112) وَلَوْلاَ فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكَ وَرَحْمَتُهُ لَهَمَّت طَّآئِفَةٌ مُّنْهُمْ أَن يُضِلُّوكَ وَمَا يُضِلُّونَ إِلاُّ أَنفُسَهُمْ وَمَا يَضُرُّونَكَ مِن شَيْءٍ وَأَنزَلَ اللّهُ عَلَيْكَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَعَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَكَانَ فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكَ عَظِيماً) (113) 

این  آیه‌ها  داستانی  را  روایت  می‌دارند که  همانندی  در  زمین  ندارد.  انسانها  هم  همسانی  برای  آن  سراغ  ندارند.  این  داستان  به  تنهائی‌ گواه  است ‌که  این  قرآن  و  این  دین‌،  قطعاً  باید  از  جانب  خدا  باشد.  زیرا  انسانها  هر  انـدازه  اندیشه‌های  آنان  بالا  رود،  و  روحهایشان  صاف  و  پاک  شود،  و  سرشتهایشان  راست  و  درست‌ گردد،  نمی‌توانند  خود  را  بدان  سطحی  برسانند که  این  آیه‌ها  بدان  اشارت  دارد،  مگر  در  پرتو  وحی  الهی‌.  آن  سطحی که  خطّی  را  بر  بالای  افق  ترسیم  مـی‌کند که  انسـانها  هنوز  بدان  نرسیده‌اند  مگر  در  سایۀ  این  برنامۀ  آسمانی‌.  کسی  هم  هرگز  نمی‌تواند  بدانجا  صعو‌د کند  و  خویشتن  را  بدان  مکان  والا  و  بالا  برساند،  مگر  در  سایۀ  ایـن  برنامۀ  آسمانی‌.

در  آن  هـنگا‌م‌ که  یـهودیان  در  مـدینه  هـمۀ  تـیرهای  مسمومی  را که  در  تیردان  پست  خود  داشتند  به  سوی  اسلام  و  مسلمانان  می‌انداختند،  آن  تـیرهائی‌ که  ایـن  سوره  و  سوره‌های  بقره  و  آل‌عمران  چندی  از  آنها  را  و  زخـمهای‌ کـاری  آنها  را  در  صف  مسـلمانان  بیان  مـی‌دارند...  در  آن  هنگام‌ که  یـهودیان  دروغـها  و  نارواهائی  را  می‌پراکندند،  و  مشرکان  را  بر  ضدّ  مؤمنان  تـحریک  مـی‌کردند  و  بــرمیشورانـدند،  و  راهـهای  گوناگونی  را  بدیشان  نشان  میدادند  و  نقشه‌ها  برایشان  می‌کشیدند،  و  شائعه‌پراکـنی‌ها  می‌کردند،  و  خردها  را  گمراه  مـی‌نمودند،  و  دربارۀ  وحی  و  مـقام  رهبری  پیغمبری  شکّ‌اندازی  می‌کردند  و  به  دلها  در  بارۀ  اسلام  گمانها  می‌افکندند،  و  می‌کوشیدند که  جامعۀ  اسلامی  را  از  درون  متلاشی  سازند  ...  در  آن  هنگام ‌که  دشمنان  مسلمانان  را  بر  ضدّ  مؤمنان  متحّد  می‌ساختند  و  ایشان  را  تحریک  و  ترغیب  می‌نمودند که  از  بیرون  بر  مؤمنان  بتازند  و کارشان  را  بسازند.  آن  هم  در  حالی‌که  هنوز  اسلام  نوپا  و  نورس  بود،  و  آثار رسوبات  و  ته‌نشستهای  جاهلیّت  در  د‌رون  نفسها  بر  جای  بود،  و  پـیوندهای  خویشاوندی  و  مصلحت‌جوئی  در  میان  مسلمانان  و  میان  برخی  از  مشرکان  و  منافقان  و  خود  یهودیان‌،  موجود  و  پایدار  بود،  و  خطر  حقيقی  برای  پـیوند  مسـلمانان  و  همآهنگی  ایشان  بشمار  می‌آید  ...  در  چنین  اوقات  تنگ  و خطرناک  و  بس  حسّـاس‌،  ایـن  آیه‌ها  جملگی  بر  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  و  برای‌ گروه  مسلمانان‌،  نازل  می‌گردد  تا  حــقّ  را  به  یک  مرد  یـهودی  بدهد  و  داد  او  را که  ستمگرانه  به  دزدی  متهمّ ‌گشته  است  از دیگر‌ان  بگیرد،  و  کسانی  را  خوار  بدارد که  بر  ضدّ  او  رایزنی ‌کرده‌اند  و  برای  متهمّ ‌کردن  او  دست  به  یکی  شده‌اند.  آنان ‌که  چنین  کرده  بودند،  خانواده‌ای  از  انصار  مدینه  بودند.  انصار  هم  در  آن  روز،  توشه  و  ابزار  جنگ  و  سپاهیان  و  لشکریان  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم ‌برای  مقاومت  با  این  نیرنگهای  موجود  در  پیرامون  او،  و  دوز  و کلکهائی  بودند که  دربارۀ  پیغمبری  و  آئین  و  عقیدۀ  جدید  به  راه  افکنده  بودند.  وه ‌که  ایـن  آئین  در  چه  مرتبه‌ای  از  باکی  و  دادگری  و  والائی  قرار  دارد! کدام  سخن  می تواند  آن  اندازه  اوج‌ گیرد که  بتواند  این  مرتبۀ  والا  را  توصیف‌ کند؟  آخر  هر  سخنی  و  هر  حاشیه‌ای  و  هر  پیروی،  از  توصیف  بلندای  ایـن  اوج  شگرف‌،  عاجز  و  درمانده  است‌!  بلندائی  است ‌که  انسانها  نه  فقط  به ‌تنهائی  بدان  نمی‌رسند،  بلکه  به  تنهائی  آن  را  هم  نخواهند  شناخت‌!  برای  رسیدن  بدین  بلندای  والا،  تنها  باید  برنامۀ  یزدانی  دستگیر  و  رهنمون  مردمان  شود،  تا  پلّه  پلّه  بالا  و  بالاتر  روند،  و  بدان  افق  عالی  شریف  نورانی  برسند  و  در  آن  بغنوند!

داستانی ‌که  از  چند  مرجع  و  مصدر،  دربارۀ  نـزول  ایـن  آیات  روایت  شده  است  این  است ‌که‌:  چـند  نـفری  از  انصار  -  قتاده  پسر  نعمان‌،  و  عموی  او  رفاعه  -  در  یکی  

از  غزوه‌ها  در  خدمت  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم به  جهاد  پرداخـتند.  زرهی  از  یکی  از  آنان  به  نام  (‌رفاعه‌) ‌گم ‌گردید.  نسبت  به  یکی  از  انصار که  از  خانواده‌ا‌ی  به  نام  (‌بنو  أبـیرق‌)  بود،  بدگمان  شـدند.  صــاحب  زره  به  خـدمت  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  آمد  و  عرض ‌کرد:  طعمه  پسر  ابیرق  زره  مرا  دزدیده  است  ...  در  روایت  دیگری  آمده  است‌ که  دزد  بشیر  پسر  أ‌بیرق  نام  داشته  است‌.  در  ایـن  روایت  گفته  شده  است‌:  بشیر  پسر  ابیرق  منافق  بوده  است  و  در  نكوهش  اصحاب  شعر  می‌سروده  است  و  آن  را  به  یکی  از  عربها  نسبت  می‌داده  است  ...  هنگامی‌ که  دزد  متوجّه  شکایت‌ گردید،  زره  را  برداشت  و  آن  را  به  خانۀ  یک  شخص  یهود‌ی  به  نام  زید  پسر  سمین  انداخت‌.  به  تنی  چند  از  افراد  قبیلۀ  خود گفت‌:  من  زره  را  پنهان‌ کرده‌ام  و  آن  را  به  خانۀ  فلان ‌کس  انداخته‌ام‌.  زره  را  در  خانه  او  پیدا  خواهند کرد.  به  پیش  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم ‌ بروید  و  بگوئید:  ای  پیغمبر  خدا،  دوست  ما  پاک  و  بیگناه  است‌. کسی‌ که  زره  را  دزدیده  است  فلان ‌کس  است‌.  ما  از  ایـن  دزدی  آگاهیم.  د‌ر  پیش  مردمان  عذر  دوست  ما  را  بپذیر  و  از  او  جانبداری  و  دفاع  فرما.  زیرا  اگر  به  خاطر  تو  یزدان  او  را  پاک  و  بیگناه  قلمداد  نفرماید،  هلاک  می‏‎گردد.  هنگامی  که  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  ‌آگاهی  پیدا کرد که  زره  در  خانۀ  یکی  از  یهودیان  است‌،  پا شد  و  ابن  أ‌بیرق  را  تبرئه‌ کرد  و  در  میان  مردمان  او  را  معذور  داشت‌!  خانوادۀ  ابن  أبیرق‌،  پیش  از  ا‌ین ‌که  زره  در  خانۀ  مرد  یهودی  پیدا  شود،  به  پیغمبر   صلّی الله عليه وآله وسلّم  عرض ‌کرده  بودند که  قتاده  پسر  نعمان  و  عموی  او  به  افراد  خانوداۀ  مسلمان  و  صالحی  از  ما،  بدون  دلیل  و  حجّت‌،  تهمت  دزدی  زده‌اند.  قـتاده  نـقل  می کند  و  می‌گوید:  به  خدمت  پیغمبر صلّی الله‌ عليه وآله وسلّم   آمدم  و  با  او  به  سخن  پرداختم‌.  فرمود:

(عمدت الى إهل بيت يذكر منهم إسلام وصلاح وترميهم بالسرقة على غير ثبت ولا بينة ؟).

به  میان  افراد  خانواده‌ای  می‌روی  که  گویند  مسـلمان  و  صالح  هستند،  و  بدیشان  تهمت  دزدی  مـی‌زنی‌،  بـدون  این  كه  دلیل  و  برهانی  در  میان  باشد؟‌.

قتاده  می‌گوید:  به  خانه  برگشتم.  دوست  می‌د‌اشتم  از  بخشی  از  اموال  خود  صرف  نظر  می‌کردم  و  با  پیغمبر  خدا صلّی الله عليه وآله وسلّم ‌