‌‌[4].  هنگامی که  قرآن  شرف  نزول  پیدا کرد،  این  چیزهای  حرام  را  حرام  اعلام‌ کرد،  و  در  حرام ‌کردن  آنها  توجّهی  به  عرف  جاهلیّت  ننمود،  و بلکه  خداوند  بزرگوار  فرمود:

(كِتَابَ اللّهِ عَلَيْكُمْ )

این  را  خدا  بر  شما  واجب  گردانده  است‌،  واجبات  او  را  مراعات  دارید.

این  پسوده‌ای  است  که  باید  در  مقابل  آن‌،  اندکی  ایستاد  تا  حقیقت  قانون  اعتقادی  در  اسلام  روشن‌ گردد،  و  حقیقت  قانون  فقهی  هویدا  شود.  چرا که  روشنگری  در  کارهای  زیادی  از  کارهای  زندگی  واقعی  ما  برایمان  سودمند  خواهد  بود:

اسلام  مقرّر  می‌دارد:  اصل  یگانه‌ای‌ که  قانون  مردم  بر  آن  پابرجا  است‌،  فرمان  خدا  و  اجازۀ  او  است‌.  چرا که  تنها  فرمان  و  اجازۀ  یزدان‌،  اوّلین  و  آخرین  سرچشمۀ  

سلطه  و  قدرت  است  و  بس.  لذا  هر  چيزی ‌که  بر  ایـن  اصل  بنیاد  نگردد،  از  پایه  باطل  است  و  قابل  تصحیح  دوباره  نبوده  و  ارزش  تجدید  نظر  مجدّد  را  ندارد.  آخر  جاهلیّت  و  همه  چیز  آن  از  اساس  باطل  است  -  جاهلیّت  عبارت  است  از  هر  وضعی ‌که  وجودش  را  از  آن  اصل  صحیح  یگانه  بـرنگرفته  است  -  بلی  جاهلیّت  و  همۀ  جهان‌بینی‌ها،  ارزشها،  معیارها،  عرفها،  تقلیدها،  و  مقرّرات  و  قوانین  آن‌،  باطل  و  پوچ  است‌.  اسلام  وقتی  که  بر  زندگی  سیطره  پیدا  می‌کند  و  آن  را  می‌گردانـد،  سراسـر  زندگی  را  بدست  می‌گیرد،  و كار  و  بار  را  جملگی  به  زیر  فرمان  می‏‎كند.  برای  حصول  این  امـر،  پیش  از  هر کاری  بر  اوضاع  جاهلی  و  همۀ  ارزشها  و  عرفها  و  مقرّرات  آن  خط  بطلان  می‌کشد،  چون  جاهلیّت  از  اساس  باطل  بوده  و  غیرقابل  تصحیح  و  تجدید  نظر  است‌.  اسلام  هنگامی ‌که  عرفی  را  پابرجا  دارد که  در  جاهلیّت  حکمفرما  بوده  است‌،  آن  را  به  استناد  این‌ که  در  جاهلیّت  بوده  است  در  شکل  اصلی  جای  نمی‌گذارد،  بلکه  آن  را  از  نو  برابر  فرمان  خدا  و  اجازۀ  او،  مقرّر  و  در  قالبی  تازه  عرضه  می‌دارد،  و  بگو‌نه‌ای ‌که  در  جاهلیّت  بوده  ساقط  و  مردود  قلمداد  شده‌،  و  از  دیدگاه  شریعت‌،  وجودش  منتفی  است‌.

همچنین  هنگامی‌ که  فقه  اسلامی  در  برخی  از  مسائل  به  (‌عرف‌)  حواله  می‌دارد،  پیش  از  هر  چیز  از  جانب  خود  به  عرف‌،  سلطه  و  قدرت  می بخشد.  یعنی  به  فرمان  خدا  در  برخی  از  مسائل‌،  عرف‌،  و آن  قانونی  پیدا  می‌کند  و  بـا  استمداد  از  سلطۀ  شارع  -‌ که  خدا  است  -‌ نیرو  می‌گیرد  و  رسمیّت  می‏‎یابد،  نه  با  اسـتمداد  از  مـردمان  و  نـه  از  محیطی ‌که  قبلاً چنین  عرفی  را  پذیرفته‌اند  و  در  برابرش  سر  فرود  آورده‌اند.  چرا که  سر  فرود  آوردن  محیط  در  برابر  چنین  عرفی  بدان  سلطه  و  توان  نمی‏‎بخشد  ...  هرگز!هرگز  ...  بلکه  چیزی ‌که  به  عرف  نیرو  می‌دهد  و  آن  را  توانمند  می‌سازد،  اعتبار  دادن  بدان  از  سوی  شارع  جهان‌،  یعنی  یزدان  سبحان  است‌.  هرگاه  پروردگار  هستی‌،  عرفی  را  در  بعضی  از  مسائل  اعتبار  داد  و  مصدری  از  مصادر  شرع‌،  قلمدادش  فرمود،  رسمیّت  می‏‎یابد،  در  غیر  این  صورت  بر  بطلان  اصلی  خود  می‌ماند،  چرا که  از  دستور  خدا  مدد  نگرفته  است‌.  دستور  خدائی ‌که  تنها  او  سرچشمۀ  قدرت  است  و  سزاوار  حکومت‌.  ایـن  خدا  است‌ که  دربارۀ  قوانین  و  مقرّراتی ‌که  جاهلیّت  آنها  را  وضع‌ کرده  است  و  خداوند  بدان  اجازه  ند‌اده  است  می‌فرماید:

(أمْ لَهُمْ شُرَكاءُ شَرَعُوا لَهُمْ مِّنْ الدِّينِ ما لَمْ يَأْذَنْ بِهِ اللهُ ؟)

شاید  آنان  انبازها  و  معبودهائی  دارند  که  برای  ایشان  دینی  را  پدید  آورده‌اند  كه  خدا  بدان  اجازه  نداده  است  (‌و  از  آن  بی‌خبر  است‌؟‌)‌. (شوری  /  ٢١)                              این  فرموده‌،  اشاره  بدان  دارد که  تنها  خدا  است‌ که  قانون  وضع  می‌کند،  پس  ممکن  است ‌که  آنان  خدایانی  داشته  باشند  که  برای  ایشان  قانونگذاری  کنند  و  چیزی  را  که  خدا  بدان  اجازه  ند‌اده  است‌،  برایشان  حلال  و  آزاد  گردانند؟‌!

مادۀ  مهمّی‌ که  پسودۀ  زیر:

(كِتَابَ اللّهِ عَلَيْكُمْ )

این  را  خدا  بر  شما  واجب  گردانده  است‌.

بدان  اشاره  دارد،  نصوص  قرآنی‌،  آن  را  مقرّر  و  مؤكّد  می‌دارد،  بدانگاه ‌که  از  قانونگذاری  سخن  می‌رود.  بارها  و  بارها  قرآن  از  قانونگذاری  سخن  رانده  است  و  در  آن  مناسبات‌،  به  سرچشمه‌ای  اشاره  شده  است‌ که  وضـع  قوانین  می‌کند  و  به  قوانین  قوّت  و  قدرت  می‌بخشد.  و  برعكس  وقتی  که  به  قوانین  جاهلیّت  اشاره  می‌نماید  و  عرف  و  جهان‌بینی‌های  جاهلیّت  را  به  تصویر  می‌کشد،  اغلب  به  دنبال  آن  چنین  فرموده‌ای  را  بیان  می‌دارد:  

(ما أْنْزَلَ اللهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ). 

هرگز  خداوند  دلیل  و  حجّتی  (‌بـر  صحّت  آنها)  نازل  نکرده  است‌.

این  بدان  خاطر  است  که  پـیشاپیش  هرگونه  توان  و  سلطه‌ای  را  از  چنین  قوانینی  بگیرد،  و  علّت  بطلان  آنها  را  بیان  دارد،  و  آن  عدم  صدور  از  آن  سرچشمۀ  یگانۀ  راستین  است‌.

ا‌صلی  را که  در  اینجا  بیان  می‌داریم‌،  چیز  دیگری  است  و  جدای  از  اصل  مشهور  در  قوانین  اسلامی  است‌.  اصلی  که  از  آن  سخن  می‌رانیم  این  است‌:  اصل  در  اشیاء‌،  حلال  بودن  است‌،  مادام  که  نصّی  برای  حرام  کردن  آن  نیامده  باشد.  اصل  در  اشیاء  حلال  بودن،  هم  برابر  فرمان  و  اجازۀ  خداوندگار  است  و  برمی‏گردد  به  اصلی  که ‌کیفیت  آن  را  بیان  داشتیم‌.  سخن  ما  دربارۀ  چیزی  است‌ که  جاهلیّت  خودسرانه  بدون  رجوع  به  قوانین  الهی‌،  آن  را  وضع  می‌کند  و  مقرّر  می‌دارد.  چنین  قانونی  سراسر  باطل  و  پوچ  خواهد  بود،  تا  زمانی ‌که  قانون  خدا  از  آن  سخن  می‌راند  و  آنچه  لازم  باشد  از  نو  بیان  می‌دارد.  وقتی‌ که  قانون  خدا  از  آن  سخن‌ گفت‌،  مشروعیّت  می‏‎یابد  و کسب  اعتبار  می‌کند  و  قدرت  اجرائی  خواهد  داشت‌.

*

پس  از  این‌ که  روند گفتار،  به  بیان  محرّمات  می‌پردازد  و  آنها  را  به  فرمان  پروردگار  و  پـیمان  آفریدگار  پـیوند  می‌دهد،  سخن  می‌راند  از  جولانگاهی  کـه  انسان  در  گسترۀ  آن  می‌تواند  به  انگیزه‌ها  و  خواستهای  درونی  ازدواج  پاسخ  دهد،  و  راهی  را  روشن  می‌سازد که  خداوند  دوست  می‌دارد،  زنان  و  مردان  از  آن  راه  بـا  همدیگر  تماس  بگیرند  و  برای  تشکیل  خانه‌ها  و  ایجاد  بنیادهای  خانواده‌ها  با  یکدیگر  نزدیکی  کـنند.  هـمچنین  بیان  می‌شود  که  بهره‏مندی  از  این  نزدیکی‌،  باید  کاملاً  جدّی  بوده  و  به  هنگام  نظافت  و  طهارت  باشد،  نظافت  و  طهارتی‌ که  شایستۀ  این‌ کار  سترگ  و  امر  بزرگ  است‌:  

(وَأُحِلَّ لَكُمْ - مّا وَراءَ ذلِكُمْ - أنْ تَبْتَغُوا بِأمْوالِكُمْ… مُّحصِنينَ غَيْرَ مُسافِحينَ ... فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أجُورَهُنبَ- فَريضَةً , وَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ فيما تَراضَي