ی  کشور  سودان‌.  خطبۀ  جمعه ‌که  در  لابلای  آن  آیاتی  از  قرآن  بود،  اداء  گردید.  در  این  حال  همۀ  مسافران  کشتی  که  از  نژادهای‌ گوناگون  بودند،  پیرامون  مـا  حلقه  زده  بودند  و  ما  را  نگاه  می‌کردند.

پس  از  اتمام  نماز،  از  جملۀ ‌کسانی‌ که  به  پیش  ما  آمدند،  یک  نفر  خـانم  یوگسلاوی  بود که  از  دست  مکتب  کمونیستی  به  آمریکا  می‌گریخت‌.  او که  از  نماز  مـا  سخت  متأثّر  شده  بود  و  زارزار  مـی‌گریست  و  اشک  می‌ریخت‌،  با  صدای  لرزان  ما  را  مخاطب  قرار  داد  و  به  زبان  انگلیسی  ضعیفی‌ گفت‌:  من  نمی‌توانم  خویشتن  را  از  اظهار  شگفتی  باز  دارم ‌که  از  نماز کاملاً  خاشعانه  و  عاشقانۀ  شما  به  من  دست  داده  است‌.  امّا  چیزی‌ که  برای  گفتن  آن  آمده‌ام  این  نیست‌.  من  حتّی  واژه‌ای  از  زبان  شما  را  نمی‌دانم  و  نمی‌فهمم‌.  امّـا  احسـاس  مـی‌کنم  در  زبان  شما  آهنگ  موسیقی  است‌.  آ‌هنگی‌ که  آن  را  در  هیچ  زبان  دیگری  سراغ  ندارم‌. گذشته  از  این‌،  بندهای  جدا  و  ممتازی  را  در  خطبۀ  خطیب  مـی‌شنیدم ‌که  از  آهنگ  دلنشین‌تر  و گیراتری  برخوردار  بود  و  بر  جان  و  دلم  سلطه  و  قدرت  ویژه‌ای  داشت‌!

من  متوجّه  شدم  این  بندهائی‌ که  تارهای  جان  و  دل  او  را  به  غوغا  و  نوا  انداخته  است‌،  آیه‌های  قرآن  بوده  است‌،  آیه‌هائی ‌که  دارای  آ‌هنگ  مـوسیقی  جـدا  و  سلطه  و  نیروی  ویژه‌ای  هستند  و  دلربا  و  دلگشایند!

نمی‌گویم  :  این  قاعده  شامل  هر کسی  می‌گردد که ‌گوش  به  قرآن  فرا  دهد  و  با  زبان  عربی  آشنا  نباشد.  امّا  بدون  گمان  این  قاعده  پدیدۀ  بامعنی  و  بامفهومی  است‌!

امّا  کسانی ‌که  دارای  ذوق  خاصّی  در  زبان  عربی  باشند،  و  فهم  ویژه‌ای  دربارۀ  اسالیب  و  شـیوه‌های  ایـن  زبان  داشته  باشند،  کارشان  به  همان  جائی  می‌کشد کـه‌ کار  دیگران  بدان‌ کشید،  بدان  هنگام ‌که  محمّد  صلّی الله عليه وآله وسلّم   قرآن  را  بر  آنان  خواند  و  با  قرآن  ایشان  را  رویاروی ‌گرداند  ...  داستان  اخنس  پسر  شریق‌،  و  ابوسفیان  پسر  حرب‌،  و  ابوجهل،  و  عمرو  پسر  هشام ‌که  نهانی  به  قرآن‌ گوش داده  بودند  و  شیدا  و گرفتار  آن  شده  بودند،  مشـهور  است‌[4].

این  داستان‌،  یکی  از  داستانهای  بیشماری  در  این  زمینه  است  ...  کسانی‌ که  اندک  ذوقی  داشـته  باشند،  در  هر  نسلی‌ که  باشند  خواهند  دانست  در  قرآن  چه  ویژگیها  و  نیرو  و  حجّتی  از  این  قبیل  موجود  است‌.

امّا  از  محتوای  قرآن  چه  بگوئیم؟  جهان‌بینی  و  اندیشه‌ای  که  در  بر  دارد،  برنامه‌ای ‌که  مقرّر  می‌دارد،  نظم  و  نظامی  که  ترسیم  می‌کند،  (طرح  و  نقشه‌ای‌) ‌که  برای  زندگی  می‌کشد  و  در  می‌اندازد،  و  ...  در  اینجا  نمی‌توانیم  چیزی  از  آنها  بگوئیم.  تنها  به  اشاره‌ای  بسنده  می‌کنیم‌:

برهان  و  حجّتی ‌که  در  قرآن  است‌ کاملاً  بر  مصدری  دلالت  دارد که  از  آن  سرچشـمه ‌گرفته  است‌.  آشکارا  فریاد  می‌زند که  سـاختار  انسـان  نـیست‌.  بلکه  قالب  ساختار کاملی  را  در  بردارد که  قالب  ساختار  انسان  بدین  منوال  نیست‌[5]‌.

در  این  قرآن‌،  نور  است‌:

(وَأَنزَلْنَا إِلَيْكُمْ نُوراً مُّبِيناً) (174) 

به  سویتان  نور  آشکاری  فرستاده‌ایم  (‌که  قرآن  است  و  همچون  نور  بـا  پـرتو  خود  راه  را  روشـن  و بـه  سـوی  نجات  رهنمودتان  می‌سازد)‌.

قرآن  نوری  است ‌که  در  پرتو  اشعۀ  روشنگر  آن‌،  حقائق  اشیاء  آشکارا  جلوه‌گر  می‌آید،  و  دو  راهۀ  جدائی  حقّ  و  باطل  با  خطّ  و  خطوط  و  حدود  و  ثغو‌ر  هویدا،  پد‌یدار  می‌آید.  حقّ  از  باطل  در  درون  نفس  و  در  بیرون  زندگی  یکسان  جدا  و  پیدا  می‌گردد  ...  آن  اندازه  این  نورافکن  قوی  است‌ که  پیش  از  هر  چیز  دل  هـمۀ  زوایـای  درون  نفس  را  می‌نگرد،  و  روشـن  و  هویدا  همۀ  جوانب  و  اطراف  خود  را  دید  می‌زند  و  نگاه  می‌کند.  تـاریکی  پراکنده  می‌گردد  و  از  میان  برمی‏خیزد.  حقیقت‌،  ساده  و  بی‌پیرایه‌،  همچون  خود  سادگی  و  بی‌پیرایگی  نـمودار  می‌آید.  انسان  از خود  در  شگفت  می‌شود که  چرا  چنین  حقّی  را  با  این  روشنی  و  با  این  سادگی  مشاهده  ننموده  است‌؟‌!

هنگامی‌ که  انسان‌،  با  روح  خود  در  فضای  قرآنی‌،  برای  اندک  زمانی‌،  زیست ‌کند،  و  از  قرآن  جهان‌بینی‌ها  و  اندیشه‌ها  و  معیارها  و  ارزشهای  خویش  را  دریـافت  دارد،  در  مشاهدۀ  امور  و  شؤون‌،  آسـانی  و  سـادگی  و  روشنی  را  احساس  می‌کند.  احساس  می‌نماید که  قوانین  و  مقرّرات  فراوانی‌ که  در  ذهن  او  پـریشان  می‌نمود،  آهسته  و  آرام  در  مکان  خود  جایگزین  می‌شوند،  و  سهل  و  ساده  معانی  حقیقی  خود  را  پیدا  می‌کنند،  و  زائده‌های  انگلی  را  از  پیکرۀ  خو‌یش  بدور  می‌افکنند،  زائـده‌هائی  که  بدانها  افزوده‌ گشته  است  و  آمیختۀ  آنها  شده  است‌.  تا  بعد  از  پیرایش  زوائد،  در  جامۀ  پاک  سرشتی  جلوه‌گر  آیند،  و  با  همان  زیبائی  و  روشنی‌ که  دست  خدا  آنها  را  بر  آن  سرشته  است‌،  پدیدار  و  آشکار  شوند.

هر  اندازه  دربارۀ  تعبیر:  (وَأَنزَلْنَا إِلَيْكُمْ نُوراً مُّبِيناً) بگو‌یم‌،  با  واژگان  خود  نمی‌توانم  حقیقت  آن  را  به  تصویر  کشم  برای ‌کسی‌ که  خودش  مزۀ  آن  را  نچشیده  است  و  آن  را  بر صفحۀ  دل  ندیده  باشد.  قطعاً  باید  برای  پی  بردن  به  معانی  چنین  تعبیرهائی  رنج  برد!  حتماً  باید  شخصاً  بدان  رسید  و  چشید!  بیگمان  باید  تجربۀ  مستقیم  داشت‌!

(فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُواْ بِاللّهِ وَاعْتَصَمُواْ بِهِ فَسَيُدْخِلُهُمْ فِي رَحْمَةٍ مِّنْهُ وَفَضْلٍ وَيَهْدِيهِمْ إِلَيْهِ صِرَاطاً مُّسْتَقِيماً) (175) 

کسانی  که  به  خدا  ایمان  بیاورند  و  بدان  (‌کتاب  او،  یعنی  قرآن‌)  چنگ  زنـند، ‌ایشـان  را  بـه  رحمت  و  فضل  عظیم  (‌خود  که  بهشت  است‌)  وارد  خواهـد  سـاخت‌،  و  در  راه  راستی  به  سوی  خود  رهنمودشان  خواهد  کرد.

متوسّل  شدن  به  خدا،  ثمرۀ  ملازم  ایمان  به  خدا  است‌.  هر  وقت  ایمان  صحیح‌ گردد،  و  هر  زمان ‌که  نفس  حقیقت  خدا  را  بشناسد  و  به  حقیقت  بندگی  همگان  در  برابر  یزدان  پی  ببرد،  دیگر  جز  این  برای  او  نمی‌ماند که  به  خدای  یگانه  متوسّل  شود،  خدای  یگانه‌ای‌ که  صاحب  سلطه  و  قدرت  تنها  او  است  و  بس.  خداوند  چنین‌ کسانی  را  به  فضل  و  مرحمت  خود  نائل  می‏‎گرداند  و  از  مـهر  و  بزرگواری  خویش  بـهره‌مندشان  مـی‌سازد.  مرحمت  در  همین  زندگانی  دنیوی‌،  پیش  از  زندگانی  اخروی‌.  و  لطـف  و  فضل  در  همین  جهان ‌گذران  و  شتابان،  پیش  از  لطف  و  فضل  در  جهان  سرمدی  و  جاویدان‌.  زیرا  ایمان  آبادی  سرسبز  و  خرّمی  است‌ که  روح  در  آنـجا  از گـرمای  نیمروز گمراهی  در  بیابان  برهوت  سرگرد‌انی  و  پر‌یشانی  و  دربدری‌،  نجات  پـیدا  می‌کند  و  به  زیـر  سایه‌های  درختان  پر شاخ  و  برگ،  پـناه  می‏