‌پردازنـد که  برای  خدا  است  و  کمترین  بهره‌ای  برای  خودشان  در  بر  ند‌ارد.  نـه  برای  خو‌دشان  بهره‌ای  در  بر  دارد  و  نه  برای  قوم  ایشان‌.  نه  برای  نـژاد  آنـان  نصیبی  در  آن  است  و  نـه  برای  خویشاوندان  و  قبیله  ایشان  سهمی  در  آن  موجود  است‌.  این  نبرد  و  پیکار  تنها  و تنها  برای  آفریدگار  و  به  خاطر  برنامه  و  قانون ‌کردگار  است  و  بس ! آنان  با گروهی  می‌جنگند که  طرفدار  باطلند  و  باطلگرایـند.  ایشـان  با  مسلمانان  می‌جنگند  تا  باطل  بر  حق  پیروز  شود!  مگر  نه  این  است‌ که  چنین  اشخاصی  می‌جنگد  تـا  برنامه‌های  جاهلیّت  انسـانها  -  همۀ  برنامه‌های  ساختار  بشری،  جاهلیّت  است  -  بر  برنامه  خدا  پیروز  شود؟  و  پروژه‌های  جاهلیّت  انسانها  -  همۀ  پر‌وژه‌های  انسانها  جاهلیّت  است  -  بر  پروژۀ  خدا  چیره‌ گردد؟  و  قانونهای  انسانها  -  همۀ  قو‌انین  انسانی  جاهلیّت  است  -  بر  قانون  خدا  غلبه  پیدا  کند؟  و  ستمگریهای  آدمـیان  -  هر  حكمی  از  سوی  آدمیان ‌صاد‌ر شود و خدا  بـدان‌ اجازه  نداده  باشد،  ستمگری  است  -  بر  دادگری  خداوند  جهان  پیروز گردد،  عدالتی  که  مردمان  مأمورند  برابر  آن  ميان  انسـانها  حکو‌مت  و  داوری ‌کنند؟

مسلمانان  وارد  پیکار  و کارزار  می‌کردند  و  یقین  دارند  که  یزدان  جهان  سـرپرست  ایشان  است‌.  با گروهی  رویاروی  می‌شوند  و می‌رزمند که  شیطان  سرپرست  آنان  می‏‎باشد،  لذا  ضعیف  و  ناتوان  خواهند  بود.  چرا که  نیرنگ  اهریمن  پیوسته  ضعیف  و ناچیز  بوده  است‌.

با  توجّه  به  همین  است ‌که  سرنوشت  پیکار  و کارزار،  در  ذهن  مؤمنان  مشخّص  و  آشکار  است‌.  پیش  از  آن ‌که  به  نبرد  بپردازند،  فرجام  جنگ  در  نظرشان  هویدا  و  پـیدا  است‌.  در  جنگ‌،  مؤمن  اگر  به  شـهادت  برسد،  نـتیجۀ  جنگ  را کاملاً  می‌داند،  و  اگر  هم  بماند  و  پیروز  شود  و  پیروزی  را  با  چشم  سر ببیند،  باز هم  مطمئن  است ‌که  پاداش  بزرگ  را  دریافت  می‌دارد.  پس  بطور  یکسان‌،  شهادت  یا  پیروزی،  به  نفع  مؤمنان  است‌.

در  پرتو  چنین  جهان‌بینی  راستین  مسلمانان‌،  در  بـارۀ  جنگ  ایشان  با کافران  -  این‌ که  چه  شاهد  پیروزی  را  در  آغوش‌ گیرند،  و  چه ‌کشته  شوند  و  بمیرند،  در  هر  دو  حال  برد  با  آنان  است  -‌ در  طول  تاریخ  جهاد  در  راه  خدا،  چه  در  زمان  مسلمانان  صدر  اسلام‌،  و  چـه  در  زمـانهای  مختلف  روزگاران  بعدی  و  در  میان  نژادها  و  نسلهای  مختلف‌،  معجزه‌ها  به  وقوع  پـیوسته  است  و  خوارق  زیادی  صورت ‌گرفته  است‌.  از  بس که  این  مـعجزات  و  خوارق  مشهور  و  بیشمار  است‌،  بر  خود  لازم  نمی‏‎بینیم  که  در  این  راستا  مثالهائی  ذکر کنیم‌.  در  پـرتو  همین  جهان‌بینی  والا  بوده  است ‌که  در کمترین  مدّتی ‌که  در  تاریخ  شـناخته  شـده  است‌،  آن  موج  ستبر  و  سترگ  اسلامی  بالا  گرفت.  این  جهان‌بینی  گوشه‌ای  از  تفوّقی  است  که  برنامۀ  الهی  برای  گروه  مسلمانان  پدید  آورده  است  و  پـیاده  کرده  است  و  آنـان  را  بر  اردوگاههای  دشمنان  برتری  بخشیده  است‌،  آن  برتری  و  تفوّقی ‌که  در  این  جزء  قبلاً  بدان  اشاره‌ کردیم‌.  بنیاد  خود  این  جهان‌بینی  هم  بخشی  از  پیکار  همگانی  فراگیری  است ‌که  قرآن  کارزار  آن  را  در  پهنۀ  دل  و  درون  مسلمانان  آغاز کرد،  آنگاه ‌که  مؤمنان  را  با  دشمنانشان  به  نـبرد کشاند،  دشمنانی‌ که  از  حیث  تعداد  نفرات  و  هم  از  لحاظ  مادیّات  برتر  از  مسـلمانان  بودند،  ولی  از  نـظر  عقیدتی  و  جهان‌بینی،  از  مسلمانان  عقب  بودند،  و  به  همین  علّت  هم  شکست  خوردند.

ما  هم  اینک  از  پس  پـردۀ  قرون  و اعصار،  تـلاش  و  کوششی  را  می‌بینیم‌ که  برنامۀ  الهی  برای  پدید  آوردن  این  جهان‌بینی  و  استوار کردن  آن  مبذول  داشته  است‌.  این‌ کار،  سهل  و  ساده  نبود.  تنها  سخنی  نبود که ‌گفته  شود.  بلکه  برای  چاره‌جوئی  خودپرستی  و  حفظ  ذات‌،  و  زدودن  حرص  و آز  بر این  چند  روزۀ  حیات  -  با  هر گونه  وسیلۀ  ممکن  و  پرداخت  بهای  سـنگین  -  و  دگرگون  ساختن  دیدگاه  نادرست  مردمان  دربارۀ  حقیقت  سود  و  زیان‌،  به  تلاش  پیاپی  و  ناگسـستنی  و  فراوانی  نیاز  بود  ...  در  این  درس‌،  به  باقیماندۀ  چنین  چاره‌جوئی  و  تلاش  مستمرّی  پرداخته  می‌شود.

*
روند  قرآنی  به  پیش  می‌رود  و  پس  از  این  اظهار  شگفت  می شود  از کار  دسته‌ای‌،  بلکه  بیش  از  دسته‌ای‌ که  جزو  مسلمانان  بودند. گویا  برخی  از  مهاجران  هم  در  میانشان  قرار  داشتند،  مهاجرانی ‌که  برای  اخذ  اجازۀ  جنگ  شور  و  غوغا  ا‌ز  خود  نشان  می‌دا‌دند،  آن  زمان‌ که  هنوز در  مكّه  بودند  و  ا‌ذیت  و  آزار  می‌دیدند  و  تحت  فشار  قرار  داشتند  و  تا  آن  وقت  هنوز  اجازۀ  جنگ  شرف  نزول  پیدا  نکرده  بود.  امّا  چرا  هنوز  اجازۀ  جهاد  تـا  آن  زمـان  به  مسلمانان  داده  نشده  بود،  فلسفۀ  آن  را  خدا  می‌داند.  ما  به  برخی  از  فلسفۀ  آن  اشاره  خواهیم ‌کرد  و  چندی  بعد  همراه  با  چیزهای  دیگری  از  حکمت  آن  هم  سخن  خواهیم  راند.  هنگامی ‌که  حكو‌مت  اسلامی  در  مدینه  پا  بر  جا  شد،  و  خداوند  صدور  اجازة  جنگ  را  برای  مسلمانان  و  سایر  انسانها  خیر  و  مصلحت  دید،  جنگ  را  بر  مؤمنان  واجب  گرداند.  افرادی  که  برای  جنگ  حماسه  سـرائی  می‌کردند،  از  جنگ  واپس‌ کشـیدند  و گذشته  خود  را  نادیده‌ گرفتند.  قـرآن  چنین  اشخاصی  را  به  تصوير  می‌کشد و می‌گوید:      

(يَخْشَوْنَ النَّاسَ كَخَشْيَةِ اللّهِ أَوْ أَشَدَّ خَشْيَةً وَقَالُواْ رَبَّنَا لِمَ كَتَبْتَ عَلَيْنَا الْقِتَالَ لَوْلا أَخَّرْتَنَا إِلَى أَجَلٍ قَرِيبٍ). 

از  مردم  همانگونه  ترسیدند  و  هراس  بـرداشـتند  کـه  از  خدا  ترس  و  هـراس  داشـتند!  و  بـلکه  بـیشتر  هـم  دچـار  خوف  و  وحشت  شدند!  و  گفتند:  پروردگارا!  چرا  (‌بدین  زودی‌)  جنگ  را  بر  ما  واجب  کردی‌؟  چه  می‌شد  اگر  به  ما  فـرصت  بـیشتری  مــی‌دادی  (‌تـا  از  لذائـذ  دنـیا  بـهره  می‌گرفتیم‌؟‌.

آنان  از  جملۀ ‌کسانی  بودند که  هرگاه  خیر  و  خوبی  بدیشان  می‌رسید،  می‌گفتند:  این  از  جانب  خدا  و  مراحم  کردگار  است‌.  و اگر  شرّ  و  بدی  بدیشان  می‌رسید،  به  پیغمبر  صلّر الله عليه وآله وسلّم  می‌گفتند:  این  از  بدشگونی  تو  است‌!  آنان  از  جملۀ ‌کسانی  بودند که  می‌گفتند:  اطاعت  می‌شود!  امّا  چون  از  پیش  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  برمی‌خاستند  و  می‌رفتند،  دسته‌ای  از  ایشان  چیزی  در  دل  می‏گرفتند  و  به  ذهن  راه  می‌دادند که  بر خلاف  چیزهائی  بود که  پیشتر  می‌گفتند.  اینان  از  زمرۀ  اشخاصی  بودند که  چون  خبری  از  امن  و  امانی  و  یا  خوف  و  هراسی  مـی‌شنیدند،  آن  را  پخش  می‌کردند.

روند  قرآنی  به  پیش  می‌رود  تا  از کار  اینان  به  شیوۀ  ویژۀ  قرآن‌،  اظهار  شگفتی‌ کند،  شیوۀ  خاصّی‌ که  حالت  نفسانی  و  چگونگی  روا