خداوند  او  را  بدان  رسانده  است  مي‌دانند.  خداوند  گروه  مؤمنان  را  با  فرستادۀ  خود  در  صفت  واحدي  و  در  آيۀ  واحدي  از كلام
  والاي  خو‌يش‌ گر‌د  مي‌آورد:  
(آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ)
 فـرستادۀ  (‌خـدا  محمّد)  و  مؤمنان  بدانچه  از  سوي  پروردگارش  بر  او  نازل  شده  است  ايمان  دارند.
ايمان  پيغمبر  بدانچه  از  سوي  پروردگارش  بر  او  نازل  شده  است‌،  ايمان  دريافت  مستقيم  است‌.  دريافت  وحی  عظيم  بر  دل  پاكيزه‌اش‌.  و  پيوند  مستقيم  او  با  حقيقت  مستقيم‌.  حقيقتي ‌كه  خودبه‌خود  در  هستي  او  بدون  هيچ  رنج  و  تلاشي  و  بدون  هر گونه  ابزار  يا  واسطه‌اي  مجسّم  مي‌گردد.  اين  درجه‌اي  از  ايمان  است ‌كه  دور  از  توصيف  است  و كسي  نمي‌تواند  به  توصيف  آن  بپردازد  مگر  آن  كس ‌كه  خود  آن  را  چشيده  باشد،  و كسي  نمي‌تواند  از  عهدۀ  توصيف  آن  -  آنگو‌نه ‌كه  هست  -  برآيد،  باز  هم  مگر  آن‌ كس ‌كه  خود  آن  را  چشيده  باشد.  اين  ايمان  -  ايمان  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  -  همان  ايماني  است  كه  خـداوند  بندگان  مؤمن  خويس  را  افتخار  مي‌بخشد كه  ايشان  را  در  اين  وصف  با  فـرستادۀ  بزرگوارش  يكجا گرد  مي‌آورد.  با  اين  فرق ‌كه  ذوقي ‌كه  در  ذات  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  سرشته  شده  است‌،  به  طبيعت  حال  جدا  از  هر  آن  ذوقي  است ‌كه  در  خميرۀ  وجود كساني  سرشته‌ گشته  است‌ كه  حقيقت  مستقيم  را  بي‌پرده  از  مولاي  خود  دريافت  نمي‌دارند.
پس  سرشت  اين  ايمان  و  مرزهاي  آن  چيست‌؟
(كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَمَلائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَقَالُوا سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا غُفْرَانَكَ رَبَّنَا وَإِلَيْكَ الْمَصِيرُ) (٢٨٥)
همگي  بـه  خدا  و  فرشتگان  او  و  كتابهاي  وي  و  پيغمبرانش  ايمان  داشته  (‌و  مي‌گويند:‌)  ميان  هيچيك  از  پيغمبران  او  فرق  نمي‏‎گذاريم،  (‌سرچشمۀ  رسالت  ايشان  را  يكي  مي‌دانيم‌)‌.  و  مي‌گويند:  (‌اوامر  و  نواهي  ربّاني  را  توسّط  محمّد)  شنيديم  و  اطاعت  كرديم‌،  پروردگارا!  آمرزش  تو  را  خواهانيم  و  بازگشت  به  سوي  تو  است‌.  اين  ايمان‌ گسترده  و  فراگيري  است ‌كه  اين  دين  با  خود  به  ارمغان  آورده  است‌.  ايماني ‌كه  سزاوار  اين  ملّت  است  كه  وا‌رث  دين  خدا  است‌،  و  تا  روز  رستاخيز  عـهده‌دار  تبليغ  آن  در  زمين  است‌،  و  ريشه  در  ژرفاي  زمان  دارد،  و  در  موكب  رسالت  و  موكب  پيغمبر  و  موكب  ايماني  روان  و  در  حركت  است‌ كه  در  درّه‌هاي  تاريخ  بشري  لميده  است‌.  ايماني ‌كه  هم  بشريّت  را  از  آن  زمان‌ كه  پا  به  عرصۀ  وجود  نهاده  تا  آنگاه‌ كه  به  خطّ  پاياني ‌گام  مي‌نهد،  در  دو  صف  جداگانه  نموده  است‌:  صف  مؤمنان  و  صف ‌كافران‌.  حزب  يزدان  و  حزب  شيطان‌.  ديگر  صف  سومي  در  همۀ  گذشت  زمان‌،  وجود  ندارد
(كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ )
همگان  به  خدا  ايمان  دارند.
ايمان  به  خدا  در  اسلام  اساس  جهان‌بيني  است‌.  اساس  برنامه‌اي  است ‌كه  بر  زندگي  فرمان  مي‌راند.  اساس  ابتكار  است‌.  اساس  اقتصاد  است‌.  اساس  هر  جنبش  و  حركتي  است ‌كه  مؤمن  در  اينجا  و  آنجا  از  خود  نشان  مي‌دهد.
ايمان  به  خدا  معني  آن  اين  است ‌كه  الوهيّت  و  ربو‌بيّت  و  پرستش‌،  تنها  و  تنها  براي  او  باشد.  بر  اين  اساس‌،  فقط  و  فقط  او  بر  دل  انسان  و  رفتارش  در  هر كاري  از كارها  سيادت  و  پيشوايي  داشته  باشد.
در  اين  صورت‌،  انبازهائي  د‌ر  الوهيّت  يا  ربوبيّت  در  ميان  نيست‌.  خدا  نه  انبازي  در  آفريدن  دارد،  و  نه  انبازي  در  ادارۀ  امور  جهان  و گرداندن  چرخ  دوران‌،  او  را  است‌.  كسي  در كار  و  بار  هستي  و  راه  بردن  زندگي،  حق  دخالت  با  او  را  ندارد.  كسي  همراه  او  به  مـردم  روزي  نمي‌رساند.  كسي  جز  او  به‌ كسي  سود  با  زيان  نمي‌رساند.  چيزي  در گسترۀ  اين  هستي‌ كوچك  باشد  يا  بزرگ  انجام  نمي‌شود  و  پديدار  نمي‌گردد  مگر  آنچه  او  اجازه  دهد  و  بدان  خوشنود  باشد.
انبازهائي  در  امر  پرستش  وجود  ندارد  تا  مردمان  بدانها  رو كنند.  نه  پرستش  مجسّم  در  شعائر  و  مـراسم  و  نه  پرستش  نمودار  در  فروتني  و  دينداري‌.  هيچگونه  پرستشي  در  ميان  نيست  مگر  پرستش  خدا.  هـيچگو‌نه  فرمانبري  از كسي  نمي‌شود  مگر  از  خدا  و  از كسي ‌كه  فرمان  او  و  برابر  شريعت  او  عمل‌ كند،  چه  چنين‌ كسي  قدرت  خود  را  از  اين  سرچشمۀ  ربّاني  دريافت  مي‌دارد،  سرچشمه‌اي ‌كه  هيچگو‌نه  قدرتي  جز  از  آن  برنمي‌جوشد  و  برنمي‌دمد.  زيرا  به  فرمان  اين  ايمان‌،  سيادت  بر  دلهاي  مردمان  و  پيشوايي  بر  رفتار  آنان‌،  تنها  از  آن  خدا  است‌.  بر  اين  اساس‌،  قانون  و  قواعد  مـردمان‌،  و  نظامهاي  اجتماع  و  اقتصاد،  جز  از  صاحب  سـيادت  واحد  يگانه  دريافت  نمي‌گردد  ...  از  خدا  ...  اين  است  معني  ايمان  به  خدا...  از  اينجا  است ‌كه  از  سلطۀ  هر كسي  جز  خدا  آزاد  مي‌شود،  و  از  هر  قيد  و  بندي  جز  حدود  و  مقرّراتي ‌كه  خدا گذاشته  است  رها  مي‌گردد،  و  از  هركسي  خويشتن  را  تواناتر  مي‌داند  مگر  از  آن‌ كسي ‌كه  خدا  او  را  توانائي  داده  و  به  فرمان  او،  بر  ديگران  سلطه  و  قدرت  داشـته  باشد.
(وَمَلائِكَتِهِ) 
و  به  فرشتگان  او  ايمان  دارند.
ايمان  به  فرشتگان  خدا،  بخشي  از  ايمان  به  غيب  است ‌كه  دربارۀ  ارزش  آن  در  زندگي  انسان  در  سر  آغاز  سوره  -  در  جزء  اول  في‌ظلال  القرآن  -  از  آن  سخن  به  ميان  آورديم  و گفتيم ‌كه  ايمان  به  غيب‌،  انسان  را  از  دائـرۀ  حواس ‌كه  حيوان  بدان‌ گـرفتار  است‌،  بالاتر  مي‏‎برد  و  آزادش  مي‌گذارد كه  از  فراسوي  اين  دائرۀ  حيواني  كسب  معرفت ‌كند،  و  بدين  وسيله  (‌انسانيّت‌)‌  خود  را  با  همۀ  ويژگيهاي  مشخّصه‌اي ‌كه  دارد  اعلان  نمايد[1].
 ‌...  هنگامي  كه  انسان  به  سرشت  بشري  و  به  شوق  و  علاقه‌اي‌ كه  به  كشف  مجهولات  دارد  پاسخ  مي‌گويد،  مجهولاتي‌ كه  حواس  او  آنها  را  درك  نمي‌كند  و ليكن  به‌ كمك  فطرت  خود  وجود  آنها  را  حس  مي‌نمايد.  اگر  به  اين  شوقها  و  علاقه‌هاي  فطري ‌كه  به  حقايق  غيبي  است‌،  همانگونه ‌كه  خدا  به  انسان  داده  است‌،  پاسخ ‌گفته  نشود،  به  دنبال  افسانه‌ها  و  خرافات  ويلان  و  حيران  مي‌گردد  تا  اينكه  اين‌ گرسنگي  سير  شود،  يا  آنكه  هستي  انساني  دچار  پراكندگي  و  پريشاني  گردد.
ايمان  به  فرشتگان[2]‌‌:
 ايمان  به  حقيقت  غيبي  است‌،  عقل  بشري  نمي‌تواند  با  وسائل  مادي  و  معنوی كه  در  دسترس  دارد  بدان  پی  ببرد  و  آن  را  بشناسد  ...  هر  چند  كه  هستي  او  بر  شوق  به  شناخت  چيزي  از  اين  حقائق  غيبي،  سرشته  شده  است‌.  بر اين  اساس  است  رحمي ‌كه  خدا  به  انسان  دارد  -  خدائي‌ كه  آفريدگار  او  است  و  آگاه  از  هستي  او  و  علايق  او  است  و  مي‌داند  چ