ز یوغ دیگران می‌سازد و او را سر بلند در پیش انسانها می‌نماید، و نـمی‌گذارد جز در برابر یزدان‌ کرنش برد و به خاک مذلّت افتد. او تنها خدای را پرستش می‌کند، و تنها از خدا، برنامه و شریعت و سیستم را دریافت می‌دارد، وتنها بر خدا توکّل می‌کند وتـنها از خدا می‌هراسـد وبیمناک می‌گردد[5]. انسانیّت انسان را با برنامه الهی تـحقّق می‏بخشد، بدانگاه‌که تلاشها و پویشهاي انسان را بالا می‏‎برد وکششها و انگیزه‌های وی را پاکیزه مي دارد، و نــیرو و توان او را در مسـیر خوبی و سازندگی و اوج‌گیری‌، و برتری برکششها و لذائذ و رفتار حیوانی‌، گرد می‌آورد[6].

حقیقت نعمت یـزدان موجود درایـن آئـین را درک نمی‌کند و ارزش آن را نـمی‌دانـدکسی‌که حقیقت جاهلیت را نشناخته باشد و بلاهای آن را نـچشیده و ندیده باشد - جاهلیّت در هر زمانی و در هر مکانی‌، عبارت است از برنامه زندگانی‌ای‌که خدا آن را ننهاده و پی نیفکنده است -‌کسی‌که جاهلیت را شناخته است و بلاهای آن را چشـیده است‌، بلاهای جاهلیّت در جهان‌بینی و ایدئولوژی را، و بلاهای آن در واقعیّت زندگی را -‌چنین‌کسی احساس می‌کند و می‌فهمد و مي بیند و می‌داند و درک می‌کند و می‌چشد حقیقت نعمت یزدان موجود در این آئین را.

کسـی‌که بلاهای‌گمراهـی وکوری را، و بلاهای سرگردانی و آشفتگی و پراکندگی را، و بلاهای هدر رفتن و سسـتی و شل و ولی موجود در معتقدات جاهلیت و جهان‌بینی‌ها و انـدیشه‌های آن را در هر زمانی و در هر مکانی می‌شناسد و مـی‌چشد، چنین کسی نعمت ایمان را مي شناسد و می‌چشد[7].

کسی‌که بلاهای طغیان و سرکشی و هوا و هوس را، و بـلاهای‌کورکورانه دست و پـا زدن و پریشانی و نابسامانی را، و بلاهای کوتاهی کردن و زیـاده‌روی نـمودن را در همه سازمانهای زندگی جاهلی‌، می‌شناسد و می‌چشد، او است‌که نعمت زندگی در سایه ایمان و برابر برنامه اسلام را مي شناسد و می‌چشد[8]‌.

عربهائی‌که نخستین بار مخاطب این قرآن بوده‌ا‌ند، این واژه‌ها را می‌شناختند و درک می‌کردند و می‌چشیدند. چه مفاهیم آنها در زندگانیشان مجسّم بود، مجسّم در زندگانی نسلی‌که مخاطب این قرآن قرارگرفته بودند. آنان جاهلیت را دیده و چشیده بودند. جـهان‌بینی‌های اعتقادی جاهلیّت را دیـده و چشیده بودند. اوضاع اجتماعی جاهلیّت را دیده و چشیده بودند. اخلاق فردی و اجتماعی جاهلیت را دیده و چشیده بودند. از دیدن و چشیدن همه اینها و امتحان‌کردن آنها، پی می‏بردند به حقیقت نعمتی‌که یزدان با اعطاء ایـن آئـين‌، بدیشان بخشیده بود، و به حقیقت لطف یزدان در حق خود پی می‏بردند، لطفــی که بوسیله ارمغان داشـتن اسلام بدیشان، انجام پذیرفته بود.

اسلام بود که ایشان را از ژرفای دره جاهلیّت برداشته بود، و از جاده رو به بالا حرکتشان داده بود، تا آنان را بدان قله سر بفلک کشیده والا رسانده بود، همانگو‌نه‌ که در سرآغاز سوره نساء‌ گفتیم‌. بناگا٥ آنان خود را بالای قله سربفلک‌کشیده والا دیدند و مشـاهده‌کردندکـه دارند از آن بالا بالاها به سـایر ملتهای سرزمینهای پیرامون خود می‌نگرند، هم بدانسان‌که‌گذشته خود در زمان جاهلیّتشان را ورانداز می‌نمایند.

اسلام ایشان را از ژرفای دره جاهلیّت برگرفت ودر جهان‌بینی‌های اعتقادی راجع به ربوبیّت و مـعبودیّت بتها، فرشتگان‌، جن‌، سـتارگان‌، پـیشینیان‌، و در سائر افسانه‌های ساده و یاوه و خرافه‌های سبک و بی‌ارج‌، دستشان راگرفت و رهنمودشان‌کرد، تا ایشان را به افق توحید و یگانه‌پرستی بکو‌چاند و منتقل‌گردانـد، افق ایمان به یزدان یگانه‌، توانا، چیره‌، مهربان، شنوا، بینا، آگاه‌،‌کاملاً دادگر، نزدیک و پاسخگو‌ئی‌که مـیان او و بندگان، واسطه‌ای در میان نـیست‌، و هـمگان بندگان اویند و همگان بردگان او. این بودکه یزدان آنان را از زیرسلطه جادوگری وغیبگوئی‌، وسـلطه ریـاست و برتری جوئی، همان روز آزادشان ساخت‌که ایشان را از سلطه گمان و خرافه آزاد و رها ساخت‌.

اسلام عربها را از ژرفای جاهلیّت اوضـاع اجتماعي بر گرفت و والائی بخشید. آنـان را از امـتیازات و اخلافات طبقاتی نجات داد، و از عـادات نـنگین رها ساخت‌، و از استبدادی ایشان را رستگارکردکه هرکه اندک قدرت وشوکتی پـیدا می‌کرد، آن را درپیـش می‏‎گرفت ... این غلط است‌که مشهور شده است‌که می‌گویند: زندگی عربها دمـوکراسی و آزادی را به تـصویر می‌کشید.

«‌توانائی بر ستمگری‌، به منزله عّزت و جاه در عرف رئیس و مرؤوس امراء جزیرة‌العرب بود، از دورتـرین نـقطه جنوبی تا دورترین نـقطه شمالی‌، قانون ارباب و رعیّتی و آقا و نوکری حکمفرما بود. نجّاشی شاعر هنگامي که در عیب‌جوئی و رسواگری‌کسی‌که‌کوچک و ناتوانش می‌شمارد، بدین‌گونه رخنه و نکوهش را بیان میدارد:
«قـبیلته لا یـغدرون بـذمّة      ولا ظلمون‌الناس حبّة خردلٍ»         قبیله او در عهد و پیمان خلاف و ستم نمی‌کنند، و به مردمان به اندازه دانه خردلی ظلم نمی‌رسانند.

حجر پسر حارث هم هر چند پادشاه عربی بود، زمانی که بر بنی‌اسد غالب آمد، ایشان را با چماق وکتک به بندگی کشانید. شاعر بنی‌اسد، عبید پسر ابرص بدو متوسّل شد و چنین سرود:
انت الملكُ فهيم[9]       و هُمُ العبيدُ إلي القيامه
ذَلّّــوا لِسَـوطِکَ مِـثلَما    ذلَّّ ‌الاُُشَيْقرُُذُُو الْخِـزا'مَـه 
تو در میانشان صاحب اختیار و شاهی‌، و آنـان جملگی تا قیامت بنده‌اند. آنان در برابر تاریانه‌ات رام و مطيع هسـتند، همانگونه که شتر کوچک سرخ رنگی که حلقه در بینی دارد رام و مطیع است‌.
عمر پسر هند هر چندکه پادشاه عربی بود، او به مردمان آموخته بودکه با او از پشت پرده سخن بگویند. این را گناه بزرگی برای رؤسا و امرای قبائل می‌شماردکه مـادرانشـان از خدمتگذاری او در خانه‌اش سرباز می‌زنند.
نعمان پسر منذرشاه عربی بود. استبداد وستـمگریش بجائی رسیدکه روزی را به رضـا و خشنودی خود اختصاص داده بود و در آن بدون حساب وکتاب انعام می‌داد و اموال مي بخشید به هرکــسی‌که به پـیش او می‌آمد. و روزی را خاصّ خشم و قهر خویش‌کرده بو‌د و در آن از بامدادان تا شامگاهان به قتل می‌رسانید و می‌کشت هرکسی راکه به پیش او می‌آمد!
درباره عزّت و عظمت‌کلیب وائل‌گویندکه او راکلیب‌، یعنی سگ شکاری نامیده‌اند چون هرکجاکه دوست می‌داشت سگ شكاری را سـر می‌داد و هیچ‌کسی جرات نمی‌کرد به سرزمینی نـزدیک شودکه عوو سگ شکاری او به‌گوش می‌رسید.
در مثلی‌گویند:
(‌لا حُّرَ بو‌ادی عَوف‌ٍ)‌.   
در سرزمين عوف هيچ انسان ازادي وجود ندارد

زیرا از عظمت عوف یکی هم ایـن بودکه‌کسی در سرزمین او سكونت نمي‌گزیندکه در جوار او آزادی داشته باشد. چراکه همه آزاد هستند ولی حکم بندگان را دارند‌[10].

اسلام عربها را از بیابان برهوت جاهلیّتِ آداب و رسوم و اخلاق و روابط اجتماعی برگرفت و والائی بخشید. ایشان را از بیابان برهوت ن