه‌گو و خوش مشرفی بود. پیغمبر (ص) او را با نـامه‌ای به پـیش کسری فرستاده بود. هنگامی که گفت‌: ای رسول خدا، پدرم کیست‌؟‌: فرمود: «‌پدرت حذافه است‌»‌، مـادرش گفت‌: «‌فرزندی را نافرمانبردارتر از تو در برابر والدین ندیده‌ام! آیا نترسیدی که مادرت مرتکب همان چیزی شـده باشدکه زنان در روزگار جاهلیت مرتکب می‌شدند و تو او را در جلو چشم همگان رسواکنی‌؟‌ا بدو پاسخ داد وگفت‌: به خدا سوگند، اگر مرا به بنده سیاه‌پوستی نسـبت می‌داد، بدو ملحق می‌شدم و می‌پیوستم!

در روایت ابن جریر با سندی‌که در دست داشته است‌، از ابوهریره نقل‌کرده است وگفته است‌: رسول خدا خشمگین بیرون آمدند. رخساره‌اش از خشم قرمز شده بود. رفت و بالای منبر نشست‌. مردی برخاست وگفت‌: من کجا خواهم بود؟ فرمود: «‌در آتش‌»! دیگری برخاست وگفت‌: پدرم‌کیست‌؟ فرمود: پدرت حذافه است‌. پس عمر پسر خطاب برخاست وگفت‌:

راضی شده‌ایم به این‌که خدا معبود ما، اسلام آئین ما، محمّد (ص) پیغمبر ما، و قرآن پیشوای ما باشد. ای رسول خدا ما به روزگار جاهلیت و شرک نـزدیکیم و تازگیها جاهلیت را پشت سر نهاده‌ایم و به ترک شرک گفته‌ایم‌. تنها خدا می‌داند کـه پـدران مـا چه کسـانی بوده‌اند و هســتند؟ ابـوهریره‌گفته است‌: خشـم پیغمبر (ص) فروکش‌کرد، و این آیه نازل شد:

(يا أيها الذين آمنوا لا تسألوا عن أشياء إن تبد لكم تسؤكم)..

مـجاهد از ابن‌عباس روایت نموده است که گفته است‌: ایـن آیــه درباره مـردمانی نـازل کردیدکه از پیغمبر (ص)‌درباره بحیره و سائبه و وصیله و حامی پرسش‌کردند... این سخن سعید پسر جبیر است‌که‌گفته است‌: مگر نمی‌بینی‌که پس از آن چنین آمده است‌؟ 

(ما جعل الله من بحيرة ولا سائبة ولا وصيلة ولا حام)؟ 

خداوند بحیره‌، سائبه‌، وصیله‌، حامی را مشروع و مقرر نداشته است‌.

مجموعه این روایتها و غیره‌، نماد و تـصویری از نوع چنین پرسشهائی را پیش چشم می‌داردکه خداونـد مومنان را از آنها نهی می‌فرماید و دستور می‌دهدکه چنین پرسشهائی را نکنند...

این قرآن آمده است‌که نه فقط عقیده‌ای مقرر نماید و بس، و نه تنها شریعتی را معین دارد و بس. بلکه آمده است‌گذشته از اینها ملتی را پرورده‌کند، و جامعه‌ای را پدید آورد، و افرادی را بسازد و آنان را برابر برنامه بخردانه و سرشتی ساختار خود، هستی بخشد... یزدان سبحان در اینجا ادب پرسش‌، و حدود و ثغور پژوهش‌، و برنامه شناخت را بدیشان می‌آموزد... وقـتی‌که خداوند بزرگوار این شریعت را نازل می‌گردانـد، و از جهان غیب خبر می‌دهد، ادب ایـن است که بندگان تفصیل شریعت یا اجمال آن را به حکمت و فلسفه‌ای‌که خدا خود می‌داند، واگذارند، و آشکار نمودن و یا پنهان نابهنجار را نمی‌چشیدند.

در سوره بقره دیدیم‌که چگونه بنی‏اسرائیل بدان‌گاه‌که خداوند بدیشان دستور می‌فرمایدگاوی را سر ببرند - هرگاوی‌که باشد، بدون هرگونه قید و بندی و شرط و شروطی -‌ آنان شروع می‌کنند به پرسش ازاوصاف چنین‌گاوی‌، و توضیحات این اوصاف را می‏‎طلبند، و در تـفصیلات جـزئیات صفات‌، دقیق و باریک بــین می‌گردند. هر باركه بیشتر جویای توضیحات اوصاف مي‌شوند، بیشتر بر آنان سختگیری ميگردد. آنان اگر پرسش نمی‌کردند،‌کار را بر خود آسـان می‌کردند و دچار مشكل نمی‌شدند.

همچنین‌کارشان درباره روز شنبه‌که طلبیدند و تاب آن را نیاوردند و خویشتنداری نورزیدند، به همین منوال و روال بود.

کار بنی‏اسرائیل پیوسته به همین شکل بود، تا بدانـجاکه خدا چیزهای زیادی را برای تر‌بیت و همچنین تنبیه ایشان بر آنان حرام فرمود!

در حدیث صحیـحی از پیغمبر (ص) روایت شده است که‌گفته است‌:

 (‌دروني ما تر كتكم. فانمـا ا‌هلك من كان قبلكــم كثره سوالهم‌، و اختلافهم علي انبیائهم‌)‌.

مادام که چیزی را از شما نخواسته‌ام‌، مرا به حال خود واگذاریـد و پـرس و جو و کند و کاو مـنمائيد. زیـرا پرسشـهای بیشمار و اختلاف با پیغمبران‌، کسـانی را هلاک کرد که پیش ازآنها در جهان بودند.

در حدیث صحیح دیگری نیز آمده است‌:

(‌ان الله تعالي فرض فرائض فلا تـضیعو‌ها،و حـد حدوداً فلا تعتدوها، و حرم‌اشیاء فلا تنتهکوها.و سكت عن ا‌شیاء رحمه بكم - غير نسیان - فلا تسالوا عنهــا)‌.

خداوند بزرگوار واجباتی را واجب گردانده است‌، آنها را ضـائع نکنید و هـدر ندهید، و حدها و مـرزهائی را تعیین فرموده است‌، از آنها در نگـذرید، و چـیزهائی را حرام نموده است‌، خویشتن را بـدانـها نزنید و بـدانـها دست نــبرید، و از راه لطـف و مـرحمت - نـه بر اثـر فراموش کردن - از بـیان چیزهائی سکـوت فرموده است‌، شما از آنها نپرسید.

در صحیح مسلم از عامر پسر سعد روایت است‌که او از پدرش نقل مـی‌کندکه‌گفته است‌: پیغمبر (ص) فرموده است‌:

(‌ان‌ اعظم ‌المسلمين في المسلمين جرماً‌، من سأل عن شي‌ء ‌لم يحرم علي المسلمين فخرم عليهم من اجـل مسالته).

در میان مسلمانان گناه مسلمانی بزرگ‌ترین گناه بشمار است که از چيز‌ی سوال كند که بر مسـلمانان حرام نبوده است‌، ولی بر اثر پرسش او از آن بر آنان حرام گشته است‌.

شاید مجموعه این احادیث‌، همـراه با آیـات قرآنـی‌، برنامه اسلام را در باره شناخت به تصویرکشد.
شناخت در اسلام خواسته می‌شود تـا در پـرتو آن با نیازی رویاروی شدکه رخ داده است‌، و در حدود ايـن نیازی‌که رخ داده است باید خو‌استار شناخت گردید... چه غیب و آنچه در پس پـرده غیب است نیروی انسانها صرف روشنگری و رسیدن به كنه آن نـمی‌گردد، چه شناخت آن با نیازی رویاروی نمی‌شودکه در زندگی مردمان روی دهد و واقع‌ گردد. برای دل انسانها بسنده است‌که بدین غیب ایمان بیاورد بدانگونه‌که یزدان بس اگاه از آن‌، آن را وصف فرموده ا‌ست و معرفی نموده است‌. و امّا زمانی‌که ایمان دل را به پژوهش‌کـنه آن سرگرم‌ کند و دل بخواهد ماهیت آن را روشن سازد، این کار هرگز به جانی نـمی‌رسد و به چیزی نمی‌انجامد، زیرا دل با قدرت و توانی مجهز نگشته است‌که بتواند به اصل وکنه غیب برسد جـز بدان اندازه و درآن حدود که خدا از آن پرده برداشته است ... هرگونه تلاشی در این راه بیهوده است و هرز می‌شود.گذشته از آن‌، چنین تکاپوئی‌گام نهادن در بیابان برهوت بدون راهنما است و قطلعا منتهی به گمراهی و آوارگی بسیار ناگواری می‌گردد. ولی احکام شرعی را باید جست و درباره ‌آنها پژوهش کرد، و به هنگام وقوع مسائل و قضایائی‌ که این احکام می‏‎طلبند، پرسش نمود و تحقیق‌کرد... این برنامه اسلام است‌.

درطول روزگاران مكـی‌، حتی یک حکم شرعی اجرائی نازل نگردید، هر چندکه اوامر و نواهی درباره اشیاء و اعمالی نازل شد. احکام اجرائی همچون قصاص نمودن