فاده  از  رسالت  آسمانی  حرکت‌ کند،  راهیاب  و  منضبط  می‏‎گردد  و  راستای  راه  را  در  پیش  می‏‎گیرد،  و  هنگامی‌که  خود  را  مستقل  و  بی‏نیاز  از  پیام  الهی  و  رسالت  آسمانی  بداند،  و  خویشتن  را  از  هدایت  و  رهنمود  یزدان‌ کنار  بکشد  و  دوری‌ گزیند، ‌گمراه  می‌شود  و  تباهی  می‏‎گیرد  و  آشفته  و  پریشان  می‏‎گردد!

خطا  و  اشتباه  و  ضلالت  و گمراهی  است  -  اگر  هم  نگوئیم  :  نیرنگ  زدن  و گمراه‌ کردن  است  -  اگر گمان  برده  شود:  عقلهای  بزرگ  بدون  پیام  الهی  و  رسـالت  آسمانی  هم  شایان  رسیدن  به  همان  چیزی  هستند که  در  پرتو  پیام  الهی  و  رسـالت  آسمانی  می‌توانند  بدان  برسند!  زیرا  عقل  در  پرتو  پیام  الهی  و  رسالت  آسمانی  می‌تواند  منضبط  بشود  و  با  برنامۀ  نظریّۀ  درست  سامان  بگیرد.  هرگاه  بعد  از  این  امر،  در  پیاده ‌کردن  دچار  لغزش  و  خطا گردد،  لغزش  و  خطایش  به  اشتباه  و  عملکرد  نادرست  ساعتی  می‌ماند که  نخست  منظّم  و  مرتّب‌ کار  کند،  ولی  عوامل  جوّی  و  مؤثّرات  محیط  و  خاصیّت  فلز  آن‌ که  متأثّر  از  چنین  عوامل  و  مؤثّراتی  است‌،  بر  آن  چیره ‌گردد  و  آن  را  از  نظم  و  ترتیب  بیندازد.  امّا  لغزش  و  خطایش  به  اشتباه  و  عملکرد  نادرست  ساعتی  نمی‌ماند  که  در اصل  منظّم  و  مرتّب  نبوده  است  و  به  دست  هرج  و  مرج  و  تـصادف  سپرده  شده  است  ...  فرق  این  دو  ساعت  بسیار  است  و  فاصلۀ  آنها  بیشمار.

نشانۀ  این ‌که  چیزی ‌که  در  پرتو  رسالت  آسمانی  -  از  راه  خود  عقل  -  اتمام  می‌پذیرد  و  انجام  می‌گیرد،  ممکن  نیست‌ که  در  پرتو  چیز  دیگری  اتـمام  پـذیرد  و  انـجام  گیرد،  این  است‌ که  در  سراسر  تاریخ  بشریّت  نوشته  نشده  است‌ که  عقلی  از  عقلهای  بزرگ  بی‏نظیر،  بگونه‌ای  هدایت  یافته  است  و  راهباب ‌گشـته  است  که  عقلهای  عادی  متوسّط‌،  در  پرتو  رسالت  آسمانی  چنین  هدایـتی  را  درنـیافته‌انـد  و  چنین  راهیاب  نگشـته‌انـد،  چه  در  جهان‌بینی  اعتقادی‌،  و  چه  در  اخلاق  و  خصال  انسانی‌،  و  چه  از  لحاظ  سیستم  زندگانی،  و  چه  از  نظر  قانونگذاری  برای  چنین  نظام  و  سیستمی‌.قطعاً  عقلهای  افلاطو‌ن  و  ارسطو،  از  زمـرۀ  خردهای  بزرگی  بوده‌اند.  تا  آنـجا که  می‌گویند:  عقل  ارسطو  بزرگ‌ترین  عقلی  بو‌ده  است ‌که  آدمیان  با  آن  آشنا  شده‌اند  و  از  آن  خبر  یافته‌اند  -  البتّه  در  میان  عقلهائی
‌که  در  پرتو  رسالت  آسمانی  و  رهنمود  الهی‌،  حرکت  نکرده‌اند  و  از  آن  بدور  بوده‌اند  -  هنگامی‏‎ که  به  جهان‌بینی  و  اندیشۀ  ارسطو  دربارۀ  خدایش  بنگریم،  بدانگونه  که  خود  ارسطو  تعریف ‌کرده  است  و  شناسانده  است‌،  فاصلۀ  بسیاری  با  جهان‌بینی  و  اندیشۀ  مسلمان  عادی  راهیاب  در  پرتو  رسالت  آسمانی  دربارۀ  خدایش  دارد.  اخناتون  در  روزگاران ‌کهن  مصر،  به  عقیدۀ  توحید  و  یکتاپرستی  رسیده  بود.  هر  چند  بعید  است ‌که  اخناتون  از  نور  عقیدۀ  توحیدی  رسالت  ابراهیم  و  رسالت  یوسف  برخوردار  نشده  باشد.  امّا  با  وجود  این‌،  به  سبب  نـاهمآهگی‌ها  و  افسانه‌هائی ‌که  در  عقیدۀ  اخناتون  است‌،  عقیدۀ  او  با  عقیدۀ  توحیدی  مسلمان  عادی  دربارۀ  خداونـدگارش  فاصلۀ  بسیاری  دارد.

در  میان  مردمان  در  آن  زمان ‌که  اسلام  در  صدر  اسلام  حکو‌مت  می‌کرد  و  بر  اوضاع  مسلّط  بود،  به  انسـانهای  عادی  دست  پروردۀ  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  برمی‌خوریم‌ که  در  طول  تاریخ  نخبگانی  را  در  مـیان‌ کسانی ‌که  رسـالت  آسمانی  آنان  را  پرورده  نکرده  باشد  پیدا  نخواهیم‌ کرد  که  با  چنین  دست  پروردگانی  همطراز  شوند  و  به  پـای  ایشان  برسند.

هرگز  در  میان  نظام  و  قوانین  و  مقرّرات  هم  همآهنگی  و همآوائی  والا  و  بالائی  را  پیدا  نخواهیم ‌کرد که  در  نظام  و  قوانین  و  مقرّرات  اسلام  موجود  است‌.  جامعه‌ای  را  هم  همچون  جامعه‌ای ‌که  اسلام  آن  را  پدید  آورده  بود،  نـه  در  زمان  اسلام  و  نه  پیش  از  آن  و  نه  بعد  از  آن‌،  در  هیچ  زمان  و  مکانی  نـخواهیم  یـافت ‌که  در  همآهنگی  و  همآوائی  و  سادگی  زندگی  و  همطرازی  آن‌،  به  پایۀ  چنان  جامعه‌ای  برسد.

دربارۀ  والائی  حکومتی  و  برتری  مملکتی‌،  از  روی  سطح  تمدّن  مادّی  آن  نمی‌توان  قضاوت ‌کرد.  زیرا  تمدّن  مادّی  با  ترقّی  ابزارهای  مادّی  ترقّی می‌کند،  ابزارهائی  که  (‌علم‌)  پیشرفته  آنها  را  بوجود  می‌آورد.  بلکه  در  هر  دوره‌ای  از  ادوار،  معیار  زندگی  همآهنگی  و  همآوائی  در  ميان  همۀ  اعضاء  و  اجزاء  و  سـازمانها  و  دستگاهها  و  اوضـاع  و  احوال  زند‌گی  است  و  بس‌.  همآهنگی  و  مآوائی  است‌ که  خوشبختی  و  آرامش  را  می‌آفریند،  و  همۀ  نیروهای  بشری  را  آزاد  می‌سازد  تا  بدون  هیچگونه  سرکوبی  و  سکندری  و  بدون  غلوّ  و  سرکشی  در  زاویه‌ای  از  زوایا  و  جانبی  از  جوانب  فراوانی  که  دارد،  بکار  پردازد.  دوره‌ای ‌که  زندگی  در  آن  کاملاً  در  پرتو  اسلام  سپری  می‌شد،  بشریّت  دور  ا‌ز  رسالت  آسمانی‌،  در  هیچ  عصر  و  زمانی  به  پای  آن  نرسیده  است‌.  آشفتگی  و  ناهمآهنگی  و  نابرابری،  نشانۀ  ظاهری  و  سـیمای  همیشگی  حیاتی  بوده  است‌ که  در سایۀ  حکومتی  جز  اسلام  سپری‌ گشته  است‌،  هر  اندازه  هم  چنین  حیاتی  در  برخی  از  جوانب  درخشیده  است  و  در  بعضی  از  زوایـا  ستبر  و  چشمگیر  بوده  است‌.  زیرا  شكّی  نیست‌ که  اگر  در  جانبی  و  زاویه‌ای  درخشیده  است  و  روشن  بوده  است‌،  در  جوانب  و  زوایای  دیگری  خاموشی  داشـته  است  و  روشنائی  از  میان  برخاسته  است‌.  یعنی  روشنی  چراغی‌،  به  حساب  خاموشی  چراغـهائی‌،  و  سـتبری  و  ترقّی  گوشه‌ا‌ی‌،  به  حساب  ضعف  و  تنزّل‌ گوشه‌هائی  بوده  است  ...  انسانها  هم  به  سبب  چنین  حیاتی‌،  پیوسته  بالا  و  پائین  رفته‌اند  و  ایـن  سو  و  آن  سو  افتاده‌انـد،  و  حیران  و  سرگردان ‌گشته‌اند،  و  بیچاره  و  بدبخت  شده‌اند.

بدین  اندازه  بسنده  می‌کنیم  و  در  ایـن  مرز  مـناسب  فی‌ ظلال  القرآن  می‌ایسـتیم  و  بيش  از  ایـن  دربارۀ  الهامهای  نیرومند  ژرف  سخن  نمی‌گوئیم‌.  الهامهائی  که  آنـها  را  در  درون  جـان‌،  ایـن  سخن  یزدان  سبحان  برمی‌انگیزد:
(رسلا مبشرين ومنذرين لئلا يكون للناس على الله حجة بعد الرسل). 

ما  پیغمبرانی  را  فرستادیم  تا  (‌مؤمنان  را  به  ثواب‌)  مژده  رسان‌،  و  (‌کافران  را  به  عقاب‌)  بیم  دهنده  باشند،  و  بعد  از  آمدن  پیغمبران  حجّت  و  دلیـلی  بـر  خدا  بـرای  مـردمان  باقی  نماند.

بعد  از  سخن  از  این  آیه‌،  همراه  با  روند  قرآنی  به  پیش  می‌رویم‌:

(لكن الله يشهد بما أنزل إليك . أنزله بعلمه . والملائكة يشهدون . وكفى بالله شهيدًا) . 

 (‌هر  چند  کافران  نبوّت  تو  را  انکار  می‌کنند)  لیکن  خداوند  بر  آنــچه  (‌از  قرآن‌)  بـر  تـو  نـازل  کرده  است‌،  گواهی  می‌دهد.  ایـن  خدا  است  کـ