در  این  باره  صحبت  نمی‌کردم‌.  عمويم  رفاعه  به  پیش  من  آ‌مد  و گفت‌:  برادرزاده‌ام  چه ‌کار کرده‌ای‌؟  آنچه  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم ‌ به  من‌ گفته  بود،  برای  او  بیان  کردم‌. گفت‌:  یاور  و  مددکار،  خدا  است‌!  چیزی  نگذشت  که  این  آیه  نازل  شد:

(إِنَّا أَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاكَ اللّهُ وَلاَ تَكُن لِّلْخَآئِنِينَ خَصِيماً) (105) 

ما  کتاب  (‌قرآن  را  که  مشـتمل  بـر  حـقّ  و  بیانگر  هـر  آن  چیزی  است  که  حقّ  است‌)  به  حقّ  بر  تو  نازل  کرده‌ایم  تا  (‌مشعل  راه  هدایت  بـاشد  و  بدان‌)  میان  مردمان  طبق  آنـچه  خدا  به  تو  نشان  داده  است  داوری  کنی  و  مـدافع  خائنان  مباش‌.

مراد  از  (‌خائِنينَ  )‌.  بنی ‌أبیرق  است‌.  و  (خَصِيماً)  به  معنی  :  وکيل  و  مدافع  و  طرفدار ایشان  است‌.  (‌اسْتَـغْفِر  اللهَ  )‌.  طلب  آمرزش  کن  از  آنچه  به  قتاده گفتی‌.  (‌انّ  اللهَ ‌کانَ ‌غفو‌راً  رَحيماً  )  ...  (  و  لا تُجادِلْ  عَـنِ  الّذ‌ينَ  يَختانُونَ ‌أنْفُسَهُمْ  ) ‌. تا  واژۀ  (‌رَحيماً  )‌.  یعنی  اگر ‌از  خـدا  طلب  آمـرزش  می‌کردند،  خـدا گناهانشان  را می بخشيد . ( ‌َو مَـنْ  یكْسِبْ اثماً فا‌نّما  یَكْسَـبُهُ  علی ‌نَفْسِه )‌.  تا  می‌رسد  به  (‌ا‌ثماً ‌مُبیناً  )  ...  (‌وَ لَوْ ‌لا فَضْلُ  اللهِ  عَلَیْکَ  وَ رَحْمَتُهُ‌)‌.  تا  می‌رسد  به‌:  (‌فَسَوْفَ ‌نُؤْ تيهِ  أجْـراً  عَظيماً  )‌...  زمـانی  که  قـرآن  نازل  شد،  پیغمبر صلّی الله‌ عليه وآله وسلّم ‌اسـلحه  را  آورد  و  آن  را  به  رفاعه  برگرداند.  قتاده‌ گفته  است‌:  هنگامی ‌که  اسلحه  را  به  پیش  عمویم‌ که  در  زمان  جاهلیّت  پیر  مرد کو‌ری  -  یا  دارای  چشمان‌ کم  سوئی  - ‌بود  و دربارۀ  مسلمان  شدن‌ او شکّ  و گمان  داشتم‌،  آوردم‌،‌ گفت‌:  برادرزاده‌ام  اين  در  راه  خدا  است‌.  د‌یگر  دانستم  او  مسلمان  راستینی  است‌.  زمانی ‌که  قرآن  نازل  شد،  بشیر به  مشرکان  پیوست.  خداوند  نازل  فرمود:

(وَمَن يُشَاقِقِ الرَّسُولَ مِن بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدَى وَيَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ نُوَلِّهِ مَا تَوَلَّى وَنُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَسَاءتْ مَصِيراً (115) إِنَّ اللّهَ لاَ يَغْفِرُ أَن يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَن يَشَاءُ وَمَن يُشْرِكْ بِاللّهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلاً بَعِيداً) (116)

کسی  که  با  پیغمبر  دشمنانگی  کـند،  بـعد  از  آن  کـه  (‌راه‌)  هدایت  (‌از  راه  ضـلالت  برای  او)  روشن  شده  است‌،  و  (‌راهی‌)  جز  راه  مـؤمنان  در  پـیش  گیرد،  او  را  بـه  هـمان  جهتی  که  (‌به  دوزخ  منتهی  می‌شود  و)  دوستش  داشته  است  رهنمود  می‌گردانـیم  (‌و  بـا  همان  کـافرانـی  همدم  می‌نمائیم  که  ایشـان  را  بـه  دوسـتی  گرفته  است‌)  و  بـه  دوزخش  داخـل  می‌گردانیم  و  بـا  آن  مـی‌سوزانیم‌،  و  دوزخ  چه  بـد  جایگاهی  است‌!  بیگمان  خداوند  شرک  ورزیدن  به  خود  را  (‌از  کسی‌)  نمی‌آمرزد  و  بلکه  پائین‌تر  از  آن  را  از  هـر  کس  که  بــخواهـد  (‌و  صـلاح  بداند)  می‌بخشد.  هر  که  برای  خدا  انباز  بگیرد،  به  راستی  بسی  گمراه  گشته  است  (‌و  خیلی  از  حق  پرت  شده  است‌)‌.

مسأله  تنها  تبرئه  بیگناهی  نبود  و  بس.  بـیگناهی ‌که  گروهی  دست  به  دست  یکدیگر  داده  بودند  تا  او  را  متّهم  کنند.  هر  چند که  تبرئه  بیگناهی ‌کار  بزرگی  و  ارزشمندی  در  پیشگاه  خدا  است‌.  بلکه  مسأله  مهمّ‌تر  و  بزرگتر  از  این  بود.  مراد  ترازوئی  بود که  با  هوا  و  هوس،  و  به  خاطر  نــژادگـرائی  و  خویشاوندی‌،  بدین  سو  و  آن  سو  نمی‌گراید،  و  به  خاطر  دوستی  و  دشمنانگی  بالا  و  پائین  نمی‌افتد،  و  همراه  با  شرائط  و  احوال  و  اوضاع  مختلف  و  گوناکون‌،‌ کج  و  راست  نمی‌گردد  و  دگرگون  نمی‌شود.  مسأله  این  بود که  جامعۀ  جدید  و  نوپا  پـاک‌ گـردد،  و  عناصر  ضعف  بشری  چاره‌جوئی  شود،  و  ته‌نشستهای  جاهلیّت  و  تعصّب  -  تعصّب  به  هر  شکلی‌ که  باشد،  حتّی  تعصّب  مذهبی  و  عقیده  و  آئین‌،  وقتی‌ که‌ کار  مربوط  به  پابرجائی  دادگری  در  میان  مـردمان  باشد  -  از  مـیان  برداشته  شود.  مسألۀ  پابرجائی  این  جامعۀ  تازه‌،  و  یگانه  در  سراسر  تاریخ  بشری،  بر  قاعدۀ  پـاک  و  پـاکیزه  و  استوار  و  پایداری  بود که  خودرایی  و  مصلحت  جوئی  و  تعصّب  آن  را  نیالاید،  و  هواها  و  هوسها  و  آرزوها  و  خواستها  و  لذائذ  و شهوات‌،  آن  را  بدین  سو و آن  سو  متمایل  ننماید.

سببهای  زیادی  برای  چشم  پوشی  از  این  حادثه‌،  یا  دست  کم  سخت  نگرفتن  در آن  و شائع  و  برملا نکردن  آن  در  انظار  مردمان‌،  وجود  داشت‌.  یا  بهتر  بگوئیم‌:  بهانه‌های  بیشماری  در  پیش  بود که  با  هر  یک  از آنها  بتوان  از  این  رخداد  صرف  نظر کرد،  و  این  چنین  سخت  و  بی‌پرده  در  میان  مردمان  مطرح  و گشوده  نشود.

اگر  اعتبارات  زمینی  قاضـی  و  حاکم  بود،  و  اگر  قوانین  انسانها  و  معیارهای  آنان‌،  مرجع  این  برنامه  بود،  سببهای  بیشماری  و  بهانه‌های  زیادی  وجود  داشت‌.

مثلاً همین  یک  سبب  و بهانۀ  روشن  و  بزرگ،  بس  بود  که‌:  متّهم  (‌یک  یهودی‌)  است‌!  یـهودیان  چه  کسـانی  بودند؟  یهودیان ‌کسانی  بودند که  هيچ  تیر  زهرآگین  و  مسمو‌می  نمی‌داشتند،  مگر  این ‌که  آن  را  در  جنگ  با  اسلام  و  مسلمین  بکار  می‏بردند  و  می‌انـداختند.  یهودیانی‌ که  در  آن  زمان‌،  مسلمانان  بدترین  بلاها  و  بزرگ‌ترین  رنـجها  را  از  دست  ایشـان  مـی‌دیدند  و  می‌چشیدند  -  البتّه  خدا  خواسته  است‌ که  در  هر  زمانی  چنین  باشد  -‌ یهودیانی‌ که  نه  حقّی  و  نه  عـدلی  و  نـه  انصافی  می‌شناسند،  و  نه  اعتبار  و  ارزشی  برای  هیچیک  از  ارزشهای  اخلاقی‌،  در  عملکرد  با  مؤمنان  و  رفتار  با  مسلمـانان‌،  اصلاً  قائل  هستند.

سبب  دیگری  هم  وجود  داشت  و  بهانۀ  دومی  هم  بود.  و  آن  اين‌ که  حادثۀ  مورد  نظر  در  میان  انصار،  رخ  داده  بود.  انصار  هم  کسانی  بودند کـه  به  مسلمانان  پناه  داده  و  یاریشان‌ کرده  بودند. کسانی  بودند که  ایـن  رخداد  در  میان  برخی  از  خانواده‌هایشان‌ کینه‌توزیها  و  دشمنانگيها  بوجود  می‌آورد.  در  صورتی ‌که  نوک  اتّهام  متوجّه  یک  نفر  یهودی  بود.  چنانکه  دزد  و گناهکار  بشمار  آورده  می‌شد،  اختلاف  برمی‌خاست  و  غائله  پایان  می‌یافت‌.  سبب  سوم  و  بهانۀ  مهمّی  هم  وجود  داشت‌.  و  آن  این  که  تیر  تازه‌ای  به  دست  یهودیان  نـدهند،  تـا  آن  را  به  سوی  انصار  نشانه  رونـد.  چـرا که  انـصار  مـعمولاً  از  همدیگر  دزدی  می‌کردند  و  آن  را  به  یهودیان  نسبتمی‌دادند!  یهودیان  این  کار  دیگر  فرصت  را  از  دست  نمی‌دادند  و  تبرئۀ  یک  نفر  یهودی  و  بزهکاری  شخص  مسلمانی  را  علم  می‌کردند  و  آن  را  مایۀ گول  زدن  دیگران  می‌نمودند.

ولی ‌کا