که چنین نظامی آن را بدیشان ارمغان داشته است و برکشور حکمـفرماکرده است‌، و حقوق جانی و مالی و ناموسی و اخلاقی دیگران را مراعات نمايـند، و در راه حفظ سلامت و امـنيت «‌سرزمین اسلامی‌« بکوشند و به تک ایستند، سـرزمین اسلامی‌ای‌که خودشان در آنجا در امن و امان بسر می‏‎برند، و سالم و آسوده خاطر می‌زیند، و حقوق هـمگان در آن تضمین گشته است‌، و همه ويژگیـهای انسانیت ایشان و هر نوع حقــوق اجتماعی آنان به رسمیت شناخته شده است‌. لذا آنان مکلف هستندکه از این ویژگیها و حقها حمایت و حفاظت‌کنند. با عنایت بدین امور، هرکه بر نـظام حکو‌متی سرزمین اسلامی بشورد، او متجاوز بزهکار شروری است‌. سزاوار است به اشد مجازات برسد، و با سخت‌ترین شکنجه جلو دست اوگرفته شود. البته در اجرای مجازات و انجام شکنجه‌، باید کاملا تضمین شود. 

که کسی را از روی حدس وگمان‌گرفتار نکـند و به کیفر نرسانند، و تا آنجاکه می‌توانند احکام قصاص و تعزیرات و تنبیهات را با بودن شبهه‌ها، در حق متهمان اجراء نکنند و بلکه حذف و برطرف‌گردانند.

امّا «‌سرزمین جنگ‌» - با تعریفی‌که‌گذشت - ‌نه خود و نه ساکنان آن سزاوار ایـن نیـستندکـه از تـضمینهائی برخوردارگردندکه در پـرتو تــعزیرات و تـنبیهات شریعت اسلامی حاصل می‌آیند. چراکـه پـیـش از هـر چیز، سرزمین جنگ شریعت اسلامی را پیاده و اجـراء نمی‌گرداند، و حاکمیت اسلام را نـمی‌پذیرد و از آن فرمـان نمی‌برد. چنین سرزمینی نسبت به مسلمانانی‌که در سرزمین اسلامی زندگی می‌کنند و شریعت اسلامی را در زندگانی خویش پیاده و اجـراء مـی‌نمایند، قـُرُق قدغنی بشمار نمی‌آید. لذا جان و مال آنجا مباح است و از نظر اسلام دارای ممنوعیت و حرمت نیست‌. مگر زمانی‌که با مسـلمانان پـیمان بسته باشد، و مـیان سرزمین اسلامی و سرزمین جنگ معاهده‌هائی برقرار شده باشد. هنگامی‌که افراد بیگانه سرزمین جـنگ از آنجا به سرزمین اسلامی بیایند و پیمان امـن و امـان ببند‌ند، در طول مـد ت پـیمان امـن و امـان‌، شـریعت اسلامي همه این تضمینـها را به چنین اشخاصی عـطاء می‌کند، و در تمام‌گوشه وکنارکشور تحت فرماندهی فــرمانروای مســلمان‌، ایــن تـضمینها برقرار است‌. فرمانروای مسلمان هم به‌کسی‌گفته می‌شودکه شریعت اسلامی را پیاده و اجراء می‌سازد.

در پرتو این بیان، می‌توانیم همراه با روند قرآن به پیش رويم:
وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبَا قُرْبَاناً فَتُقُبِّلَ مِن أَحَدِهِمَا وَلَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الآخَرِ قَالَ لَأَقْتُلَنَّكَ قَالَ إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ (27) لَئِن بَسَطتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِي مَا أَنَاْ بِبَاسِطٍ يَدِيَ إِلَيْكَ لَأَقْتُلَكَ إِنِّي أَخَافُ اللّهَ رَبَّ الْعَالَمِينَ (28) إِنِّي أُرِيدُ أَن تَبُوءَ بِإِثْمِي وَإِثْمِكَ فَتَكُونَ مِنْ أَصْحَابِ النَّارِ وَذَلِكَ جَزَاء الظَّالِمِينَ (29) فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِيهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخَاسِرِينَ . فَبَعَثَ اللّهُ غُرَاباً يَبْحَثُ فِي الأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوَارِي سَوْءةَ أَخِيهِ قَالَ يَا وَيْلَتَا أَعَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هَـذَا الْغُرَابِ فَأُوَارِيَ سَوْءةَ أَخِي فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِينَ...

داستان دو پسر آدم (‌قابیل و هابیل‌) را - چنانکه هست برای یهودیان و دیگر مردمان بخوان (‌تا بدانند عـاقبت گناهکاری و سرانجام پرهیزکاری چیست‌)‌. زمانی که هر کدام عملی برای تقرب (‌به خدا) انجام دادنـد. امّـا از یکی (‌که مخلص بود و هابیل نام داشت‌) پـذیرفته شـد، ولی از دیگری (‌کـه مـخلص نبود و قـابیل نـام داشت‌) پذیرفته نشد. (‌قابیل به هابيل‌) گفت‌: بی‏گمان تو را خواهم کشت‌! (‌هابیل بدو) گفت‌: (‌من چه گناهی دارم‌) خدا (‌كار را) تنها از پرهیزکاران می‌پذیرد! اگر تو برای کشتن من دست دراز کنی‌، من دست به سوی تو دراز نمی‌کنم تـا تو را بکشم‌. آخر من از خدا (‌یعنی‌) پروردگار جـهانیان می‌ترسم‌. من می‌خواهم با (‌کوله‌بار) گناه مـن و گناه خود (‌در روز رستاخیز به سوی پروردگار) برگردی و از دوزخیان باشی‌، و این سـزای (‌عـادلانه خدا برای‌) ستمگران است‌. پس نفس (‌سرکش‌) او تـدریجاً کشـتن برادرش را در نظرش آراست و او را مصمّم بـه کشـتن کرد، و (‌عاقبت به ندای وجدان گوش فرا نـداد و) او را کشت‌! و از زیانکاران شد (‌و هم ایمان و هم برادرش را از دست داد. بعد از کشتن‌، نمی‌دانست جسـد او را چه کار کند) پس خداوند زاغی را فرستاد (‌که زاغ دیگری را کشته بود) تا زمین را بکاود و بدو نشـان دهـد چگونه جسد برادرش را دفن کند. (‌هنگامی کـه دید کـه آن زاغ چگونه زاغ مرده را در گودالی که کند پنهان کرد) گفت‌: وای بر من‌! آیا من نمی‌توانم مثل این کلاغ باشم و جسد برادرم را دفن کنم‌؟‌! پس (‌سرانجام از ترس رسوائـی و بر اثر فشار وجدان‌، از کرده خود پشـیمان شد و) از زمره افراد پشیمان گردید.

این داستان نمونه‌ای از سرشت بدکرداری و تجاوزگری را پیش می‏‎كشد، و نمونه‌ای از دست درازی و تـعدی واضح و روشنی را می‌نمایاندکه نـمی‌توان هـیچگونه دلیل منطقی و علت خردمندانه‌ای برای وقوع آن پـیدا کرد. همچنین نمونه‌ای از سرشت نیکوئی و بزرگواری را پیش می‏‎كند، و نمونه‌ای از خـوبی و وقار را به تصویر می‌زند. بالاخره بدی و زشتی را در برابر خوبی و نیکی نگاه می‌دارد، و نشان می‌دهدکه چگونه هر یک از ان دو برابر سرشت خویش بکار مـی‌پردازد. بزهکاری پلشتی را به تصویر می‌کشدکه بدکردار و زشتکار دست بدان می‌آلاید و مرتکب آن می‌گردد، و دست درازی و تـعذی روشـن و واضـحی را تـرسیم می‌نماید کـه دل را پـریشان و اشـفته مـی‌دارد، و در ژرفای دررن احساس نیاز به شریعتی را برمی‌انگیزدکه قــصاص دادگـرانـه‌ای داشـته بـاشد و نگـذارد نـمونه بدکرداری تجاوز پیشه به تاخت و تاز دراید و تعدی و دست درازی‌کند، و او را به هراس انـدازد و از دست یازیدن به بزهکاری باز دارد. اگر با وجود همه اینها باز هم مرتکب بزهکاری شود، به چنان کیفر دادگـرانـه‌ای برسدکـه سزای چنین‌کردار زشت و پـلشتی باشد. از دیگر سو، نمونه خوبي و نیکی را بپاید و حرمت خون او را محافظت نماید. چراکه چنین کسانی بایدکـه در سایه شریعت دادگرانه‌ای بمانند و نگاهداری و مراقبت شوند و در امن و امان بغنوند، شریعت دادگرانه‌ای‌که از تعدی و تجاوز افراد پست و زشت جلوگیری‌کند و در برابر بزهکاران بایستد و پلشتیها و بزهکاریها را مهار نماید و بزداید.

روند قرانی نه زمان و نه مکان و نه نامهای قهرمانان داستان را مشخص می‌کند. با وجـود این‌که در برخی از منقولات و روایات راجع به «‌قابیل‌» و «‌هابیل‌» امـده است‌که انان در ایـن داسـتان پسـران ادم هسـتند، و تفصیلاتی درباره مسآله‌ا