ریچة  خود  را  بر  روی  هر گونه  کلامی  بسته  است‌!  نیرنگهای  دیگری  از  این  قبیل  ورزیدند  و  بیهوده‌گوئيهای  دیگری  را  بر  زبان  راندند،  نیرنگها  و  یاوه‌سرائیهائی  که  یزدان  سبحان  آنها  را  برای  پیغمبرش  و  برای  مسلمانان  به  هنگام  رویاروئی  با  یهودیان‌،  در  روند  قرآن  بیان  می‌فرماید:

(فَبِمَا نَقْضِهِم مِّيثَاقَهُمْ وَكُفْرِهِم بَآيَاتِ اللّهِ وَقَتْلِهِمُ الأَنْبِيَاءَ بِغَيْرِ حَقًّ وَقَوْلِهِمْ قُلُوبُنَا غُلْفٌ).

 (‌خداوند  بر  آنان  خشم  گرفت‌)  به  خاطر  این  که  پیمانشان  را  شکستند  و  به  آیات  خدا  کفر  ورزیـدند  و  پـیغمبران  را  به  ناحقّ  کشتند  و  (‌بر  گمراهی  خود  پافشاری  کردند  و  از  

روی  اســـتهزاء‌)  گفتد  کـه‌:  دلهــایمان  در  غـلاف  (‌و  پرده‌هائی‌)  است  (‌که  پند  و  اندرز  کسی  بدان  راه  ندارد.  وقتی‌ که  می‌گویند:  (قُلُوبُنَا غُلْفٌ).  د‌لهايمان‌ در غلاف  (‌و پرده‌هائی‌)  است‌.  این‌ گفتاری  است كه  با  آن  به  دعوت  پيغمبر صلّی الله عليه وآله وسلّم  پاسخ  می‌دادند‌،  برای  مأیوس ‌كردن  آن  جناب  از  ایمانشان  و  پذیرششان‌،  و  یا  این ‌که  این ‌گفتار  را  برای  تمسخر  دعوت  و  تبليغی  بود که  متوجّه  ایشـان  می‌گردید،  و  بر‌ای  نازش  به  تکذيب  حقّ‌،  و  خودستائی  به ‌گوش  فرا  ندادن  و  نپذیرفتن  سـخنان  پیغـمبر  و  فرموده‌های  قرآن  بود.  و  یا  چنین‌ گفتار  ناروانی  را  به  زبان  می‌راندند  و  منظورشان  همۀ  این  چیزها  بود!  وقتی  که  سخن  بدینجا  می‌رسد،  روند  قرآنی  در  برابر  آنـان  می‌ایستد  و  بر  سرشان  فریاد  می‌زند  و  بدین‌ گفتار  نازیبا  و  ناروایشان  پاسخ  می‌گوید:

(بَلْ طَبَعَ اللّهُ عَلَيْهَا - بِكُفْرِهِمْ - فَلاَ يُؤْمِنُونَ إِلاَّ قَلِيلاً-) (155)

بلکه  خداوند  به  سبب  کفرشان  (‌انکار)  که  بر  دلهایشان  مهر  زده  است  و  این  است  كه  جز  گروه  اندکی  (‌از  ایشان‌)  ایمان  نمی‌آورند.

چنین  دلهائی‌،  بطور  سرشتی  در  غلاف  و  پرده‌ گذاشته  نشده‌اند.  بلکه  کفر  آنان  کارشان  را  به  جائی  کشـانده  است ‌که  یزدان  دلهایشان  را  مهر کند.  وقتی  هـم  مـهر  خدائی  بردلها  خو‌رد،  سخت  و  خشک  مـی‌گردند  و  در  پرده  قرار  داده  می‌شوند.  دیگر  چنین  دلهائی،  تر  و  تازگی  ایمان  را  احساس  نمی‌کنند،  و  شیرینی  آن  را  نمی‌چشند.  در  این  مرحله‌،  جز  اندکی  از  آنان  ایمان  نمی‌آورند.  آن  گروه  اندکی‌ که‌ کارشان  هنوز  بدانجا  نکشیده  است‌ که  سزاوار  این‌ کردند که  خدا  دلهایشان  را  مهر  زند.  آنـان  کسانی  بوده‌ا‌ند که  دریچۀ  دلهایشان  را  برای  پذیرش  حقّ  باز کرده‌اند  و  چشم  به  راه  ورود  آن  بوده‌اند.  سرانجام  خدا  ایشان  را  به  حقّ  رهـنمود  داشته  است  و  حقّ  را  نصیبشان  فرموده  ا‌ست‌.  آنان‌ گروه  انـدکی  از  یهودیان  بودند،  همچون  عبدالله  پسر  سلام‌،  و  ثعلبه  پسر  سعیه،  و  اسد  پسر  سعیه،  و  اسد  پسر  عبیدالله‌...

بعد  از  این  برداشت  و  پیرو،  روند  قرآنی  می‌پردازد  به  برشمردن  ا‌سباب  و  عللی ‌که  موجب‌ گشـته  است ‌که  یهودیان  در  دنیا  مستحقّ  تحریم  بعضی  از  چيزهای  پاک  کردند،  و  در  آخرت  آتش  دوزخ  برای  ایشان  فراهم  آید  و  بدیشان  تذکّر  داده  شود که  چنین  آتشی  در  انتظار  آنان  است‌:

(وَبِكُفْرِهِمْ وَقَوْلِهِمْ عَلَى مَرْيَمَ بُهْتَاناً عَظِيماً (156) وَقَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا الْمَسِيحَ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللّهِ).

 (‌خداوند  بر آنان  خشم  گرفت‌) 

 به  سبب  کفر  ورزیدنشان  و  افترای  بزرگی  که  بر  مریم  بستند  و  (‌خداوند  بر  آنـان  خشم  گرفت  به  سبب  این  که  از  روی  استـهزاء  و  سخریه‌)  می‏‎گفتند  كه  ما  عیسی  پسر  مریم‌،  پپغمبر  خدا  را  کشتیم‌!.  روند  قرآنی  هر  زمان ‌که  از  منکری  از  منکران  ایشان  صحبت‌ کند،  با  چنین ‌کار  بد  و  ناپسندشان‌،  صفت‌ کفر  را  تکرار  می‌نماید.  وقتی‌ که  از کشته  شدن  به  ناحق  انبیاء  توسط  آنان  صحبت  می‌کند، ‌کفر  را  یادآور  می‏‎گردد.  قید  (‌به  ناحق‌)  بیان  واقعیّت  است‌،  والّا  هیچ  پیغمبری  جز  به  ناحق‌ کشته  نمی‌شود.  در  اینجا کفر  را  ذکر  می‌کند،  بدان  هنگام ‌که  از  بهتان  سترگی  صحبت  می‌راند که  مریم  را  بدان  متّهم  می‌کردند.  بهتان  بزرگی‌ که  به  مریم  پـاک  نسبت  دادند،  بهتان  بزرگی‌ که  جز  یهودیان ‌کسی  نیست  که ‌زبان‌ به ‌چنین  تهمت  عظیمی  بگشاید. یهودیان ‌مریم  را  متّهم  به  زنا  با  یوسف  نجّار کردند  - ‌نفرین  خدا  بر  آنان  باد  - ‌سپس  افتخار ورزیدند  و به  خود  باليدند که  ایشان  عیسی  را  كشته‌اند  و  به  دارش  زده‌اند!  آنـان  رسالت  آسمانی  عیسی  را  مورد  استهزاء  قرار  می‌دادند  و تمسخرکنان  می‌گفتند:  مسیح  پسر  مریم  پیغمبر  خدا  را  کشتیم‌!

هنگامی‏‎ که  روند  قرآنی  بدين‌ گفتار  ناروایشان  می‌رسد،  دوباره  در  برابرشان  می‌ایستد  و  بر  سرشان  فریاد  می‌زند  و  بدیشان  پاسخ  می‏‎گوید  و  حقّ  مطلب  را  بیان  می‌دارد:  

(وَمَا قَتَلُوهُ وَمَا صَلَبُوهُ وَلَـكِن شُبِّهَ لَهُمْ وَإِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُواْ فِيهِ لَفِي شَكٍّ مِّنْهُ مَا لَهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلاَّ اتِّبَاعَ الظَّنِّ وَمَا قَتَلُوهُ يَقِيناً (157) بَل رَّفَعَهُ اللّهُ إِلَيْهِ وَكَانَ اللّهُ عَزِيزاً حَكِيماً) (158)

در  حالی  که  نه  او  را  کشتند  و  نه  به  دار  آویختند،  و لیکن  بر  آنان  مشتبه  شد  و  (‌متردّد  گردیدند  که  آیا  عـسی  یـا  دیگری  را  كشته‌اند  و  در  این  باره  با  همدیگر  اختلاف  نظر  پيدا  کردند  و)  کسانی  که  دربارۀ  او  اختلاف  پيدا  کردند  (‌جملگی‌)  راجع  بـدو  در  شکّ  و  گمانند  و  آگاهی  بدان  ندارند  و  تنها  به  گمان  سخن  می‏‎گویند  و  (‌باید  بدانند  که‌)  یقیناً  او  را  نکشته‌اند  (‌و  قطعاً  مقتول  کس  دیگری  بوده  است‌)‌.  بلکه  خداوند  او  را ( ‌از  دست ‌آنان  رهاند  و پس  از  گذشت  روزگاری  که  خود  می‌داند،  وی  را  می‌راند  و)  در  پیش  خود  به  مرتبۀ  والائـی  رسـاند.  و  خداوند  چير‌ه  (‌است  و  بر  هر  کاری  توانا  است‌،  و)  حکیم  است  (‌و  هر  چیزی  را  برابر  حکمـی  انجام  می‌دهد،  و  سنجیده  عمل  می‌کند)‌.

مسألۀ ‌کشـتن  عیسی عليه السّلام و  به  دار  زدنش‌،  مسأله‌ای  است‌ که  یهودیان  در  آن  دست  و  پا  می‌زنند  و کورکورانه  همسان  خود  مسیحیان  به  دنـبال‌ گمانها  رهسپار  می‌گردند.  يهودیان  می گفتند:  ما  عیسی  را  کشـته‌ایم‌.  سخن  او  را  به  تمسخر  می‌گرفتند کـه  می‌فرمود:  مـن  فرستادۀ  یزدانم‌.  از  روی  استهزاء  می‌گفتند:  ما  فرستادۀ  یزدان  را کشته‌ایم‌!  صفت  رسـالت  را  از  روی  تمسخر  بیان  می‌داشتند  و  به  عیسی  استهزاء‌کنان  لقب  پیغمبر  خدا  می‌دادند!  مسیحيان  نيز  می‌گفتند:  عیسی  به  دار  زده  شده  است  و  به  خاک  سپرده  شده  است‌.  امّا  پس  از  گذشت  سه  روز،  زنده ‌گشته  است  و  ا