ت‌که  انسان  یا  انسانها  بر  ضعف  و  حرص  و  بخل  و  قصور  خود  ماندگار  بمانند.  بلکه  لازم  و  واجب  است  چنین‌ کسی  و کسانی  را  فریاد  زد  و  ایشان  را  از  خواب  غفلت  در  مسیل  سیلاب  بیدار گردانیم  و  دست  ایشان  را  بگيریم  و از درّۀ  پستی‌ها  به  سـوی  اوج  خوبیها  بالا  بکشانیم.  ولی  مراد  این  است ‌که  همۀ  این  رذائل  جزئی  از  (‌واقعیّت‌)  موجود  در  پیکرۀ  شخصیّت  آدمی  است  و  باید  او  را  فریاد  زد  تا  از  این  مسیل  خطرناک  و  درّۀ  خوفناک  برخیزد  و  با  زمزمۀ  محبّت  ساربان  و  دعوت‌کنندۀ  به  سوی  یزدان‌،  رو  به  سوی  آن  اوج  والا  حرکت ‌کند  و کم  کم  به  قلّۀ  سر  به  فلک ‌کشیدۀ  ایمان  برسد.  حال  با  هر  نوع  زمزمه  با  آوازی‌ که  می‌دانیم  و می‌توانیم  بخوانیم.  هم  بدانگونه ‌که  اینجا  در  برنامۀ  حکیمانۀ  یزدانی  می‏‎بینیم. 

 حقیقت  دوم‌:  این  است‌ که  جهاد  با  مال  و  جان‌،  در  میزان  و  معیار  یزدان‌،  دارای  ارزش  گرانبهائی  است‌.  و  بطور  کلّی  در  پیشگاه  این  آئین  آسمانی  جهاد  بسی  والا  و  بالا  است‌،  و  عنصری  است‌ که  در  سرشت  پیکرۀ  این  عقیده  و  این  نظام  اسلام  نام‌،  از  اصالت  برخوردار  است‌.  این  هم  به  خاطر  چیزی  است‌ که  خداوند  متعال  از  سرشت  راه  و  سرشت  انسان  و  سرشت  اردوگاههای  دشمنان  اسلام  در  همۀ  ازمنه  و  قرون  می‌داند  و  از  آن‌ کاملاً آگاه  و  باخبر  است‌.

(‌جهاد)  یک  رخداد  موقّت  زمانی  و  یک  پدیدۀ ‌گذرای  مکانی  نیست ‌که  با  توجّه  به  شـرائط  و ظروف‌،  و  یـا  امکنه  و  ازمنه  پدید  آمده  باشد.  بلکه  جهاد  ضرورتی  است  همراه  با کاروان  این  دعوت  اسلامی‌.  تا  این‌ کاروان  در  حرکت  و  تکاپو  است‌،  جهاد  هم  با  آن  همراه  و  همسو  است‌.  جهاد  مسأله‌ای  نیست  آن ‌گو‌نه‌ که  برخی  از  افراد  مخلص  گمان  برده‌اند  و گفته‌انـد:  اسلام  در  عصر  امپراتوریها  پدیدار گشته  است  و  به  ذهن  مسلمانان  -  با  تقلید  از کسانی‌ که  در  پیرامون  آنان  می‌زیسته‌انـد  -  چنین‌ گذشته  است‌ که  باید  برای  حفظ  توازن‌،  شوکت  و  قوّتی  داشته  باشند.  کسانی ‌که  این  چنین  می‌اندیشند  و  می‌گویند،  سرشت  واقعی  اسـلام  را  -  چنانکه  باید  -  نمی‌شناسند.  دست ‌کم‌،  این  قوانین  و  مقرّرات  گواهی  می‌دهد  بر  این‌ که ‌کسانی ‌که  چنین  غیبگوئیها  و گمانهائی  داشته  باشند،  سرشت  واقعی  اسلام ‌کمتر  آمـیزۀ  نـفس  آنان‌ گشته  است  و  از  حقیقت  اسلام  جز  اندکی  نمی‌دانند.  اگر  جهاد  یک  پدیدۀ  عارضی  و  رخداد  موقّتی  محدود  در  چهارچوب  شرائط  و  ظروف  محيط  مسلمانان  بود،  این  همه  متن ‌کتاب  خدا  را  به  خود  اختصاص  نمی‌داد  و  فصلهای  بیشماری  از  قرآن  را  فرا  نمی‌گرفت‌،  آن  هم  با  این  شیوه  و  بیان،  و  شدّت  و  حدّت  قرآن‌!  همچنین  فصلهای  زیـادی  از  سـنّت  رسول  صلّی الله عليه وآله وسلّم را  با  همین  اسلوب  به  خود  اختصاص  نمی‌داد  و  ایـن  همه  حدیث  بگونۀ  تند  و  قاطعانه  و  با  تشویقها  و  ترغیبها  و  تهدیدها  و  تنبیه‌ها،  دربارۀ  جهاد  ذکر  نمی‌گردید.

اگر  جهاد،  یک  پدیدۀ  آنی  و  زادۀ  شرائط  زمـانی  بود،  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم ‌،  این  سخن  را  نمی‌فرمود که  تا  قیامت  شامل  حال  هر  مسلمانی  است‌:

(من مات ولم يغز ولم يحدث نفسه بغزو مات على شعبة من النفاق ).[1]

کسی  که  بمیرد  و  به  جهاد  نپرداخته  باشد،  و  شرکت  در  جهاد  را  نیز  به  دل  خود  راه  نداده  باشد،  بر  نوعی  از  نفاق  مرده  است‌.

اگر  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  در  اوضاع  و  احوال  نادری‌،  یکی  از  مجاهدان  را  به  سبب  شرائط  و  ظروف  خاصّ  خانواده‌اش  از  جهاد  معاف  و  او  را  برگردانده  باشد،  ایـن  کار  یک  حالت  فردی  و  استتنائی  بوده  است  و  چنین  حالت  خاصّی‌،  قاعدۀ  عامی  را  از  میان  نمی‏برد.  مثل  حدیث  صحیحی ‌که  از  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  روایت  شده  است‌ که‌:  مردی  به  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  ‌عرض‌کرد:  می‌خواهم  به  جـهاد  بروم.  فرمود:  (‌هَلْ  لَکَ  أبوانِ‌؟‌)  آیا  پدر  و  ماد‌ری  د‌اری‌؟‌.  عرض  كر‌د:  بلی.  فرمود:  (‌فَفيهما  جاهِدْ‌)‌.  با  خدمت  بدانان‌،  و  تلاش  در پی معاش  ایشان‌،  جهاد  کن‌.  اگر  چنين ‌كاری  رخ  داده  باشد،  یک  حالت  خاصّ  فردی  است  و  قاعدۀ  عامّ  همگانی  را  به  هم  نمی‌زند،  و کم  شدن  شخصی  از گروه  فراوان  مجاهدان،  تأثـیر  چندانی  نـدارد.  شـاید  هم  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  ‌همانگونه ‌که  عادت  مبارک  او  بوده  است‌،  در  همۀ  شرائط  و  ظروف،  یکایک  سـپاهیان  خود  را  شناخته  است‌،  در  این  مورد  با  حال  و  وضع  چنین  مردی  و  احوال  و  اوضاع  پدر  و  مادر  او  آشنا  بوده  است‌،  و  مصلحت  دانسته  است  او  را  از  جنگ  معاف‌،  و  او  را  در  مسیر  دیگری  به  جهاد  دیگری  رهنمود کند.

با  توجّه  به  چنین  رخدادی‌،  کسی  نباید  بگوید:  جهاد  پدیدۀ  موقّتی  بوده  است  و شرائط  و ظروفی  وجود  آن  را  اقتضاء ‌کرده  است‌.  آن  شرائط  و  ظروف  زمانی  و  مکانی‌،  تغییر  پیدا کرده  است  و  بر  جای  نمانده  است!

  هرگز  این  چنین  نیست‌.  بلکه  اسلام  پیوسته  باید  شمشیر  عدل  را  بکشد  و  ظلم  را  دنبال ‌کند  و گردن  ظـالمان  را  بزند.  بلی،  موقعیّت  زندگی  مردمان  و سرشت  راه  دعو‌ت  ایجاب  می‌کند،  اسلام  این  شـمشیر  را  همیشه  تـمیز  و  آهیخته  نگاه  دارد،  و  در  همۀ  اوقات  آمادۀ  جهاد  باشد  و  از  د‌شمنان  در  سایۀ  توان  بازو  و  نیروی  ایمان  خو‌یشتن  را  بپاید.

خداوند  بزرگوار  می دانـد کـه  شـاهان  ایـن  آمادگی  و  شمشیر آهیختۀ  آئین  اسلام  را  دوست  نمی‌دارند.  یزدان  می‌داند که  یاران  شاهان  و  سپاهیان  ایشان‌،  با  چنین  قدرتی  مبارزه  می‌کنند  و  می‌خواهند  چنین  شـمشیر  آهیخته‌ای  را  بشکنند.  زیرا  ا‌سلام  راهی  است  جدای  از  راه  آنان‌،  و  برنامه‌ای  است  مغایر  با  برنامۀ  ایشان‌.  ایـن  هم  فقط  دیروز  چنین  نبوده  است‌،  بلکه  امروز  و  فردا  هم  همین  است  و  همین  خواهد  بود.  در  همۀ  سرزمینها  همین  است‌.  در  میان  همۀ  نسلها  و  نژادها  همین  بوده  و  همین  خواهد  بود.

خداوند  بزرگوار  می‌داند:  شرّ  و  بدی ‌گردن  می‌افرازد  و  به  خود  می‌بالد.  هرگز  هم  ممکن  نیست  انصاف  بدهد  و  دادگری ‌کند.  هیچو‌قت  هم  ممکن  نیست‌ که  خیر  و  خوبی  را  آزاد گذارد  تا  رشد کند  و  ببالد،  هر  چند  هم  خیر  و  خوبی  از  در  صلح  و  صفا  درآیـد  و  راه  درسـتی  و  وفا  بپیماید.  زیرا  رشد  و  بالش  خیر  و  خوبی  خو‌د  به  خو‌د  برای  شرّ  و  بدی  خطر  بشمار  است‌.  بودن  حقّ‌،  خطر  برای  باطل  است‌.  پس  بناچار  شرّ  و  بدی  باید  به  دشمنانگی  و  دست  درازی  دست  یازد،  و  قطعاً  باطل  باید  با کشتن  حقّ  و  خفه ‌کردن  آن  با  تمام  قدرت  و  توان‌،  از  نـفس  خود  دفاع  کند.

این‌،  سرشت  است‌!  زندگی‌،  جنگ  حقّ  و  باطل  است‌!  جهاد  تنها  پدیدۀ  موق