ی  به رشتۀ  سخن‌ کشیده  می‌شود:

(ويقولون:طاعة . فإذا برزوا من عندك بيت طائفة منهم غير الذي تقول - والله يكتب ما يبيتون - فأعرض عنهم , وتوكل على الله , وكفى بالله وكيلا . أفلا يتدبرون القرآن؟ ولو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرًا . . ).

(‌این  گروه  متردّد)  مـی‌گویند:  (‌از  اوامـر  و  نواهـی  تـو  فرمانبرداری  و)  اطاعت  (‌می‌شود)‌.  ولی  هنگامی  کـه  از  پیش  تو  برخاستند  و  رفتند،  دسته‌ای  از آنان  در  خفاء  چیزی  را  تدارک  می‌بینند  که  مخالف  آن  (‌اوامر  و  نواهی  و)  چیرهائی  است  که  تو  می‏گوئی  (‌و  ایشان  را  بـدانـها  گوشزد  می‌نمائی‌)‌!  خداوند  چیزهائی  را  که  در  خفاء  تدارک  می‌بینند  و  به  چاره‌جوئی  مینشینند  بر  آنان  (‌در  صحیفۀ  اعمالشان‌)  می‌نویسد  (‌و  روزی‌،  پادافره  و  جزایشان  را  مـی‌دهد)‌.  پس  بـدانـان  اعتنائی  مکـن  (‌و  از  نقشۀ  خائنانۀ  ایشان  باکی  به  خود  راه  مـده‌)  و  بـه  خدا  توکّل  کن  (‌و  کار  و  بـار  خویش  را  بـدو  تـفویض  نـما)  و  کافی  است  که  خدا  وکیل  و  حافظ  (‌تـو)  بـاشد.  آیـا  (‌ایـن  منافقان‌)  دربارۀ قرآن  نمی‌اندیشند  (‌و  مـعانی  و  مفاهیم  آن  را  بررسی  و وارسی  نمی‌کنند  تا  بـه  وجوب  طاعت  خدا  و  پیروی  امر  تو  پی  ببرند  و  بدانند  که  این  کـتاب  بـه  سبب  ائتلاف  معانی  و  احکامی  که  در  بر  دارد  و  این  که  بخشی  ازآن  مؤیّد  بخش  دیگری  است‌،  از  سوی  خدا  نازل  شده  است‌؟‌)  و  اگر  از  سوی  غیر  خدا  آمده  بود  در  آن  تناقضات  و  اختلافات  فراوانی  پیدا  می‌کردند.

این  دسته  از  مردم‌،  هنگامی‌که  در  پیش  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  میبودند  و  از او  قرآن  و وظائف  آسمانی  موجود  در  آن  را  می‌شنیدند،  می‌گفتند:  (‌اطاعت‌)‌.  به  همین  صورت  جامع  و  شامل‌:  اطاعت  می‌گردد.  اطاعت  مطلق  و  بدون  قید  و  قیود.  نـه  اعـتراضی  می‌کردند  و  نه  پـرسشی  می‌نمودند  و  نه  توضیحی  می‌خواستند  و  نه‌استثنائی  به  میان  می‌کشیدند!  امّا  هنگامی‌ که  از  خدمت  آن  حضرت  بـرمی‌خاستند  و  مـی‌رفتند،  با  همدیگر  به  خلوت  می‏‎نشستند  و  برای  نافرمانی  و  عدم  اجرای  دستور،  به  شور  و  رایزنی  می‌پرداختند،  و  برای  نجات  از  زیر  بار  وظیفه  نقشه  می‌چیدند  و  نیرنگ  می‌ساختند.

شاید  هم  این  نصّ  قرآنـی  حـال  همۀ  مسلمانان  را  به  تصویر  می‌کشد،  و  از  میان  آنها  این ‌گروه  ویژه  را  جدا  می‌سازد که  وضع  ویژه‌ای  داشتند،  و  از  دخل  و  تصرّف  خاصّی  برخوردار  بودند.  در  این  صورت  معنی  چنین  می‌شود:  مسلمانان  می‌گفتند:  اطاعت‌.  با  تمام  وجود  هم  این  سخن  را  بر  زبان  می‌راندند.  ولی  دسته‌ای  از  ایشان  -‌ که  همین  منافقانند  -  زمانی ‌که  با  یکدیگر  به  خلوت  می‌نشـشد،  افراد  آن  چیزی  را  به  دل  می‌گرفتند  و  بر آن  همداستان  و  همآوا  می‌شدند که  مخالف  چیزی  بود که  گفته  بودند.  این  هم  تصویری  است‌ که  همان  شکافی  را  نشان  می‌دهد که  در  صف  مسلمانان  به  چشم  می‌خورد.  زیرا  چنان  منافقانی  خود  را  در  صف  مسلمانان  جایگزین  و  پنهان‌ کرده  بودند.  اینگونه  دخل  و  تصرّف  ایشان‌،  صف  مسلمانان  را  می‌آزرد  و  رخنه  و  شکاف  در  آن  پد‌ید  می‌آورد.  بدانگاه‌ که  مسلمانان  به  جرگۀ ‌کارزار  فرو  می‌رفتند  و  در  همۀ  میدانهای  نبرد  با  تمام  توان  و  نیرو  می‌رزمیدند!

یـزدان  سبحان،  پـیغمبر صلّی الله عليه وآله وسلّم   مخلصان  در  صف  مسلـمانان  را  مطمئن  می‌سازد که  چشم  خدا گـروهی  را  می پاید که  با  یکدیگر  به  خلوت  و  نیرنگ  می‌نشینند.  مسلمانان  وقتی‌ که  متوجّه  می‌گردند که  چشم  خدا  خلوت  نشینان  نیرنگباز  را  می‌پاید،  دلهایشان  ثابت  و  اسـتوار  می ماند،  و  لبریز  از  آرامش  می‌گردد،  و  مؤمنان  اطمینان  می یابند که  دیگر  این  دسته  از  مـنافقان  با  رایـزنیها  و  گردهمآئیهای  خود  بدیشان  کمترین  زیانی  نمی‌رسانند.  از  سوی  دیگر،  این  امر  خلوت‌نشینان  نیرنگباز  را  تهدید  می کند  و  بیمشان  می‌دهد که  هرگز رستگار  نمی‌گردند  و  نجات  نمی‌یابند:

(والله يكتب ما يبيتون). 

خداوند  چیزهائی  را  که  در  خفاء  تـدارک  مـی‌بینند  و  بـه  چاره‌جوئی  می‌نشییند  بر  آنان  (‌در  صحیفۀ  اعمالشان‌)  می‌نویسد  (‌و  روزی‌،  پادافره  و  جزایشان  را  می‌دهد)‌.  شیوه‌ای‌ که  خدا  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  خود  را  بدان  در  رفتار  با  منافقان  رهنمود  مـی‌سازد  ایـن  است‌ که  در  رفتار  با  ایشان‌،  برون  آنان  را  بنگرد،  نه  اندیشۀ  درون  آنان  را.  به  ظواهرشان  کار  داشته  باشد  نه  به  بواطنشان‌.  از  اعمالی  صرف  نظر کند  و  چشم‌پوشی  نماید که  از  ایشـان  سر  می‌زند.  این  شیوه‌،  سرانجام  منافقان  را  ضعیف  و  ناتوان  کرد،  و كار  باقیماندگان  آنان  را  به  جائی‌ کشاند که  بر  اثر  ضعف  و  شرمندگی‌،  متواری  شوند  و  خویشتن  را  پنهان  دارند.  در  آنجا  گوشه‌ای  از  این  شیوه  به  مـیان  آمـده  است‌:

(فأعرض عنهم). 

بدانان  اعتنائی  مکن  (‌و  از  نقشۀ  خائئانۀ  ایشان  باکی  بـه  خود  راه  مده‌)‌.

همراه  با  این  رهنـمود  به  صرف  نظر کردن  و  چشم  پوشی  نمودن  از  ایشان‌،  سخن  از  مراقبت  و  حفاظت  خدا  از  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  به  میان  می‌آید:
(وتوكل على الله . . وكفى بالله وكيلاً). 

به  خدا  توکّل  کن  (‌و  کار  و  بار  خویش  را  بدو  تفویض  نما)  و  کافی  است  که  خدا  وکیل  و  حافظ  (‌تو)  باشد.

آری‌،‌کافی  است ‌که  خدا  وکیل  و  حافظ  باشد.  کسی‌ که  خدا  وکیل  و  حافظ  او  باشد،  زیان  نمی‏بیند،  و  رایزنی  و  خلوت‌نشینی  شبانه  و  نیرنگ  مکّاران،  بدو  ضرری  نمی‌رساند.

انگار  انگیزه‌ای  که  این  گـروه  را  واداشـته  است  تـا  با  سایرین  در  خدمت  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  بگویند:  (‌اطاعت  می‌گردد)  و  زمانی‌ که  از  خدمت  او  برون  رفته‌اند  چیزی  را  به  دل  راه  داده‌اند که  خلاف‌ گفتاری  بوده  است ‌که  گفته‌اند،  این  باشد  که  دربارۀ  سـرچشـمۀ  فرمانی‌ که  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  آنان  را  بدان  دستور  داده  است‌،  شکّ  و  تردید  داشته‌اند،  و گمان  برده‌اند که  این  قرآن  از  سوی  یزدان  فرود  نیامده  است  و  بلکه  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم ‌آن  را  ا‌ز  پیش  خود  ساخته  است‌!  زمانی‌ که  چنین‌ گمانی  لحظه‌ای  پیدا  شود،  سلطه  فرمان  و  نیروی  وظیفه  یکپارچه  از  میان  می‌رود.  زیرا که  چنین  سلطه  و  نیروئی  برمی‌جوشد  از  اعتقاد  قاطع  و کامل  به  این‌ که  قرآن  سخن  یزدان  است‌،  و  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم ‌از  روی  هوا  و  هوس  دم  نـمی‌زند  و  از  پیش  خود  سخن  نمی‌گوید.  از  اینجا  است‌ که  این  همه  تأکید  شدید  و  قاطعانه‌،  به‌ کرّات  و  به  مرّات  دربارۀ  این  حقیقت  به  میان  می‌آید.

در  اینجا  قرآن  شـیوه‌ای  را  به  مردمان  خاطر  نشان  می‌سازد.  این  شیوه‌،  