طر صفت موجود در خود چیز حرام بوده، یا به علتی باشدکه متوجه‌کسی‌گرددکه از آن استفاده می‌کند، و یا متوجه مصلحت عموم مردمان شود...

این خداوند بزرگوار است‌که همه این امور را می‌داند و آگاه از هر چیزی است‌، و اطاعت از دستور او واجب است‌. گذشته از اینها، جدال هیچگو‌نه نـیاز واقـعی را برآورده نـمی‌کند و دردی از واقـعیت را درمـان نمی‌نماید... واقعیت‌، سرشت این برنامه یزدانی است‌... هیچ‌کسی نباید بگو‌ید: وقتی‌که تحریم به خاطر صفت موجود در خود چیز حرام بوده است‌، پس چرا پیش از تـحریم‌، آن چیز مباح و آزاد بوده است‌؟ پس باید حکمتی بوده باشدکه به خاطر آن یزدان جهان در مدتی از زمان آن را تحریم نفرموده است‌. همه اینها واگذار به یـزدان است‌. قدغن‌کردن و آزاد نمودن چیزها از مقتضیات الوهیت ایزد منان است و مـتعلق به یـزدان سبحان است‌. نیکو قلمداد کردن و پسندیدن انسان‌، یـا زشت شمردن و نپسندیدن انسان‌، دستورکار نیست‌. چه بسا انسان چیزی را علت بداند، امّا علت نباشد. با خدا ادب داشتن می‌طلبدکه انسان احکام را بپذیرد و اجراء کند، چه حکمت و علت آن‌شناخته شود، و چه هـرگز شناخته نشود و همـیشه پنهان بماند... خدا می‌دانـد و شما نمی‌دانید.

عمل به شریعت یزدان‌، پیش از هر چیز واجب است بر بندگی استوار شود. بر اطاعت از یزدان پابرجا گردد، برای اظهار بندگی انسان در برابر یزدان جهان باشد ... اسلام به معنی تسلیم‌، این است و بس. پس از اطاعت از فرمان یزدان‌، خرد انسان به اندازه توان مـی‌تواند فلسفه‌کار را و حکمت موجود در امر و نهی آفریدگار را بجوید، چه خداوند خو‌دش فلسفه و حکمت حکم را روشن فرموده باشد، و چه روشن ننموده باشد، و چه خرد انسان آن را فهم‌کند یـا نکند. زیـرا قـاضی در تشخیص نیکو و پسندیده بودن شـریعت درکاری از کارهای یزدان است نه انسان‌. تـنها و تنها داور خدا است‌. هر زمان خدا به کاری دستور فرمود، یا ازکاری نهی نمود، دیگر جای جدال و ستیز نیست و امر و نهی باید پذیرفته و اجراء شود... امّا اگر داوری و فرماندهی به عقل بشری واگذارگردد، معنی این‌کار این است‌که مردمان آخرین مرجع در شرع خدا هسـتند!... پس در این صورت جایگاه الوهیت کجا است و جای عبودیت کجا؟

از این‌گفتار خود را رها می‌سازیم و به ترکیب بند آیه و دلالت آن می‌پردازیم‌:

(لَيْسَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ جُنَاحٌ فِيمَا طَعِمُوا إِذَا مَا اتَّقَوْا وَآمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ ثُمَّ اتَّقَوْا وَآمَنُوا ثُمَّ اتَّقَوْا وَأَحْسَنُوا وَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ).

بر کسانی که ایمان آورده‌اند و کارهای شایسته انجام داده‌انـد، گناهی بـه سـبب آنچه (‌از مسکـرات پـیش از تحریم و آگاهی از آن‌) نوشیده‌اند متوجه آنان نـیست‌، اگر (‌از محرمات‌) بپرهیزند و (‌بدانـچه دربـاره تـحریم نـازل شـده است‌) ایـمان بـیاورند و کـارهای شـایسته انجام دهند. بعد از آن (‌هم از محرمات‌) بپرهیزند و (‌به احکام نازله در باره تحریم‌) ایمان داشته باشند. سپس (‌بــاز هـم درجـات تـقوا را طـی کـنند و از مـحرمات‌) بپرهیزند و همه کارهای خود را نیکو کـنند، و خداونـد نیکوکاران را دوست می‌دارد (‌و هر گروهی از آنـان را به اندازه اخلاصی که دارند پاداش می‌دهد)‌.

در سخنان مفـسَّران چیزی را پـیدا نکردم‌کـه درباره ساختار عبارت قرآنی بدین شیوه‌، و با تکرار تقوا گاهی همراه با ایمان وكار شایسته‌، و وقتی همراه با ایمان‌، و زمانی همراه با احسان ...گفته شده باشد و چنگی به دل بزند و دل بدان آرام‌گیرد. همچنین در چاپ نـخستین فی‌ظلال القرآن چیزی را پیدا نکردم‌که این تکرار را چنانکه باید توجیه‌کند و دلم هم اینک از آن خشنود و بدان آرام‌گیرد!... زیباترین چیزی که خوانـده‌ام - هر چند مرا چنانکه باید راضی و قانع نمی‌سازد - سخنی است‌که ابـن جریر طبری‌گفته است‌:

«‌تقوای نخستين‌، دریافت فرمان یـزدان با پذیرش و تصدیق و دینداری و رفتار برابر آن فرمان است‌. تقوای دوم‌، استوار و بر دوام ماندن بر تصدیق است‌. تقوای سوم‌، نیک‌رفتاری و نزدیک شدن به آستانه یـزدان با انجام سنتها و مستحبات است‌»‌.

آنچه در چاپ اول فی‌ظلال القرآن در این باره گفته‌ام عبارت است از: «‌سخن بدین شیوه‌، تاکید بشمار است‌. تاکید بگونه تفصیل بعد از اجمال‌. خداوند نخست تقوا و ایمان و عمل صالح را بطور اجمال بیان فرموده است‌. سپس تقوا را بار دوم همراه ایمان بیان نـموده است‌، و بار سوم تقوا را با احسان -‌که عـمل صـالح است - تکرار فرموده است‌... در اينجا مراد تاکید تـقوا است‌، چراکه بر آن تکیه شده است‌. همچنین تکرار تقوا بدان خاطر است‌که قانون ثابتی برای سنجش اعمال در دست باشد، و آن این‌که ارزش یا عدم ارزش‌کارها درگرو نیت نهان و احساس پنهان در اندرون انسـان است ... تقوا نیز درونی و عبارت از این است‌که انسان‌کاملا احساس‌کندکه خدا او را دقیقاً می‌پاید و بر رفتار و کردارش نظارت می‌نماید، و انسان در هر لحظه‌ای از لحظات عمر خود با یزدان تماس و پیوند دارد... ایمان به یزدان و تصدیق اوامر و نواهی او، و عمل صالحیه بیانگر ظاهری عقیده نـهان در زوایـای درون انسـان است‌، و پیوند عقیده نهان و عملی‌که بیانگر آن است‌، اینها همه و همه معیار حکم و قضاوت هستند، نه ظواهر و اشکال بیرونی‌... ا‌ین قاعده نیز نیاز به تاکید و تکرار و بیان دارد»‌.

من هم اینک در این سخن نیز چیزی نمی‌یابم‌که انسان را قانع و آسوده خاطر سازد... امّا چیز دیگری به نظرم نرسیده است و درگاه توفیق مـعنی بهتری بر رویـم گشوده نشده است‌... مددرسان یزدان جهان است و بس. 

*سپس روند قرآنی در جولانگاه حرام‌کردن و حلال نمودن به پیش می‌رود، و سخن می‌رانـد از شکار نخجیر در حالت احرا‌م‌، وکفاره‌کشتن ان‌، و ذکر حکمت تحریم بیت الله و ماههای حرام و حیوانات نشاندار و بی‌نشانی‌که برای قربانی آورده می‌شوند و در سرآغاز سوره دستور داده شده بود که بدانـها اذیت و آزاری رسانده نشود... آن‌گاه این بخش با تـعیین تـرازوی سنجش ارزشهای انسان مسلمان و جامعه مسـلمان‌، پایان می‌گیرد. همان ترازوئی‌که پاک اندک در آن بر ناپاک فراوان برتری می‌گیرد:

( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَيَبْلُوَنَّكُمُ اللَّهُ بِشَيْءٍ مِنَ الصَّيْدِ تَنَالُهُ أَيْدِيكُمْ وَرِمَاحُكُمْ لِيَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ يَخَافُهُ بِالْغَيْبِ فَمَنِ اعْتَدَى بَعْدَ ذَلِكَ فَلَهُ عَذَابٌ أَلِيمٌ (٩٤)

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَأَنْتُمْ حُرُمٌ وَمَنْ قَتَلَهُ مِنْكُمْ مُتَعَمِّدًا فَجَزَاءٌ مِثْلُ مَا قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ يَحْكُمُ بِهِ ذَوَا عَدْلٍ مِنْكُمْ هَدْيًا بَالِغَ الْكَعْبَةِ أَوْ كَفَّارَةٌ طَعَامُ مَسَاكِينَ أَوْ عَدْلُ ذَلِكَ صِيَامًا لِيَذُوقَ وَ