 . . فلما كتب عليهم القتال إذا فريق منهم يخشون الناس كخشية الله أو أشد خشية . وقالوا ربنا لم كتبت علينا القتال ؟ لولا أخرتنا إلى أجل قريب ! قل:متاع الدنيا قليل . والآخرة خير لمن اتقى ولا تظلمون فتيلا ً . أينما تكونوا يدرككم الموت  ولو كنتم في بروج مشيدة  ).

 آیا  نمی‌بینی  (‌ای  محمّد  و  تعجّب  نمی‌كنی  از)  کسانی  که  (‌پیش  از  آن  که  اجازۀ  جنگ  صادر  شود،  نسبت  به  جنگ  علاقه  نشان  می‌دادند  و  هر  چند)  بدیشان  گـفته  مـی‌شد:  (‌وقت  جهاد  فرا  نرسیده  است‌)‌،  دست  از  جنگ  بداریـد  و  نماز  را  بر  پا  داریـد  و  زکات  مال  بـدر  کنید  (‌در  ظـاهر  شتاب  می‌کردند  و  گوششان  به  کسی  بدهکار  نبود)‌.  امّا وقتی‌ که  جنگ  بر آنان  واجب  گردید  (‌و فرمان  جهاد  داده  شد)  بدین  هنگام  دسته‌ای  از  ایشان  از  مردم  همانگونه  ترسیدند  و  هراس  برداشتند  که  از  خدا  تـرس  و  هـراس  داشتند!  و  بلکه  بیشتر  هم  دچار  خوف  و  وحشت  شدند!  و  گفتند:  پروردگارا!  چرا  (‌بـدین  زودی‌)  جنگ  را  بـر  ما  واجب  کردی‌؟  چه  می‌شد  اگر  بـه  مـا  فرصت  بـیشتری  می‌دادی  (‌تا  از  لذائذ  دنیا  بهره  می‌گرفتیم‌؟‌)  بگو:  کالای  دنیا  اندک  است  و  آخرت  برای  کسی  كه  پرهیزگار  باشد  بـهتر  است‌،  (‌و  جزای  شما  داده  می‌شود)  و  کمترین  ستمی  به  شما  نمی‌شود.  هر  کجا  بــاشید،  مرگ  شـما  را  درمـی‌یابد،  اگر  چـه  در  بـرجهای  مـحـكم  و  استوار  جایگزین  باشید....

خداوند  سبحان  از کار  اینگو‌نه  مردمان  اظـهار  تعجّب  می‌فرماید.  آن‌ کسانی‌ که  شور  و  شوق  و  علاقۀ  شدیدی  برای  نبرد  از  خود  نشان  می‌دادند،  در  آن  زمان ‌که  هنوز  در  مکّه  بودند،  و  تحت  اذیت  و  آزار  و  شکنجه  و  فشار  مشرکان  قرار  داشتند،  و  اجازۀ  جنگ  را  نداشتند  بنا بر  حکمتی‌ که  خدا  می‌دانست‌.  هنگامی‌ که  زمـان  مناسب  کارزار  فرا  رسید  و  شرائط  و  ظروف  مناسب  برای  جنگ  در  راه  خدا  فراهم  آمد  و  جهاد  بر  آنان  واجب  و  مقرّر  گردید،  ناگهان  دسته‌ای  از  آنان  سخت  به  جزع  و  فزع  افتادند  و  تا  بدانجا  هراس  ایشـان  را  برداشت  که  از  انسانهائی‌که  دستور  جنگ  با  آنان  بدیشان  داده  شده  بود  و  انسانهائی  همچون  خودشان  بودند،  همسان  تـرس  از  خدا  از  ایشان  ترسیدند!  خدای  بس  چیره  و  توانائی‌ که  هیچ  کسی  عذابی  بسان  عذاب  او  نمی‌دهد،  و  هیچ  کسی  بسان  به  بند  و  غل  و  زنجیر کشیدن  او،  به  بند  و  غل  و  زنجیر  نمی‌کشد  ...  حتّی  از  این ‌انسانهای  ناتوان  بیش  از  خداوندگار  جهان  ترسیدند:  (‌أوْ أشَـَّد خَشْـیَةً ‌)‌!  آنـان  پریشان  حال  و  افسوس‌ کنان  و  بیتابانه‌ گفتند:
(ربنا لم كتبت علينا القتال ؟ )
پروردگارا!  چرا  کارزار  را  بر  ما  واجب  گرداندی‌؟‌.
چنین  پرسشی  جای  شگفت  است  از دهان  مؤمنی  بیرون  آید  و  آن  را  مطرح  نماید.  اين  پرسش  می‌رساند که  هنوز  وظائف  و  تکالیف  دین  در  اندیشۀ  چنین  مؤمنی  جای  نگرفته  است  و  روشن  نگشته  است‌.

چنین‌کسانی  پس  از  این  پرسش  نابجا  و ناهنجار،  با  آه  و  ناله  و  بیچارگی  تمام‌،  و  با  یک  دنیا  آرزو،  به  پروردگار  عرضه‌ می‌دارند:
(لولا أخرتنا إلى أجل قريب ! ).
چه  می‌شد  اگر  به  ما  فرصت  بیشتری  میدادی‌!
به  ما  مهلت  بیشتری  می‌دادی  و  بدین  زودیها  ما  را  با  این  تکلیف  سنگن  خوفناک  رویاروی  نمی‌کردی‌.

چه  بسا کسانی‌ که  حماسه  سرائی  میکنند  و  خویشتن  را  به  آب  و  آتش  مـی‌زنند  و  مـی‌خروشند  و  دلیری  می‌فروشند،  زمانی ‌که  هنگامۀ ‌کارزار  در  می‌رسد  و كار  جدّی  می‌شود،  از  همگان  بـیشتر دچار  جزع  و  فزع  می شوند  و  بر  دست  و  پای  می‌افتند  و  راه‌ گریز  را  در  پیش  می‏‎گیرند.  اصلاً  ممکن  است  این  قاعدۀ ‌کلّی  باشد.  زیرا  شور  و  غوغا  نمودن  و  بینایی  و  دلیری  فروختن  و  بسی  حماسه  سر  دادن‌،  اغلب  از  عدم  شناخت  واقعیّت  تکالیف  و  وظائف  سرچشمه  می‏‎گیرد،  نه  از  دلیری  و  تاب  و  توان  و  شکیبائی.  حتّی  امکان  این  هم  هست‌،  این‌ کارها  از  قلّت  تحمّل  سرچشمه  بگیرند،  قلّت  تحمّل  در  وقت  به  تنگا  افتادن  و  شکنجه  و  شکست  دیـدن‌.  هـمین  قلّت  تحمّل  است‌ که  آنان  را  وامـی‌دارد  جنبشی  و  خیزشی  جویند  و  با  هر  شکل  ممکن  روی  پـیروزی  را  ببینند،  بدون  این‌که  وظائف  جنبش  و  تکالیف  خیزش  و  بهای  پیروزی  را  پیش  چشم  داشته  باشند  و  به  حساب  و کتابی  دست  زده  باشند.  از  اینجا  است  وقتی ‌که  با  مشکلات  جنبش  و خیزش  بیش  از آنچه  تصوّر  می‌گردند  روبرو  می‌شوند،  و  سنگینی  بها  را  بالاتر  از  آنچه  می‌پنداشتند  مشاهده  می‌کنند،  نخستین  کسانی  خواهند  بود  که  به  فریاد  درمی‌آیند  و  وا‌ویلا  سر  می‌دهند  و  فرو  می‌افتند  و  دست  و  پای  خود  را گم  می‌کنند.  امّا  در  عوض‌،‌کسانی  پــایداری  مـی‌کنند  و  اسـتقامت  نشان  می‌دهند که  خویشتندارنـد  و  شکـیبایند،  و  در  برخی  از  اوقات  دشواری  و  آزار  را  تحمّل  می‌نمایند،  و  ادوات  و  وسائل 

 کار  را  فراهم  و  آماده  می‌سازند،  و  حقیقت  تکالیف  و  مشکلات  جنبش  را  می‌دانند،  و  چون  از  انـدازۀ  تحمّل  انسانها  در  برابر  چنین  تکالیف  و  مشکلاتی  آگاهند،  شکیبائی  می‌ورزند  و آهسته  به  پیش  می‌روند  و توشۀ  راه  و  ابـزار کار  را  تـهیّه  می‏بینند  ...  اشخاصی‌ که  می‌خروشند  و  میغرّند  و  دلیری  می‌فروشند  و  پـیوسته  بیخود  می‌جوشند،  چنین  مردان  بیصدا  و  بیباک  و  سنگین  و  شکیبا  را  ترسو  و  ناتوان  قلمداد  می‌کنند،  و  تأنّی  و  سنجش  امور  ایشـان  را  نـمی‌پسندند.  امّا  در  مـیدان  کارزار  و  پهنۀ  پیکار،  روشن  می‌شود  کدامـیک  از  دو  گروه  بیشتر  مقاومت  و  پایداری  می‌کند،  و  ازبینش  ژرف‌تری  و  دیدگاه  والاتری  برخوردار  است‌.

ظنّ  قوی  این  است‌ که  دسته‌ای‌ که  مـراد  چنین  آیـاتی  است‌،  از  این  دسته  و  طبقه  بوده  باشند.  رنـج  و  آزار،  ایشـان  را  در  مکّه  داغ  و  تافته‌کرده  باشد،  و  چون  بزرگوار  و گرامی  بوده‌اند  تاب  و  توان  تحمّل  شکنجه  را  از  دست  داده  باشند.  لذا  برانگیخته  شده‌انـد  و  از  پیغمبر  صلّی الله عليه و اله وسلّم   شتابگرانه  خواسته‌اند  که  بدیشان  اجازه  فرماید  به  دفاع  برخیزند  و  شکنجه  و آزار  را  از  خود  بـدور کـنند،  و کـرامت  خویش  را  پـاس  بدارند.  پیغمبر  صلّی الله عليه واله وسلّم   در  این  باره  چشم  براه  فرمان  یزدان  بوده  است  و  نزول  وحی  را  پائیده  است‌،  و  آهسته  و  آرام  به  کار  تربیت  و  آماده‌سازی  پرداخته  است‌،  و  منتظر  دستور  خدا  در  وقت  مقدّر  مناسب  نشسته  است‌.  زمانی ‌که  این  دسته  در  مدینه  از  امن  و  امان  برخوردار گشـته‌انـد،  و  دیگر  شکنجه  و  آزاری  ندیده‌اند،  و گرفتاری  و  خواری  هم  در  میان  نبوده  است‌،  و  نیش  حوادث  به  پیکرشان  فرو  نرفته  است  و  آنان  را  نگزیده  است‌،  به  نظر  آنان  دیگر  علّتی  برای  جنگ  و کارزار  بر  جا