 الّذينَ مِنْ قَبْلِنا)
از  یک  سو  مجسّم ‌کنندۀ  احساس  ایشان  به  نعمت  رهائی  و  آزادی  از  بندگی  بندگان‌ کردن  است‌،  و  از  سوی  دیگر  بیانگر  هراس  ايشان  از  برگشت  بدان  درک  اسفل  و  سقوط  به  آن ‌گودال  ژرف  مخوف  است‌.
)رَبّنا وَ لا تُحَمّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ).
پروردگارا!  آنچه  را  که  یارای  آن  نداریم‌،  بر  ما  بار  مکن‌.  این  هم  دعائی  است‌ که  اشاره  به  حقیقت  تسلیم  دارد.  چه  مؤمنان  هرگز  سرپیچی  از تکلیف  خدا  را  هر  چه  باشد  به  دل  راه  نمی‌دهند.  بلکه  تنها  بدو  رو  شکنند  و  چشم  به  رحم  و کرم  او  می‌دوزند  و  امیدوارند که  خداوند  مهربان  به  ضعف  ایشان  رحم‌ کند  و  چیزی  را که  توانـایی  و  یارای  آن  را  ندارند  بر  آنان  تحمیل  نکند...  و  الّا  ایشان  گوش  به  فرمانند  و  اطاعت  مطلق  از  خدا  داشته  و  تسلیم  محض  دستور  پروردگارند...  این  چشم  طمع  دوختن  انسان ‌کوچک  به  رحمت  خدای  بزرگ  است‌.  ا‌مید  بندۀ  ضعیف  به  بخشایش  و  بزرگمنشی  مالک  متصرّف  است‌.  بالأخره  درخواست  چیزی  است ‌که  خداوند  در  معاملۀ  با  بندگان  خود  معمولاً  روا  نموده  و  بدیشان  عطاء  می‌دارد.  از  قبیل‌:  بزرگواری  و  نیکوکاری  و  مهرورزی  و  آسانگیری‌.
بعد  از  آن  نوبت  اعتراف  به  ضعف  و  ناتوانی  فرا  می‌رسد،  و  به  دنبال  دلهره  و  خوف  از  تقصیری  می‌آید  که  جز  فضل  خدای  بخشنده  و  آمرزنده‌، آثار  آن  را  محو  نمی‌سازد:
)وَ اعْفُ عَنّا ، وَ اغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا). 
از  ما  درگذر  (‌و  قلم  عفو  بـر  گناهانمان  کش‌)  و  ما  را  ببخشای  و  به  ما  رحم  فرمای‌.
این  تضمین  حقیقی  برای ‌گذراندن  امتحان  و  توفیق  در  آن‌،  و  رسیدن  به  رضایت  یزدان  است‌.  چه  بنده  هر  اندازه  هم  برای  انجام  وظائف  بگونۀ  تمام  و کمال  بکوشد،  باز  هم  تقصیر  و کوتاهی ‌کرده  است  و  مقصّر  بشمار  است‌.  اين  لطف  خدا  است‌ که  با  او  به  عفو  و گذشت  و  مرحمت  و  مغفرت  رفتار  می‌فرماید...  از  عائشه  -  رَضیَ الله‌ عَنْها  -  روایت  شده  است ‌که  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  فرموده  است‌: 
(لا يَدْخُلُ أحَدُكُمُ الْجَنّةَ بِعَمَلِه... قالُوا: وَ لا أنْتَ يا رَسُولَ الله ? قال:" وَ لا أنَا . إلّا أنْ يَتَغَمّدَني اللهُ بَرَحْمَتِه)(1)[6]
کسی  از  شما  با  کردار  خود  به  بهشت  نمی‌رود...  گفتند:  ای  رسول  خدا،  تو هم‌؟  فرمود:  من  هم‌.  مگر  آنکه  خداوند  رحمت  خویش  را  شامل  من  گرداند.
این  کار  قوام  کردار  در  حسّ  مؤمن  است‌:‌ کار کردن  با  تمام  نیرو  و  تا  آن  اندازه‌ که  توان،  با  وجود  این  احساس  عجز و  تقصیر  نمودن‌، ‌گذشته  از  آن  امید  ناگسسته  به  لطف  و  مرحمت  خدا  د‌اشتن‌،  و  چشم  انتظار  به  عفو  و  مغفرت  و کرم  او  دوختن‌،  و  به  بزرگواریش  دل  بستن.  سرانجام  مؤمنان  در  حالی‌ که  تصمیم  به  جهاد  در  راه  خدا  می‌گیرند  تا  حقی‌ که  او  خواسته  است‌،  به  حق‌دار  برسد  و  آئین  و  برنامه  او  در  زمین  استقرار  یابد،  پشت  به  ستون  خدا  می‌بندند  (‌تا  فتنه‌ای  در  میان  نماند  و  دین  همه  از  آن  خدا  باشد»[7]‌.  
مؤمنان  به  ستون  استوار  خدا  پشت  می‌بندند،  و  پرچم  او  را  بر  فرا‌ز  سرهایشان  برافراشته  می‌دارند  و  خویشتن  را  تنها  به  خدا  نسبت  می‌دهند،  بدانگاه ‌كه  جاهلیّت‌،  خویشتن  را  به  شعارها  و  عنوانهای ‌گوناگون  نسبت  می‌دهد.  آنان  مدد  و  یاری  او  را  برای  دوستدارانش  می‏‎طلبند،  زیرا  سرور  یگانۀ  ایشان  همو  است‌،  و  ایشان  به  نام  او  با کافران  سرکش  می‌جنگند:
(أنْتَ مَولانا ، فَانْصُرْنا عَلَى الْقَوْم الْكافِرينَ). 
تو  یاور  و  سرور  مائی‌،  پس  ما  را  بر  جمعیّت  کـافران  پیروز  بگردان.
این  خاتمه‌ای  است ‌که  چکیدۀ  سوره  را  بیان  می‌دارد،  و  خلاصۀ  عـقیده  را  می‌نمایاند،  و  فشردۀ  جهان  بينی  مؤمنان  و  حالی  را که  در  هر  زمانی  با  پـروردگار  خود  دارند،  به  تصویر  می‌کشد.
*
پایان  سورۀ  بقره
--------------------------------------------------------------------------------
[1] ‌به  جزء‌ اول‌،  شرح  آيۀ  40 بقره  مراجعه  شود.
[2] به  كتاب‌:  (‌مَنْهَجُ  التّرْبيَة  الاسْلاميّه‌)  تأليف‌:  محمد  قطب‌،  فصل‌:  (‌خُطُوطُ  مُتَقابِلَةٌ‌  في  النّفس  البَشَريّة‌)  مراجعه  شود.
[3] عمر  خيام  مي‌كويد:
(دادم  به  اميد  زندگاني  بر باد     نابوده ز  عمر  خويشتن  روزي  شاد 
 زآن  مي‌ترسم ‌كه عمر  امانم  ندهد    چندانكه  ز  روزگار  بستانم  داد ) 
*
چون  آب  به  جو‌یبار ‌و چون  باد  به  دشت
                                   روز ديگر  از  عمر  من  و  تو  بگذشت
روزی كه  گذشت  از  او  ياد  مكن                            
                                 روزی ‌که  نیامده  است  و  روزی‌ کـه  گذشت  
*
روزی  ‌که  گذشت  از ‌او  یاد  مكن                            فردا که  نیامده  است  فـریاد  مکن      
بر  نامده  ‌و گذشته  بنياد  منه                              بی‌باده  مباش و  عمر بر  باد  مکن  
*
در  خواب  بدم  مرا  خردمندی ‌گفت
                                                             کار  خواب‌ کسی  را گل  شادی  نشکفت  
 
کاری  چکنی‌ که  با  اجل  بـاشد  جفت
                                             بر   خیز  که  زیر  خاک  می‌باید  خفت  
*
می  بر کف  من  نه ‌که  دلم  در  تاب  است
                                              و‌ین  عمر گریز  پای  چو‌ن  سیماب  است  
بر خیز که  بیداری  دو‌لت  خو‌اب  است
                                             دریاب ‌كه  آتش  جو‌انی  آب  است  
*
جامعه  پسر  داود  در  (عهد  قدیم‌)  می‌گو‌ید:
(‌باطل  اباطیل‌.  همه  چیز  باطل  است‌.  انسان  را از  تمامی  مشقتش ‌که ‌زیر  آسمان  می‌کشد چه  منفعت  است.  یک ‌طبقۀ  می‌رو‌ند،  طبقۀ  دیگر  می‌آيند،  و  ز‌مین  تا  به  ابد  پایدار  می‌ماند.  آفتاب  طلوع  می‌کند و  آفتاب  غرو‌ب  می‌کند  ،  به  جائی ‌که  از  آن  طلوع  نموده  می‌شتابد.  باد  به  طرف  جنوب  می‌رود  و  به  طرف  شمال  دو‌ر  می‌زند،  دورزنان  دورزنان  می‌رود  و  باز بـه  مدارهای  خود  برمی‌گردد.  جمیع  نهرها به  دریا  جاری ‌می‌شد  اما  دریا  پر  نمی گردد.  به  مکانی ‌که  نهرها از آن  جاری  شد به  همانجا  باز  برمی‌گردد.  همۀ  چیزها پر از  خستگی  است ‌که  انسان  آن  را  بیان  نتواند کرد.  چشم  از  دیدن  سیر  نمی‌شود،  گوش  از  شنیدن ‌مملو  نمی گر‌دد.  آنچه ‌بو‌ده  است  همان  است‌ که  خواهد  بو‌د،  آنچه  شده  است  همان  است ‌که  خو‌اهد  شد. و  زیر  آفتاب  هیچ  چیز  تازه  نیست  آیا  چیزی  هست‌ که  در‌باره اش‌ گفته  شو‌د  ببین  این  تازه  است‌.  در  دهرهائی  که  قبل ‌از ما  بود آن  چیز  قدیم ‌بود.  ذکری  از  پیشینیان  نیست‌. و از  آیندگان  نیز که  خوا‌هند آمد  نزد  آنانی ‌که  بعد از  ایشان  خواهند  آمد  ذکری  خواهد  بود  ...).
(‌ترجمۀ  رباعیها  و  متن  عربی  منقول  در  (‌فی  ظلال  القرآن‌)  عـیناً  از ‌کـتاب  (‌رباعیّات  خيّام‌) و برگردان   فارسی  (كتاب  مقدّ‌س‌)  پید‌ا  و  رو‌ايت‌ گر‌دید  ...  مترجم‌)‌. 
[4] مَنْ ‌کَفَرَ  بالله  مِنْ  بَعْدِ  ايمانه  الّا  مَنْ  اکْرهَ ‌وَ  قَ