ه  چيز  شايستۀ  او  و  مفيد  به  حال  او  است  - ‌خواسته  است  او  را  با  بخشي  از  اين  لايق  غيبي،  مـدد  و  ياري ‌كند،  و  در  مجسّم ‌كردن  چنين  حقايقي  او  را كمك ‌كند،  هر  چند  هم  ابزارهاي  انساني  ناتوان  از  وصول  بدانها  باشد.  بدين  وسيله  او  را  از  اين  رنج  آسوده ‌كند  و  نگذارد  نيروی  خود  را  در  راه  تلاش  براي  وصول  بدين  حقائق  هدر  دهد،  حقائقي ‌كه  بدون  شناخت  آنها،  هستي  و  سرشت  انسان  به  صلاح  نمي‌رود  و  خاطرش  آرام  نمي‌شود  و  پيش  از  دسترسی  بدانها،  مرغ  دل  از  بال  و  پر  زدن  نمي‌افتد  و  آسوده  بر  جائي  نمي‌نشيند.  به  دليل  اينكه  كساني‌ كه  خو‌استه‌اند  بر  سـرشت  خود  بشورند  و  از  فرمان  فطرت  خويش  تمرّد  جويند  و حقائق  غيبي  را  از  زندگي  خويش  بدور كنند،  خرافات  و  اوهام  مضحكی  برخي  را  بازيچه  دست  خود  قرار  دا‌ده  است  و  بر  آنان  چيره ‌گشته  است‌،  يا  اينكه  عقلهايشان  تباه  و  اعصابشان  پـريشان  شده  است‌،  و  عقلها  و  اعصابشان  لبريز  از  عقده‌ها  و  انحرافها گشته  است‌.
علاوه  بر ‌همۀ  اينها،  ايمان  به  حقيقت  فرشتگان  -  همانگونه ‌كه  شأن  ايمان  به  ساير  حـقائق  غيبي  يقيني  است‌،‌ كه  از  سوي  خدا  بدان  دستور  باور  داشتن  رسيده  است‌،  اين  چنين  است  -  افقهاي  فهم  انساني  نسبت  به  هستي  را  توسعه  مي‏بخشد،  در نتيجه  صورت  هستي  در  آئينۀ  تصوّر  مؤمن‌،‌ كوچك  و  چروكيده  نمي‌شود  تا  بدان  درجه ‌كه  جهان  تنها  منحصر  به  چيزي ‌گردد كه  حواس  او  به  درك  آن  نائل  مي‌گردد  -  و  آنچه  حواس  بدان  پی  مي‏‎برد،  بسي  ناچيز  است  -  از  سوي  ديگر،  دل  شخص  مؤمن  با  ارواح  ايمانداري  مأنوس  و  همدم  مي‌گردد كه  در  پيرامون  او  بوده،  و  همراه  با  او  در  ايـمان  به  پروردگارش  شركت  مي‌جويند،  و  براي  او  طلب  آمرزش  مي‌كنند،  و  با  اجازه  خدا  در  ياري  دادن  وي  بر  انجام ‌كار  خوب‌،  ياور  و  مددكارش  مي‌گردند  و كمكش  مي‌نمايند.  شكّي  نيست  چنين  احساسي‌،  بسي  لطيف  و  والا  است  و  همدم  خوش  سيمائي  است  ...  از  اين‌ گذشته‌،  آشنائي  با  اين  حقيقت‌،  خودش  فضلي  است‌ كه  خداوند  آن  را  به  معتقدان  به  خود  و  به  فرشتگانش  عطاء  مي‌فرمايد.
(وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ)
 (‌همگي  ايمان  دارند)  به  كتاب‌هاي  او  و  به  پيغمبران  او  ...  (‌و  مي‌گويند:‌)  ميان  هيچيك  از  پيغمبران  او  فرق  نمي‌گذ‌اريم.‌
ايمان  به ‌كتابهاي  خدا  و  به  پيغمبران  او  بدون  جدائي  انداختن  ميان  هيچيك  از  آنان‌،  خودبه‌خود  از  ايمان  به  خدا،  بدان  شكلي‌ كه  اسلام  به  تصوير  مي‌كشد،  سرچشمه  مي‌گيرد،  و  مقتضي  طبيعي  چنين  خداشناسي  است‌.  چه  ايمان  به  خدا  مقتضي  اعتقاد  به  صحّت  هر  آن  چيزي  است  كه  ا‌ز  سوي  خدا  آمده  است‌،  و  مقتضي  اعتقاد  به  صداقت  همۀ  پيغمبراني  است ‌كه  خداوند  آنان  را  برانگيخته  است‌،  و  مقتضي  اعتقاد  به  وحدت  اصـي  است ‌كه  رسالت  همۀ  پيغمبران  بر  آن  پابرجا  و  استوار  است‌،  و كتابهائي‌ كه  بر  آنان  نازل  شده  است  آن  را  در  بر  دارد  ...  از  اينجا  است  كه  هيچگو‌نه  تفرقه  و  جدائي  ميان  پيغمبران  در ضمير  مسلمان  نمي‏‎گنجد.  همۀ  آنان  از  سوي  خدا،  اسلام  را  در  شكلي  از  اشكال  آن ‌كه  مناسب  با  حال  و  وضع  قومي  باشد كه  خدا  ايشان  را  به  سويشان  روانه  فرمرده  است‌،  آورده‌اند  و  عرضه  نمو‌ده‌اند،  تا  آنگاه ‌كه  زنجيرۀ  پيغمبري  به  خاتم  انبياء  محمد  مصطفي  صلّر الله عليه وآله وسلّم منتهي  شد،  و  او  آخرين  شكل  دين  يكتاپرستي  را  براي  دعوت  بشريّت  تا  روز رستاخيز،  با  خود  به  ارمغان  آورد.
بدين  منوال  امّت  اسلامي  همۀ  ميراث  رسالت  و  پيغمبري  را  دريافت  مي‌دارد  و سرپرستي  دين  خدا  را  در  زمين  به  عهده  مي‌گيرد،  و  وارث  همۀ  اديان  مي‌گردد.  بر  اين  اساس‌،  مسلمانان  به  عظمت  نقش  خود كه  در  اين  زمين  تا  روز  رستاخيز  دارند،  پي  مي‏‎برند،  و  مي‌فهمند  كه  آنان  نگهبانان  عزيزترين ‌گـنج  و گرانبهاترين  پشتوانه‌اي  هستند كه  بشريّت  در  طول  تاريخ  دور  و  دراز  خويش‌،  آن  را  شناخته  است‌.  آنان  برگزيدگاني  هستند كه  براي  بر  دوش ‌كشيدن  پرچم  خدا  -  تنها  پرچم  خدا  و  بس  -  در  زمين  انتخاب  شده‌اند.  آنان  بردارندگان  پرچم  توحيدند  و  اين  لوا  را  در  برابر  همۀ  لواهاي  ديگر  با  هر  مارك  و  نشاني‌ كه  دارند  برمي‌افرازند  و  بر  همۀ  آنها  مي‌تازند.  اين  ماركها  و  نشانها  هر  نامي ‌كه  داشته  و  به  هر  قومي ‌كه  مربوط  باشند،  فرقي  ندارد.  از  قبيل‌:  ملّت پرستي،  ميهن  پـرستي‌،  نـوع  پـرستي‌،  صهيونيستي‌،  مسيحيگري‌،  استعمار،  بي‌ديني  ...  و  تا  آخر  نامها  و  نشانهاي  جاهليّتي ‌كه  جاهليّت  منشان  روي  زمين  لواهاي  خود  را  بدانها  خوانده  و  آنها  را  بالاي  سرشان  برافراشته  مي‌دارند،  و  تحت  اسماء  و  اصطلاحات  مختلف  و  در  زمانها  و  مكانهاي  مختلف‌،  اين  پرچمها  را  بر  دوش  مي‌كشند.
بيگمان  پشتوانۀ  ا‌يماني ‌كه  امّت  اسلامي‌،  نگهبان  آن  در  زمين  است‌،  و  از  روزگار  قديم‌ترين  رسالتها  و كهن‌ترين  پيغمبريها،  وارث  آن  بوده  است‌،  گرامي‌ترين  و  پابرجاترين  پشتوانه‌،  در  زندگي  بشريّت  مي‏‎باشد.  اين  پشتوانه  از  هدايت  و  نور،  اعتقاد  و  اطمينان‌،  رضايت  و  سعادت‌،  و  آگاهي  و  يقين  فراهم  آمده  است  ...  دل  هيچ  انساني  از  اين  پشتوانه  خالي  نمي‌شود  مگر  اينكه  پريشاني  و  تاريكي  آن  را  از  ريشه  بر كند،  و  وسوسه‌ها  و  اوهام  آن  را  پر كند،  و  ناراحتيها  و  بدبختي‏‏ها  آن  را  بازيچه  قرار  دهد.  آنگاه  دل  در  تاريكي  انبوهی  سرگشته  و  ويلان  مي‌شود  و  نمي‌داند گامهاي  خود  را  در  بيابان  سياه  و  برهوت  كجا  بگذارد.  ناله‌ها  و  ضجّه‌هاي  دلهائي  كه  از  اين  توشه  و  از  اين  انس  و  از  اين  نور،  مـحروم  شده‌اند،  ناله‌ها  و  ضجّه‌هاي  دردناكي  در  همۀ  فرون  و  اعصار  بوده  است‌‌[3]. 
ایـن  وقـتی  است‌ که  در  چنين  دلهائی  حسّاسیّت  و  سرزندگی  و  شوقی  به  شناخت  و  آگاهی‌،  و  سوزی  برای  کسب  یقین‌،  بجای  مانده  باشد.  امّا  دلهای ‌کودن  و  مرده  و  جامد  و  سخت‌،  حه  بسا  این  سوز  را  احساس  نکنند،  و  شوق  به  شناخت  و  آگاهی‌،  آنها  را  بیدار  و  شب  زنده‌دار  نسازد  ...  بدین  لحاظ  در  زمین  همچون  چهارپایان  راه  می‌روند  و  تـنها  می‌خورند  و گوش  فرا  می‌دهند،  همانگونه‌که  چهارپایان  می‌خورند  و گوش  فرا  می‌دهند.  گاه  نیز  همانند  حیوانات  شاخ  و  لگد  می‌زنند،  یا  همانند  درندگان  به  شکار  می‌پردازند  و  نخجیر  خود  را  از  هـم  می‌درّند  و  می‌خورند.  سرکشی  و  تکبّر  و  سـتمگری  می‌ورزند  و  به  تاخت  و  تاز  دست  می‌یازند  و  در  زمین  فساد  و  ثنای  را  پر‌اکنده  می‌سازند  ...  لذا  هم  از  سوی  خدا  و  هم  از  سوی  مردم  نفرین  می‌شوند.
جامع