بی  راجع  به  حکمت  واجب  نبودن  جهاد  در  مکّه‌،  و  واجب‌ گشتن  آن  در  مدینه  سخن  می‏گوئیم.  فلسفه  و سببی  را  بیان  می‌داریم‌ که  به  ذهن‌ ما  می‏‎گذرد.  ولی  آن  را  خیال  و گمانی  بیش  نمی‌دانـیم‌،  و  فراتـر  و  بیشتر  از  آن  را  به  خدا  وامی‌گذاریم‌.  سببها  و  علّتهائی  را  بر  فرمان  یزدان  مترتّب  نمی‌سازیم‌ که  جز  او کسی  از  آنها  آگاه  نیست  و  او  هم  چنین  سببها  و  علّتهائی  را  برای  ما  مشخّص  و  معیّن  و  محدود  فرموده  است  و  با  نصّ  صریح  ما  را  از  آنها  مطّلع  نساخته  است‌.  سببها  و  علّتها  اجتهادی  هستند.  حه  بسا  خطا  و  ناد‌رست  باشند،  و  چه  بسا  درست  و  حقّ  باشند. گاهی ‌کم  و  ناقص  بشمارند  و  گاهی  زیاد  و  زائد  ...  آنچه  می‏گوئیم  تنها  برای  وارسی  و  بررسی  احکام  خدا  و  اندیشپدن  دربارۀ  آنها  است‌.  سخن  ما  برابر  برداشتی  است‌ که  حو‌ادث  جهان  درگذر  زمان  برای  ما  روشن  و  نمایان  می‌سازد:

1-چه  بسا  اجازۀ  جنگ  بدین  سبب  داده  نشده  باشد که  دوران  مکّه  دوران  تربیت  و  آماده‌سازی  است‌.  دوران  پرورش  و  آموزش  قوم  معیّنی  و  در  محیط  معیّنی  و  میان  شرائط  و  ظـروف  معیّنی  است‌.  یکـی  ا‌ز  ا‌هدا‌ف  تربیت  و  آماده‌سازی  در  همچون  محیطی‌،  بار  آوردن  و  آموزش  دادن  نفس  شخص  عرب  بر  شکیبا  بودن  در  مقابل  چیزی  است‌ که  معمولاً  در  برابر  آن  تاب  شکیبائی  ندارد،  همچون  ستمی‌ که  بدو  می‌شود  و  یا  ستمی‌ که  به  کسانی  می‌شود که  بدو  پـناه  مـی‌آورند  و  پـناهنده  می‌کردند.  چنین  تربیتی  لازم  است  تا  شخص  عرب  از  خویشتن  رها گردد  و  از  خودبینی  پاک  و  پالوده  شود،  و  خودش  و کسانی‌ که  بدو  پناهنده  می‌شوند،  محور  هیچ  بخشی  از  زندگی  او  نگردند  و  انگیزۀ  جنبش  و  حرکت  در  زندگی  او  نشوند.  هدف  دیگر،  تربیت  شـن  عرب  بر  خویشتنداری  و  تسلّط  بر  اعصاب  خود  است‌.  او  را  می‏‎بایست  بگو‌نه‌ای  تربیت‌ کند که  د‌ر  نخستین  برخورد  با  مسأله‌ای  فوراً  به  هیجان  نیفتد  و  به  تکان  در  نیاید  -  همانگونه‌که  سـرشت  او  است  -  تـا  بدین  وسـیله  در  طبیعت  و  حرکت  او  اعتدال  برقرار  شود  و  میانه‌روی  خو  و  سرشت  وی ‌گردد.  هدف  دیگر،  تربیت  شخص  عرب  بر  پیروی  از  قوانین  جامعۀ  منظّم  و  مدوّنی  است‌ که  دارای  مقام  رهبری  است  و  او  باید  در  هر کاری  از کارهای  زندگیش  از  آن  پیروی  و  تبعیّت  نماید،  و  به  انجام ‌کاری  اقدام  نکند  مگر  این‌ که  مقام  رهبری  بدو  دستور  دهد،  هر  چند که  با  مألوف  و  معـهود  او  سازگار  نبوده  و  مخالف  با  میل  و  عادت  وی  باشد.  این  بند  اخیر  سنگ  زیربنای  آماده‌سازی  شخصیّت  عربی  در  ایجاد  (‌جامعۀ  اسلامی‌)  است‌،  جامعه‌ای  که  فرمانبردار  مقام  رهبری  یزدان  باشد  و  از  ایزد  متعال  دستور  و  رهنمود ‌گیرد  و  پیشرفته  و  متمدّن  بوده  و  هرج  و  مرج  نشناسد  و قبیله‌گرائی  نکند. 

 ٢  -  چه  بسا  آنچه ‌گذشت  درست  باشد،  زیـرا  دعوت  مسالمت‌آمیز  مؤثّرتر  و  نافذتر  است‌.  آن  هم  در  محیطی  همچون  محیط  قریش‌،  محیط  جـهل  و کبر  و  بزرگی  فروختن  و  افتخار  به  آباء  و  اجداد.  چه  بسا  جنگ  با  قبیلۀ  قریش  -‌ آن  هم  در  چنین  زمـانی  - ‌او  را  به  عناد  و  سرکشی  بیشتر  می‌کشاند  و  باعث  پیدایش  پـیکارهای  خونین  تازه‌ای  می‌شد،  همسان  پیکارهای  مشهور  عربها  که  منتهی  به  جنگ  (‌دا‌حس  و غبراء‌)  و  جنگ  (‌بسوس‌)  گردیدند  و  سالهای  سال  آتش ‌کارزار  شعله‌ور  بود  و  قبیله‌ها  در  آن  بطور کلّی  سوختند  و  نابود  شدند.  چه  بسا  چنین  پیکارها  و کارزارهای  تازه‌ای  اگر  در  می‌گرفت  در  اذهان  و  افکارشان  به  اسلام  ربط  داده  می‌شد  و  بعد  از  آن  هرگز  زبانۀ  آتش  آن  فروکش  نـمی‌کرد  و  خاموش  نمی‌گردید.  در  این  صورت‌،  اسلام  بجای  آئین  دعوت  به  سوی  خدا  و  صلح  و صفا،  تبدیل  به  مکتبی  می‌شد که  تنها  مردمان  را  به  خو‌نریزیها  و  شورشها  و  عقده‌ها  و  عداوتهائی  فرا  می‌خواند.  بدین  سبب  جهان‌بینی  و  بینش  اساسی  اسلام  به  دور  انـداخته  می‌شد  وفرامـوش  می‌گردید،  اسلامی‌ که  هنوز  در  آغاز  راه  خود  بود.  دیگر  هرگز  از  جهان‌بینی  و  بینش  اسلامی  یـادی  نـمی‌شد  و  نامی  به  میان  نمی‌آمد.

3  -  چه  بسا  به  خاطر  این  هم  باشد که  در  هر  خانه‌ای  جنگ  و  دعوا  راه  نیفتد  و کشت  و کشتار  پدیدار  نگردد.  در  مکّه  نیروی  انـتظامی  همگانی  وجود  نـداشت  تـا  مؤمنان  را  شکنجه  و  آزار  برساند  و  از  آئـین  اسلام  برگرداند.  بلکه  اذیت  و  آزار  به  سرپرستان  افراد  واگذار  گشته  بود.  بزرگان  هر  خانواده‌ای  مؤمنان  خانوادۀ  خود  را  شکنجه  می‌دادند  و  ایشان  را  از  دین  برمی‌گرداند‌ند  و  (‌تنبیه  و  ادب‌)  می‌کردند!  اگر  اجازۀ  جنگ  داده  می‌شد  -  آن  هم  در  همچون  محیطی  -  معنی  آن  ایـن  بود که  کارزار  و  کشتار  در  هر  خانواده‌ای  بر  پا گردد.  اگر  چنین  می‌شد،  می‌گفتند:  اسلام  این  است‌!  تازه  چنین  سـخنی  را  می‌گفتند  هر  چند که  اسلام  دستور  خودداری  از  جنگ  را  داده  بود!  ادّعای  قریش  در  فصل  حجّ  در  میان ‌کسانی‌ که  برای  حجّ  و  زیارت  یا کسب  و  تجارت  می‌آمدند،  ایـن  بود که‌:  محمّد  حتّی  پسـر  و  پـدر  را  از  یکدیگر  جدا  می سازد،‌ گذشته  از  این‌ که  مـیان  قوم  و  قبیله  تـفرقه  می‌افکند،  و  خویشاوندان  و  نـزدیکان  را  از  هـمدیگر  بدور  می‌نماید!  اگر  اسلام  چنین  می‌کرد  و  به  پسر  دستور  کشتن  پدر،  و  به  نوکر  فرمان ‌کشتن  آقا،  و  به  برده  اجازه  کشتن  ارباب  را  در  هر  خانواده‌ای  و  در  هر  جائی  می‌داد،  چه  می‌شد  و  چه  غوغائی  به  راه  می‌افتاد؟

٤  -  چه  بسا  این  امر  بدین  خاطر  باشد که  خدا  می‌دانسته  است ‌که  بسیاری  از  دشمنان  ستیزه  جوئی ‌که  پیشقدمان  مسـلمان  را  از  دینشان  برمی‌گردانـدند،  و  نـخستین  گروندگان  به  اسلام  را  اذیت  و  آزار  می‌رساندند  و  شکنجه  می‌دادند،  آنان  خودشان  نه  تنها  از  زمرۀ سپاهیان  مخلص  اسلام  خواهند گشت‌،  بلکه  از  رهبران  و  سرداران  اسلام  هم  خواهند  شد.  آیا  عمر  ابن  خطاب  از  جـملۀ  چنین  آدمهائی  نبود؟‌!٥  -  شاید  هم  این‌ کار  بدین  خاطر  باشد که‌کرامت  و  بزرگواری  عرب  بودن  در  محیط  قبیله‌گری  از  جمله  در  این  است  که  داد  ستم‌دیدگان  را  از  سـتمگران  بستانند.  ستم‌دیدگانی‌ که  اذیت  و  آزار  تحمّل  كنند  و  بپذیرند،  ولی  از  آنچه  بر  آن  هستند  دست  نکشند  و كژ  راهه  نــروند.  مخصوصاً  اگـر  اذیت  و  آزار گریبانگیر  ستمدیدگانی ‌گردد که  از  زمرۀ  مردمان  بزرگوار  و  نجیب  

ایشان  باشند  ...  پدیده‌های  بسیار  و  رخدادهای  بیشماری  به  وقوع  پیوسته  است ‌که  دالّ  بر  صحّت  این  نظریّه  در  همچون  محیطی  است‌.  از  جمله‌:  ابن  دغنه  راضی  نشـد  ابوبکر  را  - ‌که  شخص  محترم  و  بزرگواری  بود  -‌ رها  سازد  تا  از  مکّه  مهاجرت‌ کند.  مهاجرت او  از  مک