 بندگی  و  مرا‌سم  عبادت  بجای  آورده  شود  و  بس.  ایـن  چنین  برداشتی  از  دین‌،  با  حکمت  یزدان  از  ارسـال  پیغمبران  جور  درنمی‌آید  و  نمی‌خواند.  حکمتی‌ که  مـراد  از  آن‌،  پابرجا  داشتن  و  استقرار  بخشیدن  برنامۀ  مشخّصی  برای  زندگی  در  متن  زندگی  است‌.  اگر  جز  ایـن  باشد،  چه  دنیای  پستی  و  خواری  خواهد  بود!  وظیفۀ  هر  پیغمبری  
در  آن  این  باشد که  بایستد  و  دیگران  را  پـند گوید  و  مرادش  جز  این  نباشد که  حرف  خود  را  بزند  و  بگذرد.  یاوه‌سرایان  آن  را  یاوه  بشمار  آورند  و  پوچگرایان  آن  را  پوچ  بدانند  و  زبان  به  طعنه  و  تشر  بگشایند.
با  توجّه  به  همین  نگه  است‌ که  تاریخ  اسلام  آنگونه ‌که  میبایستی  باشد  بوده  است‌.  سراسر  آن  دعوت  و  تبلیغ  بوده  است‌.  سازمان  و  فرمان  و  نظم  و  نظام  و  حکومت  و  دادخـواهـی  بوده  است‌.  بعد  از  آن‌،  جـانشینی  رسول  صلّی الله عليه وآله وسلّم   بوده  است‌.  جانشینی  و  خـلافتی‌ که  در  سایۀ  نیروی  شریعت  و  نظام  اسلامی  پديدار  و  استوار  گشته  است  و کارش  اجرای  شریعت  و  نگاهداری  نظام  بود.  تا  بدین  وسیله  اطاعت  دائم  از  رسول  فراهم ‌گردد،  و  هدف  خدا  ا‌ز  ارسال  پیغمبر  حاصل  شود.  شکل  دیگری  که  بدان  اسلام‌ گفته  شود،  یا  آن  را  دین  بنامد،  وجود  ندارد.  آنچه  هست  اطاعت  از  پیغمبر  است‌،  اطاعتی  که  در  وضع  اجتماعی  پـیاده ‌گردد  و  یـافته  شود.  وضـع  اجتماعی  هم  به  هر  شکلی‌ که  می‌خواهد  نمودار گردد،  بگذار  شکل‌پذیر  و گو‌ناگون  شود،  به  شرط  این ‌که  اصل  آن  ثابت  بماند  و  حقیقت  آن  تغییر  ننماید  حقیقت  آن  باید  استوار  و  پایدار  باشد که  عبارت  است  از:  تسلیم  برنامۀ  خدا  شدن‌.  برنامۀ  رسول  را  پیاده ‌کردن‌.  داوری  بردن  به  پیشگاه  قانون  خدا.  اطاعت  از  رسول  در  همۀ  چیزهائی  که  از  سوی  خدا  مأمـور  رساندن  آنـها  بوده  است‌.  اختصاص  الوهیّت  به  خدا،  یعنی‌کواـی‌:  لااله‌الّاالله‌.  با  توجّه  بدین  مطلب‌:  حاکمیّت  نیز  به  خدا  اختصاص  دارد.  حاکمیّتی‌ ‌که  پیش  از  هر  چیز  قانونگذاری  را  حقّ  خدا  می‌داند،  و کسی  را  در  آن  شریک  و  انباز  نمی‌گرداند.  داوری  نبردن  به  طاغوت  در  اند‌ک  و  بسیار  امور،  مراجعه  به  سوی  خدا  و  رسول  در  مسـائل  تـازه‌ای‌ که  روی  می‌دهد،  و  نصّی  دربارۀ  آنها  نـیامده  باشد،  و  در  اوضاع  و  احوالی ‌که  پیش  می‌آ‌یند  و  خردها  دربارۀ  آنها  اختلاف  نظر  پیدا  می‌کنند  و  آراء ‌گوناگـونی  اظـهار  می‌نمایند.
در  دسترس  (‌کسانی‌که  بر  خود  ستم‌ کرده‌اند)  به  علّت این‌ که  با  میل  و  رغبت  از  این  برنامه  دوری  گزیده‌اند،  فــرصتی  است ‌کـه  خـدا  مـنافقان  را  در  روزگـار  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  بدان  خوانده  است‌،  و  ایشان  را  به  استفادۀ  از  آن  ترغیب  و  تشویق ‌کرده  است‌:
(وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُواْ أَنفُسَهُمْ جَآؤُوكَ فَاسْتَغْفَرُواْ اللّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُواْ اللّهَ تَوَّاباً رَّحِيماً). 
اگر  آنان  بدان  هنگام  که  (‌با  نفاق  و  دروغگوئی  و  زیر  پـا  گذاشتن  فرمان  خدا)  به  خود  ستم  می‌کردند،  به  نزد  تـو  می‌آمدند  و  از  خدا  طلب  آمرزش  می‌نمودند  و  پپغمبر  هم  برای  آنان  درخواست  بخشش  می‌کرد،  بیگمان  خدا  را  بس  توبه‌پذیر  و  مهربان  می‌یافتند.
خداوند  بزرگوار  در  هـمه  وقت  و  زمان  برای ‌کسانی ‌که  توبه ‌کنند  و  برگردند،  بس  توبه‌پذیر  است‌.  در  همه  وقت  و  زمان  مهربان  است  نسبت  به  هـر كسن  بازگردد  و  پشیمان  شود.  خداوند  متعال  خود  را  با  صفتی ‌که  دارد  توصیف  می‌کند،  و  به ‌کسانی ‌که  به  سویش  برگردند  و  از  گناهان  آمرزش  می‏‎طلبند،  وعده  می‌فرماید که  توبۀ  ایشان  را  می‏‎پذیرد  و  باران  رحمتش  را  بر  آنـان  ریـزان  می‌نماید.  کسانی ‌که  این  نصّ  قرآنی  نخستین  بار  خطاب  بدیشان  بود،  فرصت  استفادۀ  از  آمرزش  رسول  صلّی الله عليه وآله وسلّم  برای  آنان  از  خداوند  غفور  در  اختیارش  بود،  ولی  فسوسا که  این  فرصت  پایان ‌گرفته  است  و  از  دسترس  ما  بدر رفته  است‌!  امّا  درگاه  توبه  بر رویمان  باز  است  و  بسته  نگردیده  است‌.  وعدۀ  خداوند  مهربان  هم  برجا  است  و  خلف  وعده‌ای  در میان  نـیست‌.  پس  هر که  میخواهد  باسم  الله‌!  بفرماید،  این  گوی  و  این  میدان‌!  گام  پیش  نهد  و  چوگان  عزم  و  اراده  را  بردارد  و  در  پهنۀ  این  میدان‌ گوی  توبه  را  بزند!
در  پایان‌،  صدای  رسا  و  قاطعانه‌ای  طنین‌انداز  می‌گردد،  بدانگاه‌ که  خداوند  تبارک  و  تعالی  به  ذات  والای  خود  سوگند  یاد  می‌کند که‌:  هیچ  مؤمنی  مؤمن  بشمار  نمی‌آید  تا  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  را  در  همۀ کارهای  خود  به  داوری  نپذیرد  و  پس  از  صدور  حکم  او  خشنودانه  دادگاه  را  ترک  نگوید  و نرود،  و تسلیم  قضاوت  و  حکمیّت  وی  نشود،  و  در  سینه‌اش  تنگی  و گرفتگی  نباشد،  و  در  دلش  شکّ  و گمانی  در  پذیرش  آن  حکم‌،  پیدا  نگردد:
(فَلاَ وَرَبِّكَ لاَ يُؤْمِنُونَ حَتَّىَ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاَ يَجِدُواْ فِي أَنفُسِهِمْ حَرَجاً مِّمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُواْ تَسْلِيماً) (65) 
امّا،  نه‌!  ...  به  پروردگارت  سوگند  كه  آنان  مؤمن  بشمار  نمی‌آیند  تا  تو  را  در  اختلافات  و  درگیریهای  خود  به  داوری  نطلبند  و  سپس  ملالی  در  دل  خود  از  داوری  تـو  نداشته  و  کاملاً  تسلیم  (‌قضاوت  تو)  باشند.
بار  دیگر  در  پیش  روی  خود،  شرط  اینان  و  تعریف  اسلام  را  می‌یابیم‌.  خداوند  خودش  آن  را  بیان  و  مقرّر  می‌فرماید،  و  بر  آن  سوگند  یاد  می‌کند،  سوگند  به  ذات  خویش  را!  دیگر  پس  از  این  قسم ‌کردگار،‌ کسی ‌گفتاری  در  تعیین  شرط  ایمان  و  تعریف  اسلام  نخواهد  داشت‌،  و  جای  تأویلی  برای  شخص  تأویل‌کننده‌ای  نخو‌اهد  ماند.  مگر کسی ‌که  سرستیز  داشـته  باشد،  ستیز  بیسود  و  بی‌ارزش.  مثلاً  بگوید:  این  سخن  در گرو  زمان  است  و  دربارۀ  دسته‌ای  از  مردمان  است‌.  برای  آن  برهه  از  زمان  و  آن  دسته  از  مردمان  مناسب  بوده  است‌!
این‌ گفتۀ  کسی  است‌ که  از  اسلام  چیزی  نمی‌داند،  و  از  تعبيرات  قرآنی  اندک  و  بیش  سر  در  نمی‌آورد.  چرا که  این  مسأله  یک  حقیقت ‌کلّی  از  حقائق  مسلّم  اسلام  است‌.  به  شیوۀ  سوگند  مؤکّدانه  و  مطلق  از  قید  و  بند  بیان  شده  است‌.  دیگر  نباید  وهم  و گمان  برود که  مراد  از  دادن  حقّ  داوری  به  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  قاضی  و  داور کردن  شخص  او،  و  استوار  داشتن  مقام  قضاوت  و  داوری  او  است  و  بسا  امّا  چنین  نـیست‌،  بلکه  مـراد  از  دادن  حقّ  داوری  به  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  پابرجا  داشتن  و  جاودانه  کردن  پـایگاه  قضاوت  و  داوری  شریعت  یزدان  و  برنامۀ  او  است‌.  اگر  چنین  نبود،  پس  از  وفات  پیغمبر  صلّی ا